نقد و بررسی
نقد کینه ۲ (The Grudge 2) | 2006
وعده ژانری؛ آنچه اثر وعده میدهد
بازگشت نفرین؛ گسترش بهجای تکرار «The Grudge 2» ساختهٔ Takashi Shimizu، دنبالهای است که بهجای آنکه صرفاً همان الگوی فیلم نخست را با چهرههایی تازه بازسازی کند، میکوشد جهان نفرین را وسیعتر کند. اینبار ماجرا میان توکیو و شیکاگو حرکت میکند و چند رشتهٔ داستانی را به هم میبافد: دختری که برای یافتن خواهرش به ژاپن میرود، گروهی دانشآموز که با شوخیای بیرحمانه وارد قلمرو وحشت میشوند، و خانوادهای که در ساختمانی در شیکاگو با نشانههایی شوم روبهروست.
فیلم همچنان بر ایدهٔ مرکزی مجموعه تکیه دارد: خشونتی که در یک مکان آغاز میشود، در آن محبوس نمیماند و به هر کس که با آن تماس پیدا کند راه مییابد. اما همین گسترش، هم نقطهٔ قوت اثر است و هم سرچشمهٔ سردرگمیهای آن. روایتی چندپاره و عامدانه ناآرام فیلم با روایت خطی و توضیحهای روشن پیش نمیرود.
داستان از مسیرهای جداگانه عبور میکند و زمان و مکان را طوری جابهجا میسازد که تماشاگر باید پیوند میان قطعات را خودش پیدا کند. این ساختار با ماهیت نفرین تناسب دارد: خطری که در یک مسیر مشخص حرکت نمیکند و مرزهای آشنای زندگی روزمره را بههم میریزد. بهجای آنکه وحشت به یک قهرمان و یک موقعیت محدود شود، در چند زندگی پراکنده میشود و حس سرایتپذیری پیدا میکند.
بااینحال، چندپارگی همیشه به معنای پیچیدگی ثمربخش نیست. میان بخشهای فیلم، پیوند عاطفی و روایی بهاندازهای محکم نیست که هر جابهجایی حس کشف یا پیشرفت ایجاد کند. گاهی مخاطب بهجای آنکه درگیر پرسشهای رازآمیز شود، ناچار است صرفاً تشخیص دهد در کدام خط داستانی قرار دارد و این صحنه چه نسبتی با صحنهٔ قبلی دارد.
« اما همین گسترش، هم نقطهٔ قوت اثر است و هم سرچشمهٔ سردرگمیهای آن. »
روایت و ریتم؛ جریان داستان
رمزآلودبودن فیلم در لحظاتی به تعلیق میانجامد، اما در لحظاتی دیگر به ابهامی بدل میشود که چیزی بر تجربهٔ تماشاگر نمیافزاید. نتیجه، روایتی است که بلندپروازانهتر از فیلم نخست به نظر میرسد، اما انسجامش به همان اندازه رشد نکرده است. وحشتِ فضا، نه هیاهوی حادثه مهمترین سرمایهٔ «The Grudge 2» همچنان فضاسازی است.
تاریکی در این فیلم تنها کمبود نور نیست؛ کیفیتی روانی دارد که به اتاقها، راهروها و سکوتهای طولانی شکل میدهد. خانه و آپارتمان از محیطهای معمول زندگی به مکانهایی بدل میشوند که حضور خطر در آنها دائمی است، حتی هنگامی که هیچ اتفاق آشکاری رخ نمیدهد. قابهای بسته، راهروهای خالی و مکثهایی که بیش از اندازه ادامه مییابند، چشم تماشاگر را وادار میکنند به گوشهها و پسزمینهها مشکوک شود.
این شیوه با الگوی وحشت ژاپنیِ مبتنی بر حضور نامرئی و اضطراب تدریجی همخوان است. فیلم غالباً از توضیح مستقیم میگریزد و به جای آن، حس میسازد؛ حسی که در آن چیزی نادرست است، اما هنوز نمیتوان آن را بهروشنی نامید. همین کیفیت است که شماری از لحظههای فیلم را در ذهن نگه میدارد. بااینحال، اتکا به سکون و انتظار زمانی مؤثر است که هر صحنه لحن یا اطلاعات تازهای به وحشت اضافه کند.
وقتی مکثها و نماهای کمابیش مشابه بارها تکرار میشوند، تعلیق به پیشبینیپذیری نزدیک میشود و مخاطب زودتر از خود فیلم الگوی هراس را تشخیص میدهد. ضرباهنگ ترس و فرسایش اثر فیلم در آغاز از توانایی خوبی برای ایجاد نگرانی برخوردار است. صحنههای ترسناک آن الزاماً به خشونت آشکار یا شتاب تکیه نمیکنند؛ گاه یک تغییر کوچک در تصویر، یک سکوت نامطمئن یا مکثی طولانی کافی است تا احساس ناامنی شکل بگیرد.
« نتیجه، روایتی است که بلندپروازانهتر از فیلم نخست به نظر میرسد، اما انسجامش به همان اندازه رشد نکرده است. »
شخصیتها و اجرا
چنین لحظههایی از آن رو اثرگذارند که تماشاگر را در موقعیت انتظار قرار میدهند، نه آنکه صرفاً با صدای بلند او را غافلگیر کنند. دلهرهٔ اصلی از این تصور میآید که خطر ممکن است هرجا و در هر لحظه حاضر باشد. مشکل آنجاست که فیلم بیش از اندازه به همین ابزارهای آشنا اعتماد میکند. وقتی ترفندهای بصری و صوتی در موقعیتهای مختلف با صورتهایی مشابه بازمیگردند، غافلگیری جای خود را به انتظار برای تکرار میدهد.
آنچه بار نخست تکاندهنده است، در بارهای بعدی ممکن است به نشانهای از روال فیلم بدل شود. از این رو، تجربهٔ تماشاگر دوگانه است: بعضی صحنهها همچنان توان ترساندن دارند، اما رشتهٔ کلی وحشت بهتدریج بخشی از نیروی خود را از دست میدهد. فیلم در ایجاد لحظههای منفرد موفقتر است تا در حفظ شدت و تازگی آنها در سراسر روایت.
شخصیتها؛ میان کارکرد روایی و زندگی مستقل شخصیتهای محوری، بهویژه Aubrey و Allison، برای ورود تماشاگر به خطوط داستانی گوناگون طراحی شدهاند. حضور آنان امکان میدهد فیلم هم به پیامدهای نفرین در توکیو بپردازد و هم سرایت آن را به محیطی دورتر نشان دهد. Aubrey با انگیزهای روشن وارد ماجرا میشود و جایگاهش در پیگیری راز فیلم قابلفهم است؛ Allison نیز در خط داستانی مدرسه، آسیبپذیری و فشار گروهی را با فضای فراطبیعی پیوند میدهد.
در سوی دیگر، بخش شیکاگو میکوشد نشان دهد که ترس چگونه وارد زندگی خانوادگی و محیط روزمره میشود. باوجود این، بسیاری از شخصیتها بیشتر حامل اطلاعات یا ابزار حرکت روایتاند تا انسانهایی با بافت روانی کامل. روابط و واکنشهای آنان گاه آنقدر فشرده میشود که فرصت چندانی برای شکلگیری همدلی پیدا نمیکنند.
« دلهرهٔ اصلی از این تصور میآید که خطر ممکن است هرجا و در هر لحظه حاضر باشد. »
فضا و فرم؛ لحن بصری
فیلم میخواهد ما نگران سرنوشت شخصیتها باشیم، اما همیشه بهاندازهٔ کافی به زندگی درونیشان نزدیک نمیشود. از همینرو، پراکندگی داستان تنها مسئلهٔ ساختاری نیست؛ کمبود عمق برخی چهرهها نیز باعث میشود پیوند میان بخشها از نظر احساسی سست بماند. بازگشت Sarah Michelle Gellar بهعنوان Karen برای پیوند با فیلم پیشین اهمیت دارد، اما حضور او کوتاهتر از آن است که نیروی عاطفی مستقلی به این دنباله ببخشد.
نفرین بهمثابه استعارهٔ سرایت جذابترین امکان مفهومی فیلم در این است که نفرین را به مکانی واحد محدود نمیکند. وحشت در اینجا نوعی بیماری اجتماعی و عاطفی است: رخدادی که قربانیانش را به پایان میرساند، اما اثرش را در زندگی دیگران ادامه میدهد. جابهجایی میان توکیو و شیکاگو، از این منظر، صرفاً تغییر پسزمینه نیست؛ تلاشی است برای نشاندادن آنکه ترس میتواند از مرزهای فرهنگی و جغرافیایی عبور کند و به محیطهای تازه راه یابد.
ساختمان، مدرسه و خانهٔ خانوادگی هرکدام صورتی متفاوت از همین ناامنی را بازتاب میدهند. بااینحال، فیلم این مضمون را بیشتر از راه تکرار حضورها و موقعیتها منتقل میکند تا از طریق تحول روشن شخصیتها یا پرداخت فکری منسجم. ایدهٔ سرایت نیرومند است، اما روایت گاهی بهجای آنکه آن را بسط دهد، تنها نشانههای بیشتری از آن عرضه میکند.
بنابراین جهان فیلم از نظر دامنه بزرگتر میشود، ولی معنای این گسترش همیشه روشنتر نمیشود. مخاطب میتواند مفهوم نفرینِ بیوقفه را دریابد، بیآنکه لزوماً احساس کند همهٔ اجزای داستان به شکلی رضایتبخش در خدمت آن قرار گرفتهاند. جایگاه فیلم در مجموعه «The Grudge 2» دنبالهای محافظهکار نیست.
« فیلم میخواهد ما نگران سرنوشت شخصیتها باشیم، اما همیشه بهاندازهٔ کافی به زندگی درونیشان نزدیک نمیشود. »
قوتها و کاستیها
Takashi Shimizu میکوشد فضای آشنای اثر نخست را با خطوط روایی تازه و جغرافیایی گستردهتر پیوند دهد و در عین حال، از ریشههای ژاپنی جهان «Ju-On» فاصلهٔ کامل نگیرد. این تصمیم به فیلم هویتی مستقلتر میدهد، اما از سوی دیگر خطر پراکندگی و تکرار را افزایش میدهد. اثر هنوز از تصویرسازی شوم و ایدهٔ فراگیر نفرین نیرو میگیرد، ولی آن تمرکز فشردهای را که میتواند وحشت را از یک موقعیت به تجربهای یکپارچه تبدیل کند، همیشه حفظ نمیکند.
در قیاس با دنبالههایی که صرفاً بر بازتولید موفقیت گذشته تکیه دارند، این فیلم دستکم میکوشد جهان خود را گسترش دهد. اما بلندپروازی روایی آن به همان اندازه که امکان تازهای فراهم میکند، بار سنگینی نیز بر ساختار میگذارد. چند روایت، چند فضا و چند گروه شخصیت، همگی برای جلب توجه رقابت میکنند و حاصل کار گاهی بیش از آنکه شبکهای حسابشده باشد، مجموعهای از قطعات نابرابر به نظر میرسد.
جمعبندی «The Grudge 2» فیلمی است که بیش از هر چیز با فضای تاریک و لحظههای پراکندهٔ دلهرهآورش در خاطر میماند. سکوتها، فضاهای بسته و حس حضور خطری نامرئی میتوانند برای دوستداران وحشت روانشناختی جذاب باشند و برخی صحنهها هنوز قدرت برهمزدن آرامش تماشاگر را دارند. در مقابل، روایت چندپاره، شخصیتپردازی محدود و تکرار شگردهای ترس، مانع میشود این لحظههای موفق به تجربهای کاملاً یکدست تبدیل شوند.
تماشای فیلم برای کسانی که بیش از انسجام داستانی به اتمسفر و هراس تدریجی اهمیت میدهند، میتواند رضایتبخش باشد؛ بهخصوص اگر از جهانی لذت ببرند که خطر در آن بهسادگی پایان نمیپذیرد. اما تماشاگرانی که انتظار دارند هر خردهداستان به مسیری روشن و نتیجهای کاملاً پیوسته برسد، احتمالاً با ابهامها و گسستهای اثر کنار نخواهند آمد.
« این تصمیم به فیلم هویتی مستقلتر میدهد، اما از سوی دیگر خطر پراکندگی و تکرار را افزایش میدهد. »
جمعبندی
این دنباله نه شکستی کامل در ساختن وحشت است و نه گسترشی بینقص از فیلم نخست؛ اثری نابرابر است که تصویرهای ماندگارش از انسجام کلیاش نیرومندترند.
ثبت دیدگاه