نقد و بررسی
نقد قلب یک شکارچی تنهاست (The Heart Is a Lonely Hunter) | 1968
وعده ژانری؛ آنچه اثر وعده میدهد
جایگاه فیلم و جهان داستانی «The Heart Is a Lonely Hunter» ساختهٔ Robert Ellis Miller، اقتباسی از رمان نخست Carson McCullers است؛ فیلمی که در سال ۱۹۶۸ به تماشاگران عرضه شد و بازی Alan Arkin در نقش John Singer را در مرکز خود قرار میدهد. قصه در شهری کوچک در جنوب آمریکا میگذرد؛ جایی که آدمها با زخمها، آرزوها و محرومیتهای متفاوت زندگی میکنند و هر یک به شکلی در پی کسی هستند که بتوانند نزد او حرف بزنند.
Singer، مردی ناشنوا که با دیگران از راه نوشتن و لبخوانی ارتباط میگیرد، به نقطهٔ اتکای این آدمها بدل میشود. از میان آنان، Mick، دختر نوجوان خانوادهای کمدرآمد، با رؤیای موسیقی خود برجستهتر است. فیلم، بیآنکه به دنبال گرهافکنی پرشتاب باشد، از همین برخورد آدمها و نیازهایشان تصویری از تنهایی جمعی میسازد.
تنهایی بهمثابه مسئلهٔ اصلی عنوان فیلم فقط توصیفی شاعرانه از حالوهوای اثر نیست؛ کلید ورود به جهان عاطفی آن است. تنهایی در اینجا به معنای تنها ماندن در یک اتاق یا نداشتن معاشر نیست. شخصیتها در میان خانواده، همسایگان و آشنایان زندگی میکنند، اما از درکشدن محروماند. هر کدام در پی مخاطبی هستند که بتوانند نزد او خود واقعیشان را نشان دهند، بیآنکه فوراً داوری یا خاموش شوند.
Singer، با سکوت و آرامش خود، چنین فضایی فراهم میکند؛ دیگران به او اعتماد میکنند، زیرا گمان میبرند میتواند حرفشان را بیقضاوت بشنود. اما فیلم در این تصویرِ تسلیبخش مکثی انتقادی هم دارد: گوشدادن به دیگران لزوماً به معنای شناختن آنان نیست. شخصیتها گاه Singer را نه بهعنوان انسانی مستقل، بلکه بهمنزلهٔ ظرفی برای امیدها و اندوههای خود میبینند.
« Singer، مردی ناشنوا که با دیگران از راه نوشتن و لبخوانی ارتباط میگیرد، به نقطهٔ اتکای این آدمها بدل میشود. »
روایت و ریتم؛ جریان داستان
همین تفاوت میان «شنیدهشدن» و «شناختهشدن» به اثر عمق میبخشد و اجازه نمیدهد مهربانی مرکزی فیلم به تصویری ساده و بیتعارض از رفاقت تقلیل یابد. بازی Alan Arkin و بیان در سکوت نیرومندترین عنصر فیلم، بازی Alan Arkin است. او برای نمایش Singer به اغراقهای نمایشی یا تأکیدهای احساساتی متوسل نمیشود.
مکثها، نگاهها، حالت بدن و شیوهٔ واکنش او به دیگران، جای گفتوگوی کلامی را میگیرند. نتیجه، شخصیتی است که سکوتش نه خلأ، بلکه نوعی حضور فعال است: Singer میبیند، میسنجد و پاسخ میدهد، حتی وقتی زبان معمول در اختیارش نیست. فیلم نیز تا اندازهای با ریتم و قاببندی خود به این وضعیت نزدیک میشود و تماشاگر را به توجهکردن به نشانههای کوچک فرامیخواند.
اجرای Arkin در عین ظرافت، خطر یک برداشت نادرست را هم در دل دارد: اینکه Singer را صرفاً قدیسی خاموش و همیشه آمادهٔ یاریکردن دیگران بدانیم. آنچه نقشآفرینی او را زندهتر میکند، فاصلهای است که میان سیمای آرام این مرد و دنیای درونیِ کاملاً دسترسناپذیرش باقی میماند. فیلم بیش از آنکه همهٔ لایههای او را توضیح دهد، بر همین راز و فاصله تکیه میکند.
این انتخاب گاه شخصیت را مبهم میگذارد، اما در بهترین لحظهها با مضمون تنهایی اثر همخوان میشود. Mick و رؤیای موسیقی خط داستانی Mick به فیلم نیرویی جوانتر و پرتحرکتر میبخشد. رؤیای پیانیستشدن برای او صرفاً خواستهای حرفهای نیست؛ راهی است برای تصور آیندهای فراتر از محدودیتهای خانه و محیط پیرامونش.
« بازی Alan Arkin و بیان در سکوت نیرومندترین عنصر فیلم، بازی Alan Arkin است. »
شخصیتها و اجرا
موسیقی فضایی درونی میسازد که در آن میتواند از وضعیت اکنون فاصله بگیرد و امکانهای دیگری را مجسم کند. سوندرا لاک، با ترکیبی از سرکشی، حساسیت و خامی نوجوانانه، این کشاکش را باورپذیر میکند. رابطهٔ Mick و Singer نیز از تغییر تدریجیِ نگاه شکل میگیرد. فیلم بهجای آنکه دوستی آنان را با اعترافهای عاطفی بزرگ تعریف کند، بیشتر بر لحظههای کوچک و دگرگونیِ رفتار تکیه دارد.
بااینحال، مسیر Mick همیشه به یک اندازه پرورده نیست. گاهی فیلم از ظرفیت رؤیای او برای کاوش در تعارض میان میل فردی و تنگنای اقتصادی بهره میبرد و گاهی آن را در قالبی ملودراماتیکتر و آشنا قرار میدهد. همین نوسان باعث میشود بعضی لحظهها از صداقت عاطفی برخوردار باشند و برخی دیگر بیش از اندازه بر تأثر تماشاگر حساب کنند.
گروه شخصیتها و پراکندگی روایت فیلم تنها به Singer و Mick محدود نمیماند؛ چند شخصیت دیگر نیز رنجها و خواستههایشان را به حلقهٔ پیرامون او میآورند. این گستردگی به جهان اثر بُعد اجتماعی میدهد. تنهایی در اینجا فقط مسئلهٔ یک فرد یا خانواده نیست؛ با نابرابری، بیماری، تنگنای اقتصادی و تفاوتهای اجتماعی پیوند دارد.
حضور شخصیتهایی چون Jake Blount و دکتر Copeland نشان میدهد آدمها از مسیرهای گوناگون به ناکامی و بیگانگی میرسند و یک پاسخ واحد برای دردهایشان وجود ندارد. در عین حال، همین تعدد شخصیتها به یکی از ضعفهای روایی فیلم بدل میشود. تمرکز میان چند زندگی جابهجا میشود و برخی خطها فرصت کافی برای تحول پیدا نمیکنند.
« موسیقی فضایی درونی میسازد که در آن میتواند از وضعیت اکنون فاصله بگیرد و امکانهای دیگری را مجسم کند. »
فضا و فرم؛ لحن بصری
شخصیتهای فرعی گاهی بیش از آنکه بهعنوان انسانهایی با مسیر مستقل رشد کنند، حامل موضوعی مشخصاند؛ این امر در بخشهایی از فیلم حس پراکندگی میسازد. تماشاگر ممکن است میان همدلی با یک شخصیت و دنبالکردن دیگری پیوندی ناپیوسته احساس کند. فیلم در ساختن یک جامعهٔ کوچک و پرتنش موفق است، اما در یکپارچهکردن همهٔ اجزای آن همیشه به یک اندازه کامیاب نیست.
فضا، تصویر و لحن حالوهوای جنوب آمریکا در فیلم فقط پسزمینهای جغرافیایی نیست؛ گرما، کندی روزها و محدودیتهای زندگی شهر کوچک، در حس کلی روایت حضور دارند. فیلم از فضایی آرام و کمی غبارآلود بهره میگیرد که با دلتنگی شخصیتها همنواست. فیلمبرداری James Wong Howe به این محیط کیفیتی خاطرهگون میدهد؛ نه به معنای گذشتهای آرمانی، بلکه چون جهانی که در آن زمان انگار آهستهتر میگذرد و هر تغییر عاطفی فرصت دیدهشدن پیدا میکند.
موسیقی Dave Grusin نیز بهجای تحمیل احساس در هر صحنه، به لطافت و اندوه فضای کلی یاری میرساند. این آرامش، از یک سو امتیاز اثر است و از سوی دیگر ممکن است برای برخی تماشاگران به کندی تعبیر شود. فیلم کمتر بر کنش بیرونی تکیه دارد و بیشتر به مکثها، گفتوگوها و حالتهای چهره وابسته است.
هر جا این شیوه با وضعیت درونی شخصیتها پیوند میخورد، فضا غنی و تأثیرگذار میشود؛ اما در بخشهایی که روایت میان چند خط داستانی تقسیم شده، همان ریتم آرام میتواند پراکندگی را تشدید کند. اقتباس و مرز میان همدلی و ملودرام اقتباس سینمایی ناگزیر از انتخاب است: رمانی با چندین شخصیت و لایهٔ اجتماعی باید به زمان و زبان تصویر ترجمه شود.
« تماشاگر ممکن است میان همدلی با یک شخصیت و دنبالکردن دیگری پیوندی ناپیوسته احساس کند. »
قوتها و کاستیها
فیلم Robert Ellis Miller هستهٔ عاطفی داستان را حفظ میکند و بهویژه بر نیاز انسانها به همدلی و دشواری ارتباط میان آنان تمرکز دارد. در عوض، بعضی پیچیدگیها و لبههای تند جهان رمان در روایت سینمایی کمرنگتر میشوند. حاصل، اثری است که نیروی انسانیِ آشکاری دارد، اما گاهی برای پیوندزدن رنجهای گوناگون به عاطفهای یکدست، به ملودرام نزدیک میشود.
مشکل اصلی ملودرام در این فیلم صرفاً حضور احساسات شدید نیست؛ احساس، بخش طبیعی جهان آن است. مسئله آنجاست که گاه انباشت مصیبتها و محرومیتها، بهجای آنکه در تجربهٔ ویژهٔ هر شخصیت ریشه بدواند، به فشار عاطفیِ کلی تبدیل میشود. این لحظهها از ظرافتی که در بازی Arkin و در رابطهٔ آرام Mick با Singer میبینیم فاصله میگیرند.
بااینهمه، فیلم بهندرت بیاعتنا یا سرد میشود؛ حتی وقتی بیش از اندازه میکوشد تماشاگر را متأثر کند، قصدش بازگرداندن توجه به انسانهایی است که معمولاً دیده نمیشوند. جمعبندی «The Heart Is a Lonely Hunter» اثری آرام، انسانی و آکنده از اندوه است که در بهترین لحظههایش نشان میدهد تنهایی تنها از نبودِ همراه پدید نمیآید؛ گاهی از ناتوانی در دیدنِ نیازهای واقعیِ کسی شکل میگیرد که به او تکیه کردهایم.
بازی کمادعای Alan Arkin، حضور گیرای سوندرا لاک و فضای جنوبیِ دلگیر، به فیلم ماندگاری عاطفی میبخشند. در برابر، روایت پراکنده، پرداخت نابرابر شخصیتهای فرعی و گرایش گاهبهگاه به ملودرام، از انسجام آن میکاهند. با وجود این کاستیها، فیلم اثری ارزشمند دربارهٔ همدلی است؛ اثری که نه با پاسخهای قطعی، بلکه با دعوت به گوشدادن و دقیقتر دیدنِ دیگران در ذهن میماند.
« در عوض، بعضی پیچیدگیها و لبههای تند جهان رمان در روایت سینمایی کمرنگتر میشوند. »



ثبت دیدگاه