نقد و بررسی
نقد تاج میان تهی (The Hollow Crown) | 2012
وعده ژانری؛ آنچه اثر وعده میدهد
بازآفرینی تاریخ به زبان تصویر «تاج توخالی» مجموعهای از اقتباسهای تلویزیونی از نمایشنامههای تاریخی ویلیام شکسپیر است که در بخش نخست خود، چهار نمایشنامهٔ «ریچارد دوم»، «هنری چهارم، بخش نخست»، «هنری چهارم، بخش دوم» و «هنری پنجم» را در قالب زنجیرهای روایی به هم پیوند میدهد. اثر بهجای آنکه تاریخ را همچون رشتهای از نبردها و جانشینیها بازگو کند، قدرت را نیرویی ناپایدار و فرساینده نشان میدهد؛ چیزی که به دست میآید، اما هرگز بهسادگی به صاحبش تعلق نمیگیرد.
همین نگاه، عنوان مجموعه را نیز معنادار میکند: تاج نشانی از اقتدار است، اما درون آن میتواند خالی از آرامش، مشروعیت و حتی هویت باشد. ساختار چندبخشی اثر هم امتیاز است و هم چالش. هر فیلم تلویزیونی حالوهوای نمایشی خاص خود را دارد، ولی پیوند میان آنها باعث میشود شخصیتها و مناسبات سیاسی در گذر زمان دگرگون شوند.
بیننده فقط با یک بحران سلطنتی روبهرو نیست؛ با تداوم پیامدهای تصمیمها، تغییر نسلها و دشواری حفظ قدرت نیز همراه میشود. این پیوستگی، به مجموعه وسعتی نزدیک به یک حماسه میدهد، بیآنکه آن را از ریشهٔ تئاتریاش جدا کند. تولید سال ۲۰۱۲ چهار اقتباس نخست را دربرمیگیرد؛ مجموعهٔ تلویزیونی در سالهای بعد با اقتباسهای دیگری از نمایشنامههای تاریخی شکسپیر ادامه یافت.
سیاست، پادشاهی و بهای قدرت محور اصلی مجموعه، رابطهٔ میان اقتدار سیاسی و مشروعیت اخلاقی است. پادشاهان و مدعیان تاج در فضایی زندگی میکنند که هر تصمیم شخصی میتواند به بحرانی عمومی بدل شود و هر پیروزی، زمینهٔ دشمنی تازهای را فراهم آورد. «ریچارد دوم» این پرسش را با تمرکز بر تنهایی و آسیبپذیری فرمانروا پیش میکشد؛ نمایشنامههای «هنری چهارم» دامنهٔ نگاه را به دربار، شورش و فاصلهٔ میان پدر و پسر گسترش میدهند؛ و «هنری پنجم» تصویری دیگر از رهبری و وظیفه ارائه میکند.
« ساختار چندبخشی اثر هم امتیاز است و هم چالش. »
روایت و ریتم؛ جریان داستان
مجموعه این خط روایی را نه به شکل درسنامهای تاریخی، بلکه از راه کشمکش میان شخصیتها به حرکت درمیآورد. با این حال، اثر صرفاً دربارهٔ پادشاهان نیست. حضور مردم عادی، سربازان، همراهان و چهرههایی چون فالستاف نشان میدهد که سیاست در خلأ رخ نمیدهد. طنز و زندگی روزمره در کنار خشونت و جدیت دربار قرار میگیرند و به جهان اثر بُعد اجتماعی میبخشند.
فالستاف بهویژه فضایی برای شوخی، اغراق و بیپروایی فراهم میآورد؛ حضوری که از سنگینی پیرنگ میکاهد، اما در عین حال پرسشهای مجموعه دربارهٔ وفاداری، مسئولیت و خودفریبی را ساده نمیکند. بازیها؛ نیروی محرک مجموعه یکی از مهمترین دلایل تماشاییبودن «تاج توخالی» گروه بازیگران آن است.
بن ویشاو در نقش ریچارد دوم، با حضوری ظریف و در عین حال نافذ، شخصیتی را میسازد که اقتدارش با تردید و شکنندگی درهم آمیخته است. او نقش را صرفاً به شکل فرمانروایی مغرور عرضه نمیکند؛ در بیان و حرکاتش نوعی فاصله میان تصویر رسمی پادشاه و انسان پشت آن دیده میشود. جرمی آیرونز نیز بهعنوان هنری چهارم، وزن و خستگی تجربه را به نقش میآورد و در برابر جوانی و بیقراری نسل بعد، حضوری پدرانه و سیاسی میسازد.
با این همه، تام هیدلستون در نقش شاه هال از برجستهترین جاذبههای بازیگری مجموعه است. او میان شوخطبعی، سرکشی و هوشیاری شخصیت تعادل برقرار میکند و کاری میکند که هال فقط وارثی جوان یا ماجراجویی خوشگذران به نظر نرسد. بازی او به شخصیت امکان میدهد در طول روایت تغییر کند، بیآنکه این دگرگونی ناگهانی یا صرفاً اعلامشده جلوه کند.
« مجموعه این خط روایی را نه به شکل درسنامهای تاریخی، بلکه از راه کشمکش میان شخصیتها به حرکت درمیآورد. »
شخصیتها و اجرا
انرژی هیدلستون، بهخصوص در کنار بازی سنجیدهٔ بازیگران باتجربهتر، به بخشهای مربوط به او ضرباهنگ و کشش میبخشد. سایمون راسل بیل در نقش فالستاف نیز با تکیه بر طنز و جزئیات اجرایی، شخصیتی بهیادماندنی میسازد. او فقط عامل خنده نیست؛ شوخیهایش گاهی همچون پردهای بر ترس، بیمسئولیتی یا نیاز به صمیمیت عمل میکنند.
در مجموع، «تاج توخالی» از گروهی برخوردار است که زبان دشوار متن را با تغییر لحن، آهنگ صدا و حضور بدنی قابلدنبالکردنتر میسازند. زبان شکسپیر؛ زیبایی و مانع بزرگترین مانع ورود به مجموعه، همان عنصری است که هویت هنری آن را میسازد: زبان شکسپیر. وزن شعر، قافیهها، استعارهها و بازیهای زبانی گاه چنان متراکم میشوند که تماشاگر برای دریافت مقصود باید با دقتی بیش از معمول گوش بسپارد.
دشواری تنها در واژگان کهن نیست؛ گاهی جمله از نظر معنایی چندلایه است و شخصیت در یک عبارت هم خود را میستاید، هم دیگری را میفریبد و هم ناخواسته حقیقتی را دربارهٔ خویش آشکار میکند. اجرای بازیگران بخشی از این فاصله را کم میکند. مکثها و تأکیدها به جملهها جهت میدهند و آهنگ کلام کمک میکند حتی وقتی همهٔ واژهها روشن نیستند، تنش صحنه احساس شود.
اما این راهحل همیشه کافی نیست. بینندهای که پیشتر با نمایشنامهها یا زبان شاعرانهٔ شکسپیر آشنا نباشد، ممکن است رشتهٔ گفتوگو را از دست بدهد یا توجهش از کشمکش داستانی جدا شود. زیرنویس دقیق میتواند در چنین تجربهای کمککننده باشد؛ نه برای زدودن دشواری متن، بلکه برای آنکه فرصت شنیدن و دیدن همزمان فراهم شود.
« سایمون راسل بیل در نقش فالستاف نیز با تکیه بر طنز و جزئیات اجرایی، شخصیتی بهیادماندنی میسازد. »
فضا و فرم؛ لحن بصری
میزانسن، فضا و تصویر مجموعه از مکانها، لباسها و طراحی صحنه برای ساختن جهانی تاریخی بهره میگیرد و بهجای آنکه همهچیز را به فضای بستهٔ استودیو محدود کند، از چشماندازهای طبیعی و محیطهای متناسب با روایت نیز استفاده میکند. قابها اغلب سنگین و متراکماند؛ قلعهها، تالارها و میدانهای جنگ، حس فشار سیاسی و محدودیت انتخاب را تقویت میکنند.
در این جهان، قدرت چیزی پرزرقوبرق و امن نیست: دیوارها و تشریفات بیشتر یادآور انزوا و تهدیدند تا شکوه بیدغدغه. اما همین انتخاب بصری در همهٔ لحظهها به سود اثر عمل نمیکند. رنگهای تیره و خاکستری، که قرار است فضای سرد و خشن دوران را منتقل کنند، گاه بیش از اندازه غالب میشوند. در نتیجه، بخشهایی از مجموعه از تنوع دیداری لازم محروم میمانند و صحنهها در حافظه به یک تیرگی یکدست نزدیک میشوند.
تاریکی زمانی مؤثر است که معنا و حالوهوای صحنه را تقویت کند؛ اما وقتی به انتخابی همیشگی بدل شود، میتواند مرز میان موقعیتهای گوناگون را کمرنگ کند. موسیقی و طراحی صدا نیز معمولاً در خدمت شکوه و اضطراب روایتاند، هرچند لحن حماسی آنها در بعضی بخشها بر ظرافتهای کوچکتر غلبه میکند.
ریتم و پیوند میان بخشها «تاج توخالی» در بهترین لحظههایش از پیوستگی میان نمایشنامهها نیرو میگیرد: تصمیمی در یک بخش میتواند سایهاش را بر بخش بعدی بیندازد و تغییر یک شخصیت، معنای گذشته را دگرگون کند. این گستره به روایت حس تاریخ میدهد؛ احساسی که از جمعشدن سالها و پیامدها پدید میآید، نه از توضیح مستقیم.
« در این جهان، قدرت چیزی پرزرقوبرق و امن نیست: دیوارها و تشریفات بیشتر یادآور انزوا و تهدیدند تا شکوه بیدغدغه. »
قوتها و کاستیها
با این حال، همین وسعت گاهی به کندی میانجامد. بعضی گفتوگوها طولانی میشوند، برخی صحنهها بیش از آنچه برای پیشبرد درام لازم است درنگ میکنند و ضرباهنگ میان بخشها کاملاً یکدست نمیماند. کندی همیشه ضعف نیست؛ در اثری که با قدرت، اندوه و بازنگری در گذشته سروکار دارد، مکث میتواند معنا بسازد.
مشکل زمانی پدید میآید که مکث دیگر از شخصیت یا مضمون نیرو نگیرد و صرفاً جریان روایت را متوقف کند. تماشاگرانی که شیفتهٔ زبان و اجرای نمایشیاند، احتمالاً از این درنگها بیشتر بهره میبرند؛ اما مخاطبی که انتظار درامی تاریخی پرشتاب دارد، ممکن است در بخشهایی تمرکزش را از دست بدهد. با وجود این نوسان، بازیهای قوی و پیوند روایی مجموعه معمولاً مانع از گسست کامل میشوند.
جمعبندی «تاج توخالی» اقتباسی بلندپروازانه است که جذابیتش را از ترکیب متن شکسپیر، بازیگران برجسته و نگاه جدی به سیاست و قدرت میگیرد. بازی تام هیدلستون در نقش شاه هال یکی از روشنترین نقاط قوت آن است؛ در کنار او، بن ویشاو، جرمی آیرونز و سایمون راسل بیل نیز به جهان اثر عمق و تمایز میبخشند.
فالستاف و دیگر شخصیتهای پیرامونی، درامی را که میتوانست صرفاً مجلسی از پادشاهان باشد، انسانیتر و گاه طنزآمیزتر میکنند. در سوی دیگر، زبان دشوار، ریتم نابرابر و غلبهٔ رنگهای تیره ممکن است تجربهٔ تماشا را برای بخشی از مخاطبان سنگین کند. مجموعه همیشه میان شکوه صحنه و وضوح روایت تعادل کامل نمییابد؛ با این حال، ارزش خود را در وفاداری صرف به متن نمیجوید، بلکه در زندهکردن پرسشهای آن برای تماشاگر امروز مییابد: قدرت چگونه به دست میآید، چه چیزی آن را مشروع میکند و انسان در برابر نقشی که بر دوشش گذاشتهاند تا چه اندازه اختیار دارد؟
« با این حال، همین وسعت گاهی به کندی میانجامد. »
جمعبندی
«تاج توخالی» اثری است برای تماشایی همراه با توجه و حوصله؛ نه بینقص، اما بهواسطهٔ بازیها و نگاه تراژیکش، بهیادماندنی.



ثبت دیدگاه