نقد و بررسی
نقد The Hole in the Ground | 2019
وعده ژانری؛ آنچه اثر وعده میدهد
خانهای در حاشیهٔ ناشناخته «The Hole in the Ground» ساختهٔ لی کرونین، با ترسِ ناگهانی و پرهیاهو آغاز نمیشود؛ هراسش آهسته از دل فضایی آشنا میجوشد: خانهای دورافتاده، جنگلی نزدیک و رابطهای مادرانه که زیر فشار گذشته و تنهایی شکل گرفته است. سارا اونیل برای ساختن زندگی تازهای به حاشیهٔ روستایی ایرلند میرود و پسر خردسالش، کریس، تنها همراه اوست.
اما آرامش این انزوا از همان ابتدا شکننده به نظر میرسد. جنگل نه صرفاً پسزمینهای زیبا، بلکه قلمرویی است که مرز میان طبیعت و امر ناشناخته در آن محو میشود. فیلم از همین موقعیت ساده، پرسشی ناآرام میسازد: تا کجا میتوان به شناخت خود از نزدیکترین آدم زندگیمان اعتماد کرد؟ این پرسش، هستهٔ عاطفی و تعلیقی اثر است.
گودال جنگل نیز در کنار بار رازآمیزش، تصویری از خلأ و بیاطمینانی میشود؛ شکافی در زمین که گویی به شکافی در ادراک سارا راه دارد. فیلم با تکیه بر این پیوند، وحشت را از محدودهٔ تهدیدی بیرونی فراتر میبرد و آن را به تجربهای شخصی و روانی بدل میکند. ترس از بیگانگی در نزدیکترین رابطه مهمترین سرمایهٔ فیلم، بهرهگیری از هراسی است که از دل مادری سر برمیآورد: ترس از آنکه کودکِ آشنا ناگهان غریبه شود.
کریس پس از رویدادی مرموز، تغییراتی نشان میدهد که برای سارا نگرانکنندهاند؛ اما فیلم در آغاز نمیگذارد این نگرانی بهآسانی به حقیقتی قطعی تبدیل شود. آیا مادر نشانههایی واقعی میبیند، یا خستگی و فشار عاطفی نگاهش را دگرگون کرده است؟ تعلیق اثر از همین فاصله میان مشاهده و تفسیر نیرو میگیرد.
« سارا اونیل برای ساختن زندگی تازهای به حاشیهٔ روستایی ایرلند میرود و پسر خردسالش، کریس، تنها همراه اوست. »
روایت و ریتم؛ جریان داستان
این ابهام، رابطهٔ مادر و پسر را به میدان اصلی وحشت بدل میکند. سارا باید هم از کودکی که دوستش دارد مراقبت کند و هم احتمال دهد که دیگر نمیتواند او را بشناسد. کشمکش او فقط با نیرویی بیرونی نیست؛ با اعتماد خودش به حافظه، غریزه و قضاوتش نیز درگیر است. فیلم در بهترین لحظههایش این تعارض را با توضیح مستقیم حل نمیکند، بلکه اجازه میدهد تماشاگر همراه سارا میان ترحم، ترس و تردید سرگردان بماند.
اجرای بازیگران و بار عاطفی بازی شانا کرزلیک در نقش سارا، ستون عاطفی فیلم است. او شخصیتی را میسازد که هم فرسوده و آسیبپذیر است و هم در لحظهٔ خطر نیرویی سرسخت از خود نشان میدهد. واکنشهایش به تغییرات کریس، بهویژه زمانی که نگرانیاش به وحشت نزدیک میشود، از اغراق فاصله دارد؛ همین خویشتنداری باعث میشود اضطراب او باورپذیر بماند.
تماشاگر میتواند بفهمد چرا سارا به دنبال نشانهها میگردد و چرا اطرافیان ممکن است نگرانیاش را بیش از اندازه بدانند. جیمز کوئین مارکی نیز در نقش کریس از آن دشواریهای خاص بازی کودکانه عبور میکند که در آن بازیگر باید هم معصوم به نظر برسد و هم ناآرامیای ظریف در رفتارش جاری باشد. نیروی بازی او بیش از آنکه متکی بر چهرهپردازی هراسآور باشد، در تغییرهای کوچکِ نگاه و رفتار نهفته است.
همین انتخاب، لحظههای رویارویی مادر و پسر را مؤثرتر میکند: آنچه میترساند، فاصلهای است که میان دو چهرهٔ آشنا پدید میآید. جنگل، صدا و زبان تصویر جنگل در فیلم حضوری مداوم و تهدیدآمیز دارد. درختان و مسیرهای تاریک، فضای روستایی را از منظرهای آرام به محیطی تبدیل میکنند که نمیتوان تمام آن را دید یا درک کرد.
« این ابهام، رابطهٔ مادر و پسر را به میدان اصلی وحشت بدل میکند. »
شخصیتها و اجرا
فیلم از این محدودیت دید بهخوبی بهره میبرد: گاهی ترس نه از آن چیزی میآید که آشکار میشود، بلکه از احتمالِ حضور چیزی در بیرون قاب است. گودال نیز با ظاهر خاموش و عظیمش چنین اثری میگذارد؛ مکانی که بیش از آنکه توضیح داده شود، احساس میشود. طراحی صدا در شکلدادن به این فضا اهمیت ویژهای دارد.
سکوتها، صداهای دوردست و جزئیات صوتی محیط، به تماشاگر فرصت نمیدهند کاملاً آسوده شود. موسیقی نیز بهجای آنکه پیوسته خطر را اعلام کند، در خدمت حس ناپایداری و انتظار قرار میگیرد. این رویکرد به فیلم امکان میدهد بدون اتکا به شوکهای مکرر، در لحظههای روزمره نیز اضطراب ایجاد کند. بهترین دستاورد فنی اثر، همین پیوند میان تصویر و صداست؛ پیوندی که طبیعت را به نیرویی رازناک بدل میکند.
ریشههای فولکلور و هویت بومی فیلم از باورهای ایرلندی دربارهٔ بدلشدن و جایگزینشدن کودکان بهره میگیرد؛ ایدهای که در فولکلور این سرزمین جایگاهی دیرینه دارد. بااینحال، اثر به بازگویی سادهٔ یک افسانه بسنده نمیکند. باور کهن را وارد تجربهای خانوادگی و معاصر میسازد و از آن برای پرسیدن دربارهٔ مادر بودن، شناخت فرزند و اضطرابِ از دستدادن پیوند عاطفی استفاده میکند.
همین ترکیب به داستان هویتی محلی میدهد و آن را از یک قصهٔ خانهٔ تسخیرشدهٔ معمولی متمایز میسازد. با وجود این، جهان اسطورهای فیلم همیشه به اندازهٔ ظرفیت ایدهاش گسترش نمییابد. گودال و نیروی مرتبط با آن مرموز میمانند، اما مرموزبودن بهتنهایی جای جهانسازی را نمیگیرد. تماشاگر ممکن است از ابهام لذت ببرد، اما همزمان بخواهد نشانههایی بیشتر دربارهٔ قواعد این تهدید یا سابقهٔ آن ببیند.
« گودال نیز با ظاهر خاموش و عظیمش چنین اثری میگذارد؛ مکانی که بیش از آنکه توضیح داده شود، احساس میشود. »
فضا و فرم؛ لحن بصری
فیلم در این زمینه بخشی از جذابیت خود را حفظ میکند و بخشی را نیز ناتمام میگذارد. ریتم و محدودیتهای روایت ساختار آرام فیلم با فضای رازآمیز آن تناسب دارد، اما این انتخاب همیشه ثمربخش نیست. در بخشهایی، روایت بیش از اندازه در حالوهوای خود مکث میکند و تکرار نگرانیهای سارا جای پیشروی دراماتیک را میگیرد.
کندیِ سنجیده میتواند تعلیق بسازد؛ کندیِ بیحاصل، اما انرژی داستان را کاهش میدهد. «The Hole in the Ground» گاه میان این دو حالت رفتوآمد میکند و در نتیجه، میانهٔ فیلم کشدار به نظر میرسد. همچنین بعضی واکنشها و تصمیمهای شخصیتها به اندازهای که باید، زمینهچینی نمیشوند. این مسئله در قصهای که بخش بزرگی از نیروی خود را بر باورپذیری تردیدهای سارا بنا کرده، اهمیت دارد.
هرچه موقعیتها نامتعارفتر میشوند، نیاز به دقت در انگیزهها نیز بیشتر است؛ اما فیلم همیشه این دقت را حفظ نمیکند. نیمهٔ پایانی نیز، با وجود چند لحظهٔ مؤثر، از نظر شدت و تازگی به اندازهٔ آغاز وعده میدهد و آن وعده را پیوسته برآورده نمیکند. ابهامِ مؤثر و پایانِ ناتمام فیلم از ابتدا بر ابهام تکیه دارد و بخشی از این ابهام، انتخابی هنری و سازگار با مضمون آن است.
قرار نیست هر پرسشی با توضیحی روشن پاسخ داده شود؛ راز میتواند باقی بماند و همچنان هراسآور باشد. اما میان ابهامی که ذهن را به کار میاندازد و ابهامی که از کمبود پرداخت پدید میآید، مرزی باریک وجود دارد. اثر در پایان به این مرز نزدیک میشود و ممکن است برای برخی تماشاگران، بیش از اندازه از پاسخگویی فاصله بگیرد.
« فیلم در این زمینه بخشی از جذابیت خود را حفظ میکند و بخشی را نیز ناتمام میگذارد. »
قوتها و کاستیها
در نتیجه، پایان فیلم هم از حیث حالوهوا و تصویرپردازی ظرفیت تأثیرگذاری دارد و هم میتواند حسی از ناتمامی بر جای بگذارد. پرسشهای بیپاسخ، برای بعضی مخاطبان بخشی از سرمای داستان خواهند بود؛ برای برخی دیگر، نشانهای از آنکه ایدهٔ مرکزی فرصت کافی برای جمعبندی نیافته است. این دو واکنش با هم ناسازگار نیستند: پایان هم عمداً رازآمیز است و هم در ساماندادن به اجزای روایت با دشواری روبهرو میشود.
جمعبندی «The Hole in the Ground» اثری است که بیش از هر چیز در ساختن فضا و برانگیختن ترس عاطفی موفق میشود. بازی باورپذیر شانا کرزلیک، حضور ناآرام کریس، جنگل رازآلود و طراحی صدای مؤثر، جهانی میسازند که در آن نزدیکترین رابطه نیز از تهدید مصون نیست. فیلم با پیوندزدن وحشت فولکلوریک به هراس مادرانه، ایدهای جذاب و قابلتأمل پیش میکشد.
در سوی دیگر، ریتم نابرابر، کمبودهایی در انگیزهپردازی و پایانی که همهٔ پرسشها را به شکلی رضایتبخش سامان نمیدهد، از قدرت کلی اثر میکاهد. فیلم در لحظههایش تأثیرگذارتر از آن است که در تمام مسیر رواییاش منسجم باشد؛ بااینحال، تصویر گودال و شکافِ هولناک میان مادر و فرزند در ذهن میماند.
این فیلم برای مخاطبی که وحشت آرام، اتمسفریک و مبتنی بر تردید را میپسندد، تجربهای ارزشمند است، هرچند نه همهٔ وعدههایش را به یک اندازه به سرانجام میرساند.
« جمعبندی «The Hole in the Ground» اثری است که بیش از هر چیز در ساختن فضا و برانگیختن ترس عاطفی موفق میشود. »



ثبت دیدگاه