نقد و بررسی
نقد The Hangover | 2009
وعده ژانری؛ آنچه اثر وعده میدهد
بازخوانی یک شبِ گمشده «خماری» ساختهٔ تاد فیلیپس، کمدیای استوار بر یک غیبت بزرگ: سه مرد پس از شبی بیمهار در لاسوگاس از خواب برمیخیزند، اما نه از شب گذشته چیزی به یاد دارند و نه اثری از داگ، دامادی که باید بهزودی پای سفرهٔ عقد حاضر شود. در عوض، اتاقی ویران، نوزادی در کمد و ببری در حمام پیش رویشان است.
این آغاز، هم وعدهٔ آشوب میدهد و هم پرسشی روایی میسازد: چگونه به این نقطه رسیدهاند و داگ کجاست؟ فیلم برای پاسخدادن به این پرسش، روایت شب را به عقب نمیبرد؛ تماشاگر را همراه شخصیتها در روز بعد رها میکند. آنها باید با تکیه بر سرنخهای پراکنده، مسیرشان را از میان پیامدهای شبی که از یاد بردهاند پیدا کنند.
همین انتخاب، هستهٔ جذابیت فیلم است: جستوجویی شتابزده که هر پاسخ موقت را به معمای تازهای بدل میکند، بیآنکه قصه ناچار شود به شرح مفصلِ آنچه گذشته پناه ببرد. معماری آشوب و ریتم روایت «خماری» بر زنجیرهای از موقعیتهای غیرمنتظره بنا شده است. هر کشف، وضعیت را اندکی پیچیدهتر میکند و گروه را به ایستگاه بعدی میراند؛ از اتاق هتل به خیابانها و مکانهای گوناگون شهر، و از سردرگمی به اضطرابی فزاینده.
« در عوض، اتاقی ویران، نوزادی در کمد و ببری در حمام پیش رویشان است. »
روایت و ریتم؛ جریان داستان
این ساختار به فیلم نیروی حرکتی میدهد و باعث میشود تماشاگر، مانند شخصیتها، مدام در پی سرنخ بعدی باشد. در بهترین لحظهها، خنده نه فقط از خود اتفاق، بلکه از فاصلهٔ میان وخامت اوضاع و واکنشهای درماندهٔ سه دوست برمیخیزد. بااینحال، فیلم در حفظ این شتاب همیشه یکدست نیست. بعضی بخشها بیش از آنکه به گسترش معما یا عمیقترشدن روابط کمک کنند، مکثهایی برای افزودن شوخیهای تازهاند.
در چنین لحظاتی، جستوجو اندکی دور خود میچرخد و رشتهٔ اصلی قصه از نظر میافتد. این افتوخیزها بهویژه برای تماشاگرانی محسوس است که از کمدیِ موقعیت، پیشروی پیوسته و شوخیهای فشرده انتظار دارند. با وجود این، طرح اصلی آنقدر ساده و روشن هست که فیلم پس از هر انحراف کوتاه دوباره به مسیر خود بازگردد.
گروه بازیگران و تضاد شخصیتها سه شخصیت اصلی، ترکیبی از خلقوخوهای متفاوتاند. فیل با اعتمادبهنفس و میل به پیشبردن کارها، اغلب نقش هدایتگر گروه را میگیرد؛ استو میان اضطراب، خشم فروخورده و تلاش برای حفظ ظاهر گرفتار است؛ و آلن با رفتارهای نامتعارف و فهمی کودکانه از موقعیت، پیوسته تعادل جمع را برهم میزند.
« این ساختار به فیلم نیروی حرکتی میدهد و باعث میشود تماشاگر، مانند شخصیتها، مدام در پی سرنخ بعدی باشد. »
شخصیتها و اجرا
فیلم از این تفاوتها برای تولید کشمکش استفاده میکند: هر سه در یک بحران شریکاند، اما هیچکدام آن را به شیوهای یکسان نمیفهمند. بردلی کوپر در نقش فیل، حضوری آرام و مسلط دارد که در برابر آشوب اطرافش کارکردی مؤثر پیدا میکند. اد هلمز نیز بهخوبی دستپاچگی استو را از دل بازیهای چهره و واکنشهای کنترلناپذیر بیرون میکشد.
بااینهمه، نیروی کمیک اصلی فیلم تا حد زیادی به زک گالیفیاناکیس و آلن وابسته است. اجرای او از شخصیتی که هم بیپروایی دارد و هم نوعی معصومیت نامأنوس، بسیاری از صحنهها را به یادماندنی میکند. البته همین ویژگی گاه از مرز شوخطبعی میگذرد: آلن در برخی لحظات کمتر به شخصیتی خندهآور و بیشتر به حضوری آزارنده بدل میشود.
این دوگانگی، هم نقطهٔ قوت بازی است و هم محدودیت شخصیتپردازی. طنز، جسارت و شوخیهای تاریخمند طنز فیلم عمدتاً از اغراق، غافلگیری و برخورد شخصیتها با پیامدهای عجیب رفتارشان شکل میگیرد. «خماری» کمتر بر گفتوگوهای زیرکانه و شوخیهای کلامیِ ظریف تکیه میکند؛ بیشتر میکوشد موقعیتی بسازد که خودِ آن مضحک باشد و سپس واکنش جدی یا هراسان شخصیتها را در برابرش قرار دهد.
« بردلی کوپر در نقش فیل، حضوری آرام و مسلط دارد که در برابر آشوب اطرافش کارکردی مؤثر پیدا میکند. »
فضا و فرم؛ لحن بصری
این روش، بهخصوص در مواجهه با اشیای نامحتمل و سرنخهای نامتجانس، ظرفیت کمیک بالایی دارد. حضور مایک تایسون نیز از همان جنس غافلگیریهایی است که با فضای نامعقول فیلم سازگار میشود. اما گذر زمان بر بخشی از شوخیهای فیلم اثر گذاشته است. شماری از شوخیهای بیپرده یا مبتنی بر کلیشه، امروز ممکن است بیش از آنکه خندهدار باشند، کهنه یا ناخوشایند جلوه کنند.
این مسئله تنها به تغییر سلیقهٔ مخاطبان مربوط نیست؛ گاهی شوخی چنان بر شوک لحظهای متکی است که پس از رفع غافلگیری، چیز چندانی برای ماندن در ذهن باقی نمیگذارد. فیلم در بهترین لحظههایش از موقعیت و شخصیتپردازی خنده میسازد، اما در لحظههای ضعیفتر، تکیه بر رفتار زننده یا اغراق خام، جای ظرافت را میگیرد.
لاسوگاس؛ شهری برای گمکردن مسیر لاسوگاس در فیلم صرفاً پسزمینهای پرزرقوبرق نیست؛ شهری است که انگار امکان گمکردن مسیر و از دستدادن کنترل را در خود فشرده کرده است. هتلها، خیابانها و فضاهای تفریحی، گروه را از یک موقعیت به موقعیت دیگر میکشانند و با هر جابهجایی، بر حس بیگانگی آنها میافزایند.
« این روش، بهخصوص در مواجهه با اشیای نامحتمل و سرنخهای نامتجانس، ظرفیت کمیک بالایی دارد. »
قوتها و کاستیها
شهر برای سه دوست نه مکانی برای آسودگی، بلکه معمایی گسترده است؛ جایی که هر گوشهاش ممکن است پاسخی داشته باشد یا آنها را به دردسری بزرگتر بکشاند. این استفاده از فضا به فیلم کمک میکند از محدودیت یک کمدیِ محصور در اتاق فراتر رود. در عین حال، جهان فیلم عمداً واقعگرایانه نیست: اتفاقها چنان پشت سر هم میآیند که لاسوگاس بیشتر به صحنهای برای تشدید هرجومرج شباهت دارد تا شهری با زندگی مستقل از قهرمانان.
این انتخاب با لحن اثر هماهنگ است، اما گاهی هم باعث میشود ماجراها بیش از اندازه ساختگی به نظر برسند. فیلم نه در پی ترسیم دقیق شهر است و نه میخواهد از آن تصویری اجتماعی بسازد؛ کارکرد اصلی محیط، گشودن درِ بعدیِ آشوب است. مرز میان رفاقت و بیمسئولیتی در دل ماجرای جستوجو، فیلم پرسشی ساده اما مهم پنهان دارد: رفاقت تا کجا میتواند رفتار بیمسئولانه را بپوشاند؟
سه دوست برای پیدا کردن داگ هر کاری از دستشان برمیآید انجام میدهند و پیوند میانشان، با وجود مشاجره و سرزنش، نیروی محرک قصه است. بااینحال، فیلم بیشتر به آشفتگی بیرونی علاقه دارد تا واکاوی جدی پیامدهای اخلاقی رفتار شخصیتها. بخش زیادی از آنچه رخ میدهد، بهعنوان سوخت کمدی مصرف میشود و کمتر فرصت مییابد به مسئولیتپذیری یا اثر رفتار آنان بر دیگران بپردازد.
« این استفاده از فضا به فیلم کمک میکند از محدودیت یک کمدیِ محصور در اتاق فراتر رود. »
جمعبندی
این رویکرد، در چارچوب یک کمدی پرشتاب قابلفهم است، اما از ظرفیت عاطفی قصه نیز میکاهد. رابطهٔ دوستانهٔ گروه بیشتر از راه عمل و همراهی دیده میشود تا گفتوگوهای عمیق یا تحول روانشناختی. تماشاگر میتواند از همنشینی این سه نفر لذت ببرد، بیآنکه فیلم از او بخواهد آنها را شخصیتهایی پیچیده و چندلایه بداند.
در نتیجه، «خماری» بهجای آنکه کمدی رفاقت را از نو تعریف کند، از تضادهای آشنا و موقعیتهای اغراقشده برای ساختن سرگرمی بهره میگیرد. جمعبندی «خماری» کمدیای پرتحرک و پرحادثه است که نیروی خود را از معمای یک شب فراموششده و هماهنگی گروه بازیگران میگیرد. ساختار جستوجو، زنجیرهٔ موقعیتهای نامنتظر و اجرای برجستهٔ زک گالیفیاناکیس، فیلم را به اثری سرگرمکننده تبدیل میکنند؛ اثری که برای تماشای سبک و بیتکلف مناسب است.
در مقابل، افتوخیز ریتم، شوخیهایی که امروز رنگباختهاند و آلنِ گاه بیشازحد آزارنده، مانع از آن میشوند که همهٔ لحظهها به یک اندازه موفق باشند. جذابیت فیلم بیش از آنکه در تازگیِ تکتک شوخیها باشد، در ترکیب شخصیتهای ناسازگار و حرکت مداوم آنها از یک دردسر به دردسر بعدی است. «خماری» با وجود گذشت زمان، هنوز لحظههای خندهآور و انرژی قابلتوجهی دارد؛ اما بهترین شیوهٔ مواجهه با آن، انتظار یک کمدی جسور و شلوغ است، نه اثری که طنزش در همهٔ جزئیات بهیکسان کهنهناپذیر مانده باشد.
« این رویکرد، در چارچوب یک کمدی پرشتاب قابلفهم است، اما از ظرفیت عاطفی قصه نیز میکاهد. »



ثبت دیدگاه