نقد و بررسی
نقد کینه ۳ (The Grudge 3) | 2009
وعده ژانری؛ آنچه اثر وعده میدهد
جایگاه فیلم در مجموعه «The Grudge 3» محصول سال ۲۰۰۹ و سومین قسمت از مجموعهٔ آمریکایی «The Grudge» است؛ فیلمی که توبی ویلکینز کارگردانی و برد کین فیلمنامهاش را نوشته است. داستان پس از رخدادهای قسمت پیشین، بخشی از کانون ترس را از ژاپن به شیکاگو میبرد و بار دیگر نفرین کایاکو و توشیو را به زندگی گروهی از آدمهای عادی میکشاند.
جیک کیمبل، تنها بازماندهٔ کشتار پیشین، در مرکز یکی از مسیرهای روایی قرار دارد؛ در سوی دیگر، نائوکو از ژاپن میآید تا راهی برای متوقفکردن نفرین بیابد. فیلم با تکیه بر این دو خط داستانی، میکوشد هم ادامهای بر سرگذشت مجموعه باشد و هم برای خود هویتی مستقل بسازد. با این حال، این دو خواسته همیشه بهخوبی با یکدیگر آشتی نمیکنند.
داستان و نیروی محرک روایت نقطهٔ قوت طرح، وجود هدفی روشن در دل آشوب است: این بار شخصیتها فقط گرفتارِ رخدادهای هولناک نمیشوند، بلکه امکانِ پایاندادن به چرخهٔ نفرین نیز پیش رویشان قرار میگیرد. همین ایده به روایت کشش میدهد و تماشاگر را با پرسشی فراتر از «قربانی بعدی کیست؟» همراه میکند: آیا میتوان با نیرویی که از گذشتهای خونبار جان گرفته مقابله کرد؟
ورود نائوکو نیز به قصه جهتی تازه میدهد؛ او با دانشی پیوندخورده به منشأ نفرین میآید و حضورش میان شناخت فرهنگی و ضرورت عملیِ یافتن راه نجات پل میزند. بااینهمه، ساختار فیلم چندان پیچیده یا ظریف نیست. مسیرهای داستانی گاه بیشتر کنار هم قرار میگیرند تا اینکه واقعاً در یکدیگر تنیده شوند، و اطلاعات مهم معمولاً برای پیشبرد ماجرا عرضه میشود، نه برای گشودن لایههای تازه در شخصیتها.
« فیلم با تکیه بر این دو خط داستانی، میکوشد هم ادامهای بر سرگذشت مجموعه باشد و هم برای خود هویتی مستقل بسازد. »
روایت و ریتم؛ جریان داستان
فیلم خطیتر از قسمتهای پیشین روایت میشود؛ انتخابی که پیگیری رویدادها را آسان میکند، اما از حس تکهتکه و رازآلودی که یکی از ویژگیهای جذاب مجموعه بود، میکاهد. این سادگی بهخودیخود ایراد نیست، اما وقتی با شخصیتپردازی محدود همراه میشود، گاهی داستان را به زنجیرهای از مواجههها و واکنشهای آشنا فرو میکاهد.
آپارتمان بهمثابه فضای وحشت بهترین دارایی فیلم، فضای آپارتمان است: ساختمانی فرسوده و نیمهخالی که سکوت و خلوتش بهاندازهٔ حضور ارواح تهدیدآمیز میشود. راهروها، اتاقهای کمنور و گوشههای تاریک، حس مکانی را میسازند که گویی مدتهاست از زندگی روزمره جدا شده است. این فضا نه صرفاً پسزمینهٔ حوادث، بلکه بخشی از سازوکار ترس است؛ جایی که ساکنان در آن محصورند و هر درِ بسته، هر سایه و هر صدای نامعلوم میتواند نشانهٔ نفوذ نفرین باشد.
در اینجا فیلم به سنت وحشت فراطبیعی مجموعه نزدیک میماند: ترس از مواجههای ناگهانی نمیآید، بلکه از احساسِ حضورِ مداومی سرچشمه میگیرد که نمیتوان از آن گریخت. آپارتمان با زندگی عادیِ ساکنان تضاد دارد و همین ناسازگاری به فضا نیرویی شوم میبخشد. بااینحال، فیلم در بهرهگیری از این ظرفیت یکدست نیست.
برخی صحنهها با صبر و سکوت، انتظار را به تعلیق بدل میکنند؛ برخی دیگر با تکیه بر نمایش مستقیمِ تهدید، آن ابهام را کمرنگ میسازند. هرجا فیلم به سکون و انتظار اعتماد میکند، فضای آن مؤثرتر از لحظههایی است که میکوشد تماشاگر را با شوک فوری بترساند. ریتم، تعلیق و تکرار ریتم فیلم برای یک اثر وحشت خانگی قابلپیگیری است و ایدهٔ مقابله با نفرین، موتور مناسبی برای عبور از صحنهها فراهم میکند.
« راهروها، اتاقهای کمنور و گوشههای تاریک، حس مکانی را میسازند که گویی مدتهاست از زندگی روزمره جدا شده است. »
شخصیتها و اجرا
در بهترین لحظات، تعلیق از فاصلهٔ میان آنچه شخصیتها میدانند و آنچه تماشاگر حدس میزند شکل میگیرد. فیلم از این فاصله برای ساختن نگرانی استفاده میکند و گاه با تأخیر در آشکارکردن تهدید، حس ناامنی را پررنگتر میسازد. اما تکرار، بهتدریج از نیروی این روش میکاهد. الگوی آشنای دیدن نشانهای نامعمول، تردید دربارهٔ واقعیبودنش و سپس مواجهه با خطر، بارها بازمیگردد؛ در نتیجه، بعضی لحظهها پیش از وقوعشان قابلحدس میشوند.
گفتوگوها نیز غالباً کارکردیاند: اطلاعات میدهند یا شخصیتها را به صحنهٔ بعد میرسانند، اما کمتر فرصتی برای شکلدادن به روابط پیچیده یا شخصیتهایی بهیادماندنی پیدا میکنند. این کاستی بهویژه هنگامی محسوس میشود که تماشاگر باید از سرنوشت ساکنان نگران شود؛ فیلم انتظار همدلی دارد، اما همیشه زمینهٔ کافی برای ایجاد آن را فراهم نمیکند.
بازیها و حضور شانی اسمیت بازیگران در خدمت فضای ژانری فیلم عمل میکنند و اجرای آنها بیش از آنکه بر تحولهای روانشناختی استوار باشد، بر واکنش به ترس و پیشبرد موقعیتها تمرکز دارد. شانی اسمیت در نقش دکتر سالیوان، که پس از مرگ جیک دربارهٔ ادعاهای او تحقیق میکند، حضوری چشمگیرتر از بسیاری از شخصیتهای پیرامونش دارد.
او به نقش، انرژی و توجهی میبخشد که صحنههای تحقیق را از حالت صرفاً توضیحی بیرون میآورد. حس کنجکاوی حرفهای و تردید اولیهٔ شخصیت، در بازی او قابلباور است و به خط روایی جیک وزن میدهد. بااینحال، محدودیت فیلمنامه اجازه نمیدهد این شخصیتها بهتمامی از قالبهای آشنای ژانر فراتر بروند.
« در بهترین لحظات، تعلیق از فاصلهٔ میان آنچه شخصیتها میدانند و آنچه تماشاگر حدس میزند شکل میگیرد. »
فضا و فرم؛ لحن بصری
بسیاری از آنها بیشتر به کارکردشان در طرح وابستهاند تا به گذشته، تناقضها یا انگیزههایی مستقل. نتیجه، مجموعهای از بازیهای عموماً کارآمد است که گاهی لحظههایی جذاب میآفریند، اما کمتر رابطهای عاطفی و ماندگار میان تماشاگر و شخصیتها شکل میدهد. در میان اجراها، حضور اسمیت از آن جهت برجسته است که به صحنههایش تمرکز و تحرک میدهد، بیآنکه فیلم بتواند همین میزان توجه را به همهٔ شخصیتها منتقل کند.
تصویر، نور و جلوههای ترس فیلم در طراحی فضای وهمآلود موفقتر از پرداخت تصویریِ خودِ ارواح است. نورپردازی کمرمق و جلوههای ویژهای که همیشه طبیعی یا قانعکننده به نظر نمیرسند، گاهی از کیفیت حضور فراطبیعی میکاهند. ترسِ یک شبح به میزان دیدهشدنش وابسته نیست؛ در واقع، ابهام و نامطمئنبودنِ تصویر میتواند اثرگذارتر باشد.
اما این فیلم در بعضی لحظهها میان پنهانکردن و آشکارکردن تهدید تعادل مناسبی پیدا نمیکند: آنچه باید هراسانگیز باشد، گاه بهسبب اجرای بصری کمجان، وزن کافی نمییابد. این مسئله زمانی پررنگتر میشود که فیلم از فضای بسته و تاریک آپارتمان فاصله میگیرد و بر نمایش مستقیم موجودات یا حملهها تکیه میکند.
در چنین لحظههایی، ضعفهای فنی بیش از پیش به چشم میآیند و ترسی را که پیشتر با سکوت ساخته شده بود، کاهش میدهند. فیلم نشان میدهد که ایدهٔ وحشتآفرین بهتنهایی کافی نیست؛ اجرای دقیقِ نور، قاببندی و جلوهها نیز باید با آن همراه شود تا احساسِ حضورِ ناممکن در تصویر باورپذیر بماند.
« بسیاری از آنها بیشتر به کارکردشان در طرح وابستهاند تا به گذشته، تناقضها یا انگیزههایی مستقل. »
قوتها و کاستیها
نسبت با قسمتهای پیشین «The Grudge 3» از میراث مجموعه بهره میبرد، اما در عین حال میکوشد آن را به سوی گونهای آشناتر از وحشت عامهپسند ببرد. تمرکز بر تلاش برای مقابله با نفرین، به روایت هدفی تازه میدهد؛ در مقابل، تأکید بیشتر بر تهدیدهای مستقیم و موقعیتهای نزدیک به اسلشر، از کیفیت رازآلود و چرخهای قسمتهای پیشین فاصله میگیرد.
این جابهجایی ممکن است برای تماشاگرانی که دنبال روایتی سرراستتر هستند خوشایند باشد، اما پیوند حسی فیلم با ترسِ مبهم و تدریجی مجموعه را کمرنگ میکند. در قسمتهای پیشین، نفرین بیش از آنکه دشمنی باشد که بتوان در برابرش صفآرایی کرد، نیرویی فراگیر و سرایتپذیر بود؛ حضوری که هر تلاشی برای فهمیدن یا گریز از آن را به بخشی از کابوس بدل میکرد.
فیلم سوم همچنان این ایده را حفظ میکند، اما گاه آن را با قواعدی روشنتر و کنشمحورتر درمیآمیزد. حاصل، اثری است که هم به گذشتهٔ خود تکیه دارد و هم میخواهد از آن فاصله بگیرد؛ تلاشی که چندان یکپارچه از کار درنمیآید، ولی به قصه وجهی تازه میدهد. جمعبندی «The Grudge 3» فیلمی با ایدهای جذاب و فضاسازیِ گاه مؤثر است که میتواند در صحنههای آرام و خلوت، حس ناخوشایندِ گرفتارشدن در مکانی نفرینشده را زنده کند.
تلاش برای یافتن راهی جهت پایاندادن به نفرین، به داستان هدف میدهد و شانی اسمیت با حضور پرانرژی خود به بخشهایی از روایت جان میبخشد. در سوی دیگر، تکرار الگوها، گفتوگوهای کمعمق، شخصیتپردازی محدود و ضعفهایی در نورپردازی و جلوهها، مانع از آن میشوند که فیلم به تجربهای کاملاً هراسآور یا ماندگار بدل شود.
« فیلم سوم همچنان این ایده را حفظ میکند، اما گاه آن را با قواعدی روشنتر و کنشمحورتر درمیآمیزد. »
جمعبندی
تغییر حالوهوا نیز فاصلهای محسوس میان این قسمت و هویت رازآلود قسمتهای پیشین ایجاد میکند. حاصل، دنبالهای قابلتماشا اما نابرابر است: اثری که اتمسفر و ایدهاش از اجرای فنی و رواییاش جلوتر میروند.
« تغییر حالوهوا نیز فاصلهای محسوس میان این قسمت و هویت رازآلود قسمتهای پیشین ایجاد میکند. »
ثبت دیدگاه