نقد و بررسی
نقد در چنگ ارواح (The Haunting) | 1963
وعده ژانری؛ آنچه اثر وعده میدهد
خانهای که پیش از ساکنانش نفس میکشد «The Haunting» ساختهٔ رابرت وایز، از آن فیلمهای وحشتی است که نیروی خود را نه از نمایش آشکار هیولا، بلکه از انتظارِ دیدار با چیزی نامرئی میگیرد. فیلم گروهی از غریبهها را به هیلهاوس میبرد؛ عمارتی دورافتاده با گذشتهای تیره که قرار است موضوع پژوهشی دربارهٔ پدیدههای فراطبیعی باشد.
اما خانه خیلی زود از جایگاه موضوع مطالعه بیرون میآید و به حضوری مستقل بدل میشود: حضوری که گویی ساکنان را میسنجد، مسیرهایشان را میبندد و در سکوت، خود را به ذهنشان تحمیل میکند. وایز بهجای آنکه از قواعد آشنای وحشتِ نمایشی پیروی کند، مخاطب را در موقعیت شنیدن، حدسزدن و تردید نگه میدارد.
آنچه دیده نمیشود، گاه از هر تصویر روشنی هراسانگیزتر است؛ زیرا ذهن تماشاگر ناچار میشود جای خالی را با ترسهای خودش پر کند. فیلم بدینسان نه فقط دربارهٔ خانهای تسخیرشده، بلکه دربارهٔ آسیبپذیری انسان در برابر فضایی است که فهمپذیر به نظر میرسد، اما از قواعد معمول سرپیچی میکند.
هیلهاوس؛ معماری بهمثابه شخصیت مهمترین دستاورد فیلم، تبدیل معماری به نیرویی دراماتیک است. هیلهاوس پسزمینهای برای ماجرا نیست؛ ساختار آن در شکلگیری تجربهٔ شخصیتها دخالت میکند. راهروهای کشیده، درهای سنگین، اتاقهای سرد و پیوندهای نامأنوس میان فضاها، احساسی از گمگشتگی میسازند که بهتدریج از بیرون به درون شخصیتها راه مییابد.
« وایز بهجای آنکه از قواعد آشنای وحشتِ نمایشی پیروی کند، مخاطب را در موقعیت شنیدن، حدسزدن و تردید نگه میدارد. »
روایت و ریتم؛ جریان داستان
خانه انگار نهتنها آنان را در خود جای داده، بلکه شیوهٔ ادراکشان را نیز دستکاری میکند. دوربین با زاویههای نامتعارف و حرکتهایی ناآرام، از ثبت بیطرفانهٔ محیط فاصله میگیرد. ترکیببندیها همیشه به چشم نمیگویند کجا بایستد؛ گاهی خطوط دیوارها و درها چنان به هم میرسند که اطمینان به نظم فضا سست میشود.
این انتخابها ممکن است تشخیص مسیرها و جایگاه اتاقها را برای تماشاگر دشوار کنند، اما همین سردرگمی بخشی از تجربهٔ فیلم است: در هیلهاوس حتی نقشهٔ ذهنی نیز قابل اعتماد نیست. معماری در اینجا صرفاً دیده نمیشود؛ بر مخاطب فشار میآورد. وحشتِ شنیدنی و دیدهنشده طراحی صدا از ارکان اساسی هراس فیلم است.
ضربههایی که منشأشان معلوم نیست، زمزمههایی که به نظر میرسد از سوی دیگر دیوار میآیند و سکوتهایی که ناگهان سنگین میشوند، فضای خانه را به چیزی گوشبهزنگ تبدیل میکنند. تماشاگر، مانند شخصیتها، به صداها گوش میسپارد و در انتظار پاسخ میماند؛ اما فیلم اغلب پاسخ را به تعویق میاندازد یا از ارائهٔ آن سر باز میزند.
این شیوه از ترساندن، برخلاف وحشت مبتنی بر جهش و غافلگیری ناگهانی، آرام و انباشتی است. صداها پیش از آنکه معنایی قطعی پیدا کنند، بدن تماشاگر را آمادهٔ هراس میسازند. اهمیت آنها فقط در بلندی یا شدت نیست؛ در فاصله و ابهامشان است. گویی خانه چیزی را اعلام میکند، اما زبانش برای ساکنان و مخاطب فهمیدنی نیست.
« خانه انگار نهتنها آنان را در خود جای داده، بلکه شیوهٔ ادراکشان را نیز دستکاری میکند. »
شخصیتها و اجرا
فیلم با همین ناتمامی، فضایی میآفریند که در آن گوشدادن خود به تجربهای تهدیدآمیز بدل میشود. الینور و شکنندگیِ نگاه در مرکز عاطفی فیلم، الینور قرار دارد؛ زنی که جولی هریس او را با ظرافتی چشمگیر بازی میکند. آسیبپذیری الینور به نمایش اغراقآمیز فروپاشی روانی متکی نیست. هریس بهجای آن، انزوا و تزلزل او را در مکثها، نگاههای مردد و واکنشهایی نشان میدهد که گاه اندکاند، اما پرمعنا.
تماشاگر حس میکند الینور بیش از آنکه با حوادث بیرونی درگیر باشد، در حال کشمکش با جایگاهی است که زندگی برایش ساخته است. از همین رو، هیلهاوس برای او تنها عمارتی هراسانگیز نیست؛ فضایی است که با نیازهای پنهان و تنهاییاش پیوند میخورد. نیروی بازی هریس در آن است که همزمان میتواند همدلی برانگیزد و پرسش ایجاد کند.
آیا آنچه الینور تجربه میکند از بیرون بر او تحمیل شده، یا ذهن او در مواجهه با ترس و محرومیت، رخدادها را به صورتی خاص معنا میکند؟ فیلم پاسخ سادهای نمیدهد و همین پرسش را به بخشی از شخصیتپردازی بدل میسازد. گروهی از غریبهها و کشاکش تفسیرها حضور دیگر اعضای گروه، تجربهٔ الینور را در بستری اجتماعی قرار میدهد.
هر یک از آنان با پیشفرضها، خلقوخو و میزان متفاوتی از آمادگی به هیلهاوس آمدهاند؛ بنابراین رخدادهای واحد را یکسان دریافت نمیکنند. دکتر مارکوِی میخواهد مشاهدهگر و پژوهشگر باقی بماند، اما خانه بهتدریج نظمِ فاصلهگذارانهٔ نگاه علمی را به چالش میکشد. گفتوگوها و واکنشهای گروه، مدام میان توضیح عقلانی و پذیرش امر ناشناخته رفتوآمد میکنند.
« فیلم با همین ناتمامی، فضایی میآفریند که در آن گوشدادن خود به تجربهای تهدیدآمیز بدل میشود. »
فضا و فرم؛ لحن بصری
کلر بلوم نیز در نقش تئودورا حضوری متمایز دارد. رابطهٔ او با الینور، لایهای از نزدیکی، رقابت و ناآرامی به فضای جمعی اضافه میکند. فیلم بسیاری از تنشهای میان شخصیتها را بهجای توضیح مستقیم، در رفتار و لحن نگاهها مینشاند. این ظرافت باعث میشود مناسبات گروه صرفاً وسیلهای برای پیشبرد ماجرای خانه نباشند؛ آنها میدان دیگری برای سنجیدن اعتماد، آسیبپذیری و برداشتهای متضاد از واقعیتاند.
ابهام؛ سرچشمهٔ هراس و دشواری روایت «The Haunting» از تعیین تکلیف قطعی دربارهٔ ماهیت رخدادها پرهیز میکند. مرز میان حضور فراطبیعی و آشفتگی روانی، میان آنچه خانه انجام میدهد و آنچه شخصیتها در ذهن خود میسازند، پیوسته مبهم میماند. این ابهام ضعف یا کمکاری ساده نیست؛ شیوهای است که فیلم بهواسطهٔ آن هراس را از پرده فراتر میبرد.
هر توضیح روشن، بخشی از قلمرو ناشناخته را محدود میکرد، حال آنکه فیلم ترجیح میدهد پرسش را زنده نگه دارد. بااینحال، این انتخاب بیهزینه نیست. برخی رخدادها بیپاسخ میمانند و روایت برای مخاطبی که پیوند علّی روشن و توضیح نهایی میخواهد، ممکن است گیجکننده یا ناکافی به نظر برسد. فیلم بهجای آنکه هر نشانه را در نظامی مرتب جای دهد، بر کیفیت تجربه تکیه میکند: اینکه در هیلهاوس چه احساسی برمیانگیزد، نه اینکه دقیقاً چگونه باید آن را توضیح داد.
تماشاگر باید با بخشی از نادانستن کنار بیاید؛ امری که برای برخی جذاب و برای برخی دیگر مایهٔ فاصلهگرفتن خواهد بود. ریتم و زبان تصویری ریتم فیلم آرام و صبرطلب است. وایز برای مکث، نگاه و انتظار جا باز میکند و از شتابدادن به صحنهها پرهیز دارد. این کندی به انباشت اضطراب کمک میکند: هرچه زمان بیشتری در خانه میگذرد، سکون آن سنگینتر میشود.
« کلر بلوم نیز در نقش تئودورا حضوری متمایز دارد. »
قوتها و کاستیها
اما همان مکثها ممکن است برای تماشاگرانی که انتظار رخدادهای پیدرپی یا اوجهای سریع دارند، طولانی جلوه کند. فیلم بهجای آنکه پیوسته شدت را افزایش دهد، فشار را آهسته و نامنظم بالا میبرد. تصویربرداری سیاهوسفید و نورپردازی، این خویشتنداری را تکمیل میکنند. تاریکی در اینجا پوششی برای نمایش موجودات نیست؛ فضایی است که اطلاعات را ناقص میکند و نگاه را به تردید میاندازد.
دوربینِ گاه کج و حرکتهای نامأنوسش، جهان را از تعادل آشنا بیرون میبرند. چنین زبانی هنوز مؤثر است، هرچند مخاطب امروز ممکن است در آغاز با منطق بصری آن خو نگیرد. فیلم بهجای عرضهٔ نقشهای روشن از خانه، ناآرامیِ گمشدن در آن را به تجربهای سینمایی بدل میکند. جمعبندی «The Haunting» نمونهای درخشان از وحشتی است که به تصویرهای آشکار و توضیحهای قطعی وابسته نیست.
رابرت وایز با تکیه بر معماری، صدا، قاببندی و بازی ظریف جولی هریس، عمارت هیلهاوس را به نیرویی زنده و نفوذگر تبدیل میکند. هراس فیلم از دلِ نادانستن میروید: از صداهایی که پاسخ نمیگیرند، فضاهایی که بهدرستی شناخته نمیشوند و ذهنی که زیر فشار تنهایی، مرزهای اطمینانش را از دست میدهد.
کندی ریتم و ابهام فراوان میتوانند تماشاگر کمحوصله یا خواهان توضیح روشن را پس بزنند؛ اما همین ویژگیها بخش مهمی از هویت فیلماند. اثر بهجای آنکه هراس را مصرفی و زودگذر سازد، آن را در ذهن مخاطب باقی میگذارد. هیلهاوس پس از پایان تماشا نیز همچون فضایی بسته و ناآرام در حافظه میماند؛ خانهای که شاید ترسناکترین نیروی آن، تواناییاش در واداشتن آدمی به تردید دربارهٔ آن چیزی باشد که دیده و شنیده است.
« اما همان مکثها ممکن است برای تماشاگرانی که انتظار رخدادهای پیدرپی یا اوجهای سریع دارند، طولانی جلوه کند. »



ثبت دیدگاه