نقد و بررسی
نقد قاتلان ماهعسل (The Honeymoon Killers) | 1970
وعده ژانری؛ آنچه اثر وعده میدهد
چهرهای زمخت از یک عشق جنایی «The Honeymoon Killers» ساختهٔ لئونارد کَستل، فیلمی جنایی محصول ۱۹۷۰ است که از ماجرای واقعی مارتا بِک و ریموند فرناندز الهام میگیرد؛ اما علاقهٔ آن نه به بازسازی پرزرقوبرق یک پروندهٔ مشهور، بلکه به نمایش روزمرگیِ زشت، مضطرب و گاه شرمآورِ جنایت است. فیلم ما را با مارتا، پرستاری تنها و دلزده از زندگی، و ری، مردی فریبکار که زنان تنها را هدف میگیرد، همراه میکند.
مارتا پس از آشنایی با او، با آگاهی از ماهیت کارهایش، در مسیر خطرناکی قدم میگذارد. این پیشزمینه برای ورود به جهان فیلم کافی است؛ آنچه اهمیت دارد، چگونگی شکلگرفتن پیوندی است که در آن نیاز عاطفی، حسادت و خشونت بهتدریج از هم جداییناپذیر میشوند. تنهایی بهمثابه نیروی محرک فیلم پیش از آنکه یک روایت جنایی باشد، دربارهٔ تنهایی است؛ تنهاییای که در سکوت خانه، یکنواختی کار و میل مارتا به دیدهشدن رسوب کرده است.
او نه با قهرمانی دلپذیر و نه با قربانیِ بیگناهی روبهروست: مارتا زنی پیچیده، خشمگین و گاه آزاردهنده است که خواستههایش را بهروشنی بیان میکند، اما نمیتواند نیاز خود به عشق را از وابستگی و مالکیت جدا سازد. همین تناقض، شخصیت او را از یک تصویر سادهٔ «زن عاشق» دور میکند. آشنایی با ری برای مارتا فقط آغاز یک رابطه نیست؛ وعدهٔ گریز از زندگیای است که در آن خود را بیاهمیت و ناخواسته میبیند.
« مارتا پس از آشنایی با او، با آگاهی از ماهیت کارهایش، در مسیر خطرناکی قدم میگذارد. »
روایت و ریتم؛ جریان داستان
فیلم با این انتخاب، پرسشی ناخوشایند پیش میکشد: انسان تا کجا حاضر است برای حفظ احساس تعلق، حقیقت را نادیده بگیرد؟ پاسخ را نه در گفتوگوهای توضیحی، بلکه در رفتارهای روزمره و واکنشهای کوچک شخصیتها میجوید. عشق در اینجا نیرویی رهاییبخش نیست؛ میتواند به عذری برای همدستی بدل شود. رابطهای نامتوازن و هراسآور مرکز ثقل درام، رابطهٔ مارتا و ری است؛ رابطهای که از ابتدا بر تعادل و اعتماد بنا نشده است.
ری با مهارت در فریب و جلب توجه، صحنه را در اختیار دارد، حال آنکه مارتا پیوسته نگران جایگاه خود در زندگی اوست. ترس از رهاشدن، میل به کنترل و حسادت، به رشتههایی تبدیل میشوند که این دو را به هم میبندند. این پیوند نه رمانتیک است و نه صرفاً ابزاری؛ جذابیتش از ناسازگاری همین دو وجه میآید.
فیلم از تماشاگر نمیخواهد که رفتارهای آنها را توجیه کند. در عوض، اجازه میدهد انگیزهها و ضعفهایشان دیده شود، بیآنکه این شناخت به بخشایش تبدیل گردد. ری میتواند فریبنده باشد، اما فریبندگیاش در کنار خودخواهی و بیرحمی قرار میگیرد. مارتا نیز همزمان آسیبپذیر و خطرناک است. این دوگانگی، بازیگران را از تیپهای آشنای قصههای جنایی فراتر میبرد و رابطه را به میدان کشمکشی عاطفی بدل میکند؛ کشمکشی که خشونت از دل آن سربرمیآورد، نه از بیرون آن.
« پاسخ را نه در گفتوگوهای توضیحی، بلکه در رفتارهای روزمره و واکنشهای کوچک شخصیتها میجوید. »
شخصیتها و اجرا
بازیهایی بیپرده و ناآرام شِرلی استولر در نقش مارتا حضوری پرقدرت دارد. بازی او برای جلب همدلی آسان تماشاگر طراحی نشده است؛ مکثها، انفجارهای خشم و لحظههای نیازمندی شخصیت، همگی با نوعی بیپیرایگی اجرا میشوند که مارتا را زنده و پیشبینیناپذیر میسازد. استولر از نمایش اغراقآمیز رنج فاصله میگیرد و اجازه میدهد ناامنی مارتا در جزئیات رفتار و نگاهش آشکار شود.
تونی لو بیانکو نیز در نقش ری، جذابیت اجتماعی و تهدید پنهان را همزمان حفظ میکند. او نه هیولایی بیرون از جهان عادی است و نه عاشقی اغواگر که بتوان جنایتهایش را پشت ظاهری شاعرانه پنهان کرد. حضورش به مارتا امکان میدهد در کنار مردی باشد که میتواند دلفریب جلوه کند و در همان حال، خشونت و فریب را بخشی از زندگی روزانهٔ خود سازد.
بازیهای اصلی، بهویژه در کنار فضای سرد فیلم، مانع از آن میشوند که رابطه به ملودرامی احساساتی فروکاسته شود. سیاهوسفید، واقعگرایی و دوربین تصویربرداری سیاهوسفید فیلم صرفاً انتخابی تزیینی نیست. قابها و فضاهای بیزرقوبرق، جهان شخصیتها را از منظرهٔ رمانتیکِ جنایت دور میکنند. فیلم ظاهری مستندگونه دارد؛ گویی دوربین بهجای ساختن افسانهای پرهیجان، شاهد رفتارهایی است که در مکانی عادی و میان آدمهایی معمولی رخ میدهند.
« بازیهایی بیپرده و ناآرام شِرلی استولر در نقش مارتا حضوری پرقدرت دارد. »
فضا و فرم؛ لحن بصری
این شیوه به خشونت وزن میدهد، زیرا آن را به رویدادی نمایشی و دور از زندگی بدل نمیکند. اثرگذاری این نگاه در پرهیز از زیباسازی است. خانهها، اتاقها و موقعیتها قرار نیست جلوهای شیک یا باشکوه داشته باشند. چنین رویکردی با انتخابهای اخلاقی شخصیتها نیز هماهنگ است: فیلم از جنایت تصویری جذاب و باشکوه نمیسازد و به تماشاگر اجازه نمیدهد آسان از سنگینیِ آن فاصله بگیرد.
موسیقیِ برگرفته از آثار گوستاو مالر، در کنار این تصویر خشن و زمینی، لایهای متضاد میآفریند؛ شکوه موسیقایی با ابتذال و سیاهیِ کنشها برخورد میکند و همین تضاد بر ناآرامی فیلم میافزاید. تعلیق آهسته و نقاط ضعف ریتم تنش در فیلم با شتاب یک تریلر پرحادثه ساخته نمیشود. روایت بهتدریج حرکت میکند و بارها بر حالوهوای شخصیتها، روزمرگی آنها و نارضایتی مارتا مکث دارد.
این کندی در بخشهایی کارکرد دارد: تماشاگر فرصت مییابد بفهمد که چگونه یک رابطهٔ نامتوازن به همدستی و خطر میرسد. با این حال، آغاز فیلم ممکن است بیش از اندازه در وضعیت ناخشنود مارتا توقف کند. برای برخی تماشاگران، پیش از آنکه کشش جنایی داستان بهدرستی شکل بگیرد، روایت کمی دیر به حرکت میافتد.
« این شیوه به خشونت وزن میدهد، زیرا آن را به رویدادی نمایشی و دور از زندگی بدل نمیکند. »
قوتها و کاستیها
همین صبر روایی در ادامه نیز همیشه به تعلیق نمیانجامد. بعضی صحنهها بهجای آنکه اضطراب را افزایش دهند، کشدار به نظر میرسند و ریتم کلی را سنگین میکنند. این ویژگی را میتوان هم بخشی از صداقت سبک فیلم دانست و هم محدودیت آن: فیلم نمیخواهد از خشونت سرگرمیِ پرشتاب بسازد، اما گاه در برابر خطر آن قرار میگیرد که سکونش به رخوت تبدیل شود.
نتیجه، اثری است که بیش از هر چیز به حالوهوا و فشار روانی تکیه میکند، نه به پیچشهای پیدرپی داستانی. فاصلهٔ عاطفی و نگاه اخلاقی سردی فیلم برای همه یکسان عمل نمیکند. تماشاگرانی که به شخصیتهایی گرم و دوستداشتنی نیاز دارند تا با آنها همراه شوند، ممکن است در برابر مارتا و ری فاصله بگیرند.
فیلم بهندرت آنها را با نرمی و مهربانی مینگرد و از توضیح دادنِ بیش از حد انگیزهها پرهیز میکند. قربانیان نیز در جهان داستان صرفاً ابزار پیشبرد ماجرا نیستند؛ آسیبپذیری آنها بخشی از هراس اخلاقی فیلم است، هرچند دوربین گاه عمداً از ساختن پیوندی عاطفی و تسلیبخش با تماشاگر پرهیز میکند.
« همین صبر روایی در ادامه نیز همیشه به تعلیق نمیانجامد. »
جمعبندی
این فاصلهگذاری، فیلم را از قضاوتی ساده و یکخطی دور میکند. اثر نه با موعظه پیش میرود و نه میکوشد جنایت را با افسانهٔ عشق توجیه کند. در عوض، در برابر چشمان ما رابطهای را میگشاید که در آن نیاز به محبت، میل به تملک و بیاعتنایی به جان دیگران کنار هم قرار گرفتهاند. البته همین خشکی میتواند تجربهٔ تماشا را دشوار کند؛ اما دشواری در اینجا بخشی از انتخاب هنری فیلم است، نه صرفاً مانعی که باید نادیده گرفته شود.
جمعبندی «The Honeymoon Killers» فیلمی است که با دوری از جذابیتهای متعارف ژانر جنایی، به سراغ بخش تیره و ناخوشایند عشق و تنهایی میرود. بازیهای قدرتمند شِرلی استولر و تونی لو بیانکو، تصویربرداری سیاهوسفید و شیوهٔ مستندگونهٔ روایت، به آن هویتی متمایز میبخشند. کندیِ شروع، ریتم آهسته و سردی عاطفی ممکن است برای بعضی مخاطبان مانع همراهی شود؛ بااینحال، همین پرهیز از رمانتیککردن خشونت است که به فیلم نیروی اخلاقی و روانشناختی میدهد.
حاصل، اثری تلخ و ناآرام است که بهجای لذتدادن از جنایت، وادارمان میکند به تنهایی، وابستگی و انتخابهایی بنگریم که انسان را به تاریکترین شکلِ تعلق میرسانند.
« این فاصلهگذاری، فیلم را از قضاوتی ساده و یکخطی دور میکند. »
ثبت دیدگاه