نقد و بررسی
نقد زیگفلد کبیر (The Great Ziegfeld) | 1936
وعده ژانری؛ آنچه اثر وعده میدهد
جایگاه فیلم و افق آن «The Great Ziegfeld» بیش از آنکه زندگینامهای دقیق و بیطرفانه از فلورنس زیگفلد باشد، تصویری باشکوه و آرمانی از رؤیای نمایش است؛ فیلمی که شخصیت اصلیاش را نه فقط تهیهکنندهای بلندپرواز، بلکه معمار جهانی میبیند که در آن هر لحظه میتواند به صحنهای خیرهکننده بدل شود.
ساختهٔ رابرت زی. لئونارد در سال ۱۹۳۶، از همان ابتدا مقیاسی عظیم برای خود برمیگزیند: از نمایشگاه شیکاگو در ۱۸۹۳ تا سالنهای پرزرقوبرق برادوی، مسیر زیگفلد را همچون رشتهای از پیروزیها، رقابتها و بازآفرینیهای پرهزینه دنبال میکند. اما اهمیت فیلم فقط در بازگویی مسیر کاری او نیست؛ اثر میکوشد منشِ نمایشگرانهٔ زیگفلد را به خودِ سینما منتقل کند.
این انتخاب هم سرچشمهٔ جذابیت فیلم است و هم محدودیت بنیادی آن. روایت زندگی در سایهٔ نمایش روایت، زندگی زیگفلد را به صورت اپیزودهایی از رقابت، موفقیت و شکست مالی مرتب میکند. او در پی هر دستاورد، مقیاس تازهای برای نمایش میطلبد و گویی هیچ موفقیتی تا زمانی که از موفقیت قبلی پرخرجتر و پرآوازهتر نباشد، معنای کامل ندارد.
« این انتخاب هم سرچشمهٔ جذابیت فیلم است و هم محدودیت بنیادی آن. »
روایت و ریتم؛ جریان داستان
رقابت با بیلینگز در آغاز، صورت فشردهای از همین خصلت را به نمایش میگذارد: برای زیگفلد، پیروزی تنها به معنای جلو زدن از رقیب نیست، بلکه باید در چشم تماشاگران نیز به نمایشی بزرگ بدل شود. با این همه، فیلم در پروراندن درام شخصی او چندان کامیاب نیست. رویدادهای زندگی و مناسبات عاطفی شخصیتها اغلب مانند حلقههاییاند که میان دو اجرای بزرگ قرار گرفتهاند؛ نه آنقدر مجال مییابند که به کشمکشهایی عمیق بدل شوند و نه همیشه میتوانند تماشاگر را از راه احساس با سرنوشت آدمها پیوند دهند.
فیلم زیگفلد را بیشتر از بیرون و از خلال دستاوردهایش میشناسد تا از درون. نتیجه، شخصیتی پرجاذبه در مقام نمایشپرداز است، اما نه همواره انسانی که انگیزهها، تردیدها و تناقضهایش با همان دقت کاویده شده باشند. بازیها و چهرههای پیرامون ویلیام پاول نقش زیگفلد را با وقار و اعتمادبهنفس اجرا میکند.
او مردی را میسازد که به قدرت جاذبهٔ شخصی خود آگاه است و میداند چگونه ایدهای بزرگ را به سرمایهای برای جلب دیگران تبدیل کند. اجرای پاول بر ظرافت و خویشتنداری استوار است؛ از همین رو، شخصیتش کمتر به هیجانزدگی آشکار میافتد و بیشتر شبیه مدیری است که حتی در لحظهٔ خطر نیز به اجرای بعدی میاندیشد.
« با این همه، فیلم در پروراندن درام شخصی او چندان کامیاب نیست. »
شخصیتها و اجرا
این کنترل، با تصویر فیلم از زیگفلد سازگار است، گرچه گاهی فاصلهای میان تماشاگر و هیجانهای درونی او باقی میگذارد. لوئیز راینر در نقش آنا هلد، بُعد عاطفی پررنگتری به فیلم میبخشد. حضور او در کنار زیگفلد نشان میدهد که کامیابی صحنهای الزاماً به کامیابی در رابطههای انسانی نمیانجامد.
میرنـا لوی نیز در نقش بیلی برک، شخصیتی آرام و متین ارائه میکند؛ حضوری که با هیاهوی نمایشها تضاد دارد و به فیلم لحنی متفاوت میبخشد. بازیگران دیگری چون فرانک مورگان و فنی برایس نیز به جهان پرجمعیت فیلم تنوع میدهند. با این حال، پراکندگی روایت اجازه نمیدهد همهٔ این شخصیتها از حد حضورهای مؤثر اما کوتاه فراتر روند.
دربارهٔ اجرای بازیگران میتوان داوری مثبت داشت، بیآنکه ادعا کرد فیلمنامه همواره مواد کافی برای پرداخت کامل آنان فراهم میکند. موسیقی و هنرِ تماشایی کردن قویترین قلمرو فیلم، نمایشهای موسیقایی آن است. آوازها و رقصها تنها میانپردههایی برای تنفس از داستان نیستند؛ آنها صورت ملموس آرمان زیگفلدند: گردآوردن آواز، حرکت، نور، لباس و صحنه در تصویری که قرار است تماشاگر را از اندازهٔ معمول زندگی بیرون ببرد.
« لوئیز راینر در نقش آنا هلد، بُعد عاطفی پررنگتری به فیلم میبخشد. »
فضا و فرم؛ لحن بصری
فیلم در این بخشها، با اعتمادبهنفس به اغراق روی میآورد و میکوشد هر شماره از قبلی بزرگتر، درخشانتر و دشوارتر از یاد بردنی باشد. صحنهٔ مشهور «دختری زیبا چون ملودی است» نمونهٔ روشن این منطق است. سازهٔ عظیمِ مارپیچ و چرخان، پلهها و حرکت هماهنگ اجراگران، تماشاگر را نه فقط به شنیدن موسیقی، بلکه به تماشای معماریای زنده فرامیخواند.
شکوه این بخش یادآور آن است که در سینمای استودیویی آن دوره، مقیاس و مهارت اجرایی میتوانستند خود به بخشی از معنا تبدیل شوند. لباسهای پرجزئیات و دکورهای چشمگیر نیز جهان نمایش زیگفلد را باورپذیر نمیکنند؛ آن را به رؤیایی پرزرقوبرق تبدیل میکنند، و همین دقیقاً هدف فیلم است. ریتم، زمان و بهای شکوه همان چیزی که فیلم را دیدنی میکند، گاه به سنگینی آن نیز میانجامد.
مدتزمان نزدیک به سه ساعت، با روایت اپیزودیک و شمارههای مفصل، ریتم را بارها از حرکت میاندازد. برخی اجراها چنان طولانی میشوند که به جای افزودن معنایی تازه به شخصیت یا مضمون، صرفاً بر میزان شکوه بصری میافزایند. تماشاگر ممکن است ابتدا مجذوب حجم و نظم صحنه شود، اما پس از چند نمونهٔ مشابه، احساس کند فیلم همان ایده را با صورتهایی تازه تکرار میکند.
« صحنهٔ مشهور «دختری زیبا چون ملودی است» نمونهٔ روشن این منطق است. »
قوتها و کاستیها
این کندی تنها به شمارههای موزیکال محدود نیست. بخشهایی از زندگی بیرون از صحنه، آنقدر کشش دراماتیک ندارند که زمان طولانی فیلم را جبران کنند. در نتیجه، میان شکوه اجراها و کمرمقی بعضی بخشهای داستانی فاصلهای محسوس شکل میگیرد. فیلم ظاهراً میخواهد هم زندگینامهای جامع باشد و هم نمایشی بزرگ از نمایش؛ اما همیشه نمیتواند این دو هدف را در قالبی یکپارچه جمع کند.
گاه احساس میشود که قصه برای رسیدن به اجرای بعدی صبر میکند، نه اینکه اجرا از دل نیاز قصه سر برآورد. تصویر سینمایی از رؤیای آمریکایی در ژرفای فیلم، با تصور خاصی از موفقیت روبهرو هستیم: اینکه میتوان با جسارت، اعتمادبهنفس و خرج کردنِ بیمحابا، جهانی تازه ساخت و مردم را به تماشای آن کشاند.
زیگفلد در این تصویر، هم هنرمند است و هم تاجر؛ کسی که برای زیبایی هزینه میکند، اما زیبایی را به ابزاری برای جلب توجه عمومی نیز بدل میسازد. فیلم در ستایش این خصلت تردید چندانی ندارد و همین باعث میشود گاهی از پیچیدگیهای اخلاقی و انسانی آن فاصله بگیرد. با وجود این، شکاف میان درخشش صحنه و شکنندگیِ دستاوردهای بیرون از آن، به فیلم لایهای قابل تأمل میدهد.
« این کندی تنها به شمارههای موزیکال محدود نیست. »
جمعبندی
نمایشها میتوانند پرزرقوبرق باشند، اما ساختن آنها به منابع، نظم و حامیانی نیاز دارد که همیشه پایدار نمیمانند. اثر این تناقض را بهطور کامل واکاوی نمیکند، اما آن را در سراسر روایت حاضر نگه میدارد: هر شکوهی بهایی دارد و هر پیروزی، امکانِ از دست رفتن را نیز با خود حمل میکند. جمعبندی «The Great Ziegfeld» فیلمی است که باید بیش از هر چیز با چشم و گوش تجربهاش کرد.
دکورهای عظیم، لباسهای چشمنواز، موسیقی پرتحرک و لحظههای نمایشی بهیادماندنی، آن را به نمونهای شاخص از سینمای پرهزینهٔ استودیویی بدل میکنند. در برابر، ریتم کند، کشآمدن بعضی شمارهها و روایتی که بیرون از اجراها گاه کمجان میشود، از نیروی آن میکاهند. فیلم در شخصیتپردازی و انسجام داستانی همپای جاهطلبی بصریاش نیست؛ بااینحال، همین نابرابری بخشی از هویت آن شده است.
اثری که نه همیشه در گفتن داستان موفق است و نه در مهار زمان، اما در ساختن تصویری باشکوه از میل به نمایش، همچنان تماشایی و از نظر تاریخی جذاب باقی میماند.
« جمعبندی «The Great Ziegfeld» فیلمی است که باید بیش از هر چیز با چشم و گوش تجربهاش کرد. »



ثبت دیدگاه