نقد و بررسی
نقد قلب عدالت (The Heart of Justice) | 1992
وعده ژانری؛ آنچه اثر وعده میدهد
معمایی در آستانهٔ نوآر «The Heart of Justice» ساختهٔ Bruno Barreto، فیلمی تلویزیونی از سال ۱۹۹۲ است که جهان خود را از دل یک قتل ظاهراً بیدلیل میگشاید. دیوید لیدر، خبرنگاری جوان، مأمور میشود دربارهٔ مرگ نویسندهای مشهور تحقیق کند؛ اما هرچه در پی پاسخ پیش میرود، ماجرا از گزارش یک جنایت فراتر میرود و به قلمرو خانوادهای ثروتمند، بسته و رازآلود کشیده میشود.
در این میان، اما برگس به چهرهای محوری بدل میشود؛ حضوری که هم مسیر کنجکاوی دیوید را تغییر میدهد و هم بر ابهام داستان میافزاید. فیلم از همان آغاز وعدهٔ یک معمای کلاسیک را میدهد: جنایتی با انگیزهای مبهم، شخصیتهایی که چیزی را پنهان میکنند و خبرنگاری که گمان میبرد با کنار هم گذاشتن شواهد میتواند حقیقت را روشن سازد.
این چارچوب، برای ساختن تعلیق ظرفیت فراوانی دارد؛ بهویژه آنکه روایت، راز خانوادگی را با جستوجوی حرفهای دیوید درهم میآمیزد. بااینحال، فیلم در بهرهگیری از این ظرفیت همواره موفق نیست و گاه میان معمای جنایی، کشش عاطفی و فضاسازی نوآر سرگردان میماند. خبرنگار بهمثابه راهنمای تماشاگر دیوید لیدر چشم تماشاگر به جهان فیلم است: او پرسش میکند، سرنخها را دنبال میکند و هر بار که به پاسخی نزدیک میشود، با پرسش تازهای روبهرو میگردد.
روایت و ریتم؛ جریان داستان
چنین جایگاهی برای یک شخصیت روزنامهنگار مناسب است، زیرا تحقیق او بهانهای طبیعی برای آشکارشدن تدریجی اطلاعات فراهم میکند. مشکل آنجاست که دیوید همیشه به راهنمایی قانعکننده بدل نمیشود. کنجکاوی او گاهی بیش از آنکه از مشاهده و فهم موقعیت برآید، تابع نیاز فیلمنامه به حرکتدادن داستان به نظر میرسد.
از سوی دیگر، خود او شخصیتی نیست که بهآسانی بتوان با او همدل شد. خبرنگار در بسیاری از لحظات با اطمینانی پیش میرود که بیش از آنکه از شناخت عمیق آدمها ناشی شود، حالتی شتابزده دارد. این امر میتواند به وجهی از شخصیت او تبدیل شود، اما فیلم بهاندازهٔ کافی آن را نمیپروراند تا ضعفها و انگیزههایش به بخشی معنادار از درام بدل شوند.
در نتیجه، دیوید بیشتر کارکرد روایی دارد تا حضوری کاملاً زنده و چندلایه. خانوادهٔ برگس و جاذبهٔ راز خاندان برگس مهمترین موتور تعلیق فیلم است. ثروت و موقعیت اجتماعی این خانواده، فقط پسزمینهای مجلل برای ماجرا نیست؛ بلکه به فضای بستهای اشاره دارد که در آن مناسبات قدرت، سکوت و راز به یکدیگر گره خوردهاند.
« مشکل آنجاست که دیوید همیشه به راهنمایی قانعکننده بدل نمیشود. »
شخصیتها و اجرا
خانه و اعضای خانواده، هرکدام بخشی از تصویری را میسازند که دیوید میکوشد بازخوانی کند. جذابیت این بخش در آن است که تماشاگر، مانند خبرنگار، مطمئن نیست با مجموعهای از افراد مستقل روبهروست یا با ساختاری خانوادگی که همهچیز را در مدار خود جذب میکند. اما برگس نیز در مرکز همین جاذبه قرار دارد.
شخصیت او از آن نوع چهرههایی است که فیلم میخواهد همزمان نزدیک و دستنیافتنی نگهشان دارد: حضوری دلفریب، اما پوشیده از ابهام؛ کسی که رفتارها و سکوتهایش بهاندازهٔ گفتههایش اهمیت مییابد. جنیفر کانلی با ظرافتی آرام، لایهای از راز و آسیبپذیری به این شخصیت میبخشد و در بسیاری از صحنهها توجه را به خود جلب میکند.
ایفای نقش او از معدود عناصر فیلم است که حس میشود امکان عمق بیشتری در خود داشته است. بررسیهای فیلم نیز از حضور کانلی و اریک استولتز در نقشهای اصلی یاد میکنند. کشش معما و مسئلهٔ باورپذیری فیلم در طرح پرسشهای اولیه تواناست. قتل، خودکشی عامل آن و نبودِ انگیزهای روشن، مجموعهای از تناقضها میسازد که مخاطب را به دنبالکردن روایت ترغیب میکند.
« خانه و اعضای خانواده، هرکدام بخشی از تصویری را میسازند که دیوید میکوشد بازخوانی کند. »
فضا و فرم؛ لحن بصری
هرچه دیوید به خانوادهٔ برگس نزدیکتر میشود، پرسش از «چه اتفاقی افتاده؟» جای خود را به پرسشهایی دشوارتر میدهد: چه کسی حقیقت را پنهان میکند، چرا روایتهای موجود با هم جور درنمیآیند و آیا اصلاً میتوان به برداشت نخست اعتماد کرد؟ اما معما زمانی اثرگذار است که پاسخها، حتی اگر غافلگیرکننده باشند، از منطق شخصیتها و جهان داستان برآیند.
در اینجا بعضی رخدادها و پیوندهای پیرنگ چنان به چشم میآیند که باورکردنشان دشوار میشود. فیلم گاهی بهجای آنکه تماشاگر را به بازنگری در برداشتهایش وادارد، او را با چرخشهایی روبهرو میکند که اتصالشان به زمینهٔ پیشین چندان استوار نیست. همین مسئله از قدرت معما میکاهد: رمز و راز باقی میماند، اما همواره به کشف رضایتبخش یا تأملی روشن دربارهٔ آدمها منتهی نمیشود.
نوآر؛ سایهای که به کلیشه نزدیک میشود فضای تیره و حس بدگمانی، یکی از ابزارهای اصلی فیلم برای برقراری پیوند با سنت نوآر است. آدمهایی که انگیزههایشان بهآسانی خوانده نمیشود، مناسباتی که در آن حقیقت با منفعت شخصی درهم میآمیزد و خبرنگاری که قدمبهقدم در وضعیتی خطرناکتر گرفتار میشود، همگی با این حالوهوا تناسب دارند.
« اما معما زمانی اثرگذار است که پاسخها، حتی اگر غافلگیرکننده باشند، از منطق شخصیتها و جهان داستان برآیند. »
قوتها و کاستیها
تاریکیِ روایت نیز کمک میکند رازهای خانوادهٔ برگس صرفاً اطلاعاتی پنهان نباشند، بلکه به شکل نوعی اقلیم روانی احساس شوند. بااینهمه، فیلم بیش از آنکه نوآر را از درون بازآفرینی کند، گاه به نشانههای آشنای آن تکیه میکند. تیرگی فضا، رازگویی شخصیتها و جاذبهٔ زن مرموز، وقتی در کنار روایت کمجان قرار میگیرند، خطر آن را دارند که به اجزای تزئینی بدل شوند.
نوآر در بهترین شکل خود، اخلاق و قدرت را به مسئلهای پیچیده تبدیل میکند؛ اما این اثر همیشه نمیتواند از فضای تیره به چنین عمقی برسد. در نتیجه، اتمسفر فیلم جذاب است، ولی اصالت آن نابرابر میماند. ریتم، اجرا و فرصتهای ازدسترفته روایت با سرعت از موقعیتی به موقعیت دیگر میرسد و این شتاب در بخشهایی به حفظ کنجکاوی کمک میکند.
بااینحال، سرعت زیاد مجال کافی برای نشستن بر تجربهٔ شخصیتها باقی نمیگذارد. رابطهها پیش از آنکه بهتدریج شکل بگیرند یا پیچیده شوند، به مرحلهٔ بعدی داستان رانده میشوند؛ بنابراین، لحظات عاطفی گاه بیش از آنکه تأثیر بگذارند، صرفاً اطلاعات تازهای به ماجرا میافزایند. بازی کانلی در قیاس با این شتاب، حضوری کنترلشده و رازآلود دارد؛ اما بخش دیگری از اجراها و نیز کارگردانی، از همان میزان تمرکز و ظرافت برخوردار نیستند.
« بااینهمه، فیلم بیش از آنکه نوآر را از درون بازآفرینی کند، گاه به نشانههای آشنای آن تکیه میکند. »
جمعبندی
فیلم گاه بهجای ساختن تنش از مکث، نگاه و جزئیات رفتاری، به خودِ اتفاقها تکیه میکند. حاصل، اثری است که در سطح پیرنگ پیوسته حرکت میکند، اما در سطح عاطفی کمتر فرصت مییابد تا مخاطب را در جهان شخصیتهایش مستقر کند. این کاستی، بهویژه در داستانی که باید از نفوذ تدریجی راز و بدگمانی جان بگیرد، محسوس است.
جمعبندی «The Heart of Justice» معمایی تیره دربارهٔ خبرنگاری است که برای کشف حقیقت، وارد مدار خانوادهای ثروتمند و رازپوش میشود. فیلم از ایدهٔ مرکزی پرکشش، فضای بدگمانانه و بازی جنیفر کانلی بهره میبرد و در آغاز میتواند حس کنجکاوی را برانگیزد. اما پیرنگ گاه از منطق متقاعدکننده فاصله میگیرد، ریتم تندش پیوند عاطفی را کمرنگ میکند و نوآر آن همیشه از کلیشههای آشنا عبور نمیکند.
حاصل، اثری ناهموار است: فیلمی که جاذبهٔ معما و شخصیت مرموزش تماشاییاش میکند، ولی به همان اندازه در پرداخت و اثرگذاری پایدار محدود میماند.
« فیلم گاه بهجای ساختن تنش از مکث، نگاه و جزئیات رفتاری، به خودِ اتفاقها تکیه میکند. »
ثبت دیدگاه