نقد و بررسی
نقد The Great Alaskan Race | 2019
وعده ژانری؛ آنچه اثر وعده میدهد
قصهای بزرگتر از فیلم «The Great Alaskan Race» درامی ماجراجویانه به کارگردانی برایان پرِسلی است که به رویداد تاریخی انتقال سرم به نوم در سال ۱۹۲۵ میپردازد؛ هنگامی که شیوع دیفتری، کودکان شهر را تهدید میکرد و رساندن دارو از راه زمینی به سفری طاقتفرسا بدل شده بود. فیلم از دل این موقعیت اضطراری، روایتی درباره شجاعت، مسئولیت و همیاری میسازد و میکوشد هیجان یک مأموریت نجات را با قصهای خانوادگی پیوند بزند.
همین ترکیب، هم مهمترین امتیاز اثر است و هم سرچشمه بخشی از محدودیتهای آن: هرچه فیلم بیشتر بر درام شخصی تکیه میکند، گاهی از عظمت جمعی و دشواری واقعی مسیر فاصله میگیرد. ماجرای نجات و کشش روایی روایت با بحرانی روشن و بیواسطه آغاز میشود: بیماری در میان کودکان نوم گسترش مییابد و داروی لازم در دسترس نیست.
این مقدمه، از همان ابتدا برای فیلم نیرویی اخلاقی فراهم میآورد؛ خطر، صرفاً تهدیدی انتزاعی نیست، بلکه با جان انسانهایی مشخص پیوند دارد. مأموریت سورتمهرانان نیز بهخودیخود ظرفیت تعلیق فراوانی دارد: فاصلهای طولانی، سرمایی مرگبار و زمانی محدود که هر لحظه آن میتواند سرنوشت یک شهر را تغییر دهد.
فیلم این ظرفیت را به امید و عاطفه گره میزند. تماشاگر میداند که هدف سفر نجات جان کودکان است، اما برای آنکه چنین دانستنی به تجربهای سینمایی بدل شود، باید خطر مسیر را در جزئیات احساس کند. در اینجا اثر همیشه کامیاب نیست. سهم ماجراهای سفر و رویارویی با کولاک کمتر از آن است که بزرگی مأموریت وعده میدهد؛ ازاینرو، گذر از سرما و مسافت در بخشهایی بیشتر در خدمت پیشبرد داستان قرار میگیرد تا آنکه خود به تجربهای فرساینده و پرتنش بدل شود.
« فیلم این ظرفیت را به امید و عاطفه گره میزند. »
روایت و ریتم؛ جریان داستان
پدر و دختر؛ عاطفه در مرکز قاب یکی از انتخابهای مهم فیلم، پیوند دادن مأموریت عمومی با رابطه خصوصی لئونارد سپالا و دخترش، سیگرید، است. تهدیدی که شهر را دربرگرفته، از این راه برای قهرمان داستان صورتی نزدیکتر و ملموستر پیدا میکند: مسئله فقط انجام وظیفهای قهرمانانه نیست، بلکه نجات کودکانی است که یکی از آنها به خانواده خود او تعلق دارد.
این بُعد خانوادگی به قصه گرما میبخشد و انگیزه سپالا را از سطح یک کنش نمادین پایین میآورد و به تجربهای انسانی نزدیک میکند. بااینحال، همین تأکید گاه به قیمت کاستن از پیچیدگی شخصیتها تمام میشود. سوگ، پدری و دلاوری، عناصر قدرتمندی برای ساختن یک شخصیتاند؛ اما حضورشان بهتنهایی شخصیت را چندلایه نمیکند.
فیلم بیشتر به نشانههای آشنای قهرمان رنجدیده تکیه دارد تا به تناقضها، تردیدها و تحول درونی او. در نتیجه، پیوند عاطفی پدر و دختر از نظر کارکرد داستانی مؤثر است، اما فرصت چندانی برای آنکه در سکوتها، رفتارهای روزمره و گفتوگوهای دارای زیرمتن عمق بیشتری بیابد، پیدا نمیکند. سگها و معنای همکاری سورتمهها و سگهای کشنده صرفاً ابزار سفر نیستند؛ در دل ماجرا، آنها بخشی از کنش قهرمانانهاند و بدون آنها نجات شهر ممکن نمیشود.
حضور توگو، سگ پیشرو و محبوب سپالا، توجه را به رابطه میان انسان و حیوان جلب میکند؛ رابطهای که بر اعتماد، انضباط و همکاری استوار است. اهمیت این پیوند در آن است که قهرمانی را از تصویری فردی بیرون میآورد: هیچکس بهتنهایی از پس چنین سفری برنمیآید. با وجود این، فیلم میان تمرکز بر انسانها و ارزشگذاری بر نقش سگها به تعادلی کاملاً سنجیده نمیرسد.
« بااینحال، همین تأکید گاه به قیمت کاستن از پیچیدگی شخصیتها تمام میشود. »
شخصیتها و اجرا
گاهی عاطفه و مسئولیت انسانی چنان برجسته میشود که توانایی و حضور حیوانات در متن ماجرا کمرنگتر از انتظار میماند. در داستانی که نیروی حرکت آن به گروه سورتمه و سگها وابسته است، این کمرنگی فقط مسئلهای درباره سهم شخصیتها نیست؛ از شدت ماجراجویی نیز میکاهد. تماشاگر باید بتواند دشواری هماهنگی و وابستگی متقابل این گروه را حس کند، نه آنکه صرفاً از اهمیت آن باخبر شود.
آلاسکا؛ چشمانداز و اقلیم برف و پهنههای سرد آلاسکا به فیلم هویتی بصری میدهند و فضای سفر را از همان ابتدا با انزوا و خطر پیوند میزنند. سفیدی گسترده منظره، علاوه بر زیبایی، میتواند حس گمشدن و بیپناهی را القا کند؛ در چنین محیطی، فاصله میان مقصد و مبدأ نه فقط اندازهای جغرافیایی، بلکه مانعی روانی و جسمانی است.
فیلم از این ظرفیت تصویری بهره میگیرد و در برخی لحظات، طبیعت را به حضوری خاموش اما تهدیدآمیز تبدیل میکند. بااینهمه، زیبایی منظره همیشه با نیروی دراماتیک همراه نمیشود. برای آنکه طبیعت واقعاً در برابر شخصیتها بایستد، باید بر کنش آنان اثر بگذارد: مسیر را دشوار کند، تصمیمها را تغییر دهد و بدن و ذهنشان را فرسوده سازد.
کمبود صحنههای مفصلتر از سفر و مقابله با کولاک، باعث میشود اقلیم گاهی بیشتر پسزمینهای چشمنواز باشد تا نیرویی فعال در روایت. فیلم تصویری از خطر میسازد، اما در انتقال وزن و دوام آن به تماشاگر پیوستگی لازم را همیشه حفظ نمیکند. بازآفرینی تاریخ و آزادی درام اثر بر پایه رویدادی واقعی ساخته شده، اما روایت تاریخی را بیکموکاست بازسازی نمیکند.
« تماشاگر باید بتواند دشواری هماهنگی و وابستگی متقابل این گروه را حس کند، نه آنکه صرفاً از اهمیت آن باخبر شود. »
فضا و فرم؛ لحن بصری
بعضی شخصیتها و روابط خانوادگی تغییر یافتهاند یا به شکلی متفاوت از تاریخ واقعی عرضه شدهاند؛ از جمله تصویر فیلم از زندگی خانوادگی سپالا. همچنین شمار کودکانی که در روایت پیش از رسیدن دارو جان میبازند، با آمار تاریخی گزارششده تفاوت دارد. این تغییرها نشان میدهند که فیلم بهجای وفاداری کامل به جزئیات، گاه برای ساختن مسیر عاطفی منسجمتر، واقعیت را دستکاری میکند.
آزادی در اقتباس تاریخی فینفسه ایرادی ندارد؛ سینما ناگزیر رویدادهای پیچیده را انتخاب، فشرده و سازماندهی میکند. مسئله زمانی پدید میآید که داستان خود را بر اعتبار تاریخی بنا میکند، اما مرز میان واقعیت و بازآفرینی را برای مخاطب روشن نمیسازد. در این فیلم، عاطفه خانوادگی و نقش قهرمانانه فردی گاه چنان برجسته میشود که همکاری گستردهتر آدمها و دامنه واقعی بحران در حاشیه میماند.
این انتخاب میتواند قصه را سادهتر و قابلدسترستر کند، اما به بهای کاهش ظرافت تاریخی تمام میشود. اجرا و یکدستی لحن بازی برایان پرِسلی در نقش سپالا با تصویری از مردی خویشتندار و مصمم هماهنگ است و روایت را حول مرکز عاطفی خود نگه میدارد. حضور بازیگرانی چون تریت ویلیامز و هنری توماس نیز به جهان فیلم وزن میدهد.
بااینحال، بخشی از شخصیتهای مکمل بیشتر وظیفه پیشبرد پیرنگ را بر عهده دارند تا آنکه به آدمهایی مستقل با انگیزهها و کشمکشهای ویژه خود بدل شوند. این محدودیت، بهخصوص در لحظاتی که فیلم به گفتوگو و توضیح تکیه میکند، احساس میشود. لحن اثر میان درام خانوادگی، داستان قهرمانی و ماجرای تاریخی حرکت میکند.
« همچنین شمار کودکانی که در روایت پیش از رسیدن دارو جان میبازند، با آمار تاریخی گزارششده تفاوت دارد. »
قوتها و کاستیها
این آمیزش میتوانست دامنه عاطفی فیلم را گسترش دهد، اما گاهی به نابرابری میان بخشها میانجامد: رابطه خانوادگی فرصت بیشتری برای برجستهشدن پیدا میکند، حال آنکه خطر سفر و دشواری عملیات مجال کمتری برای ساختن تعلیق مییابد. حاصل، فیلمی است که نیت انسانی و موضوعی قدرتمند دارد، اما همه اجزای آن با نیروی یکسانی در خدمت این نیت قرار نمیگیرند.
جمعبندی «The Great Alaskan Race» بر شالوده رویدادی سرشار از شجاعت و همبستگی بنا شده است؛ قصهای که ظرفیت دارد هم ماجرایی پرتعلیق باشد و هم تأملی درباره مسئولیت در برابر دیگران. فیلم در پیوند دادن مأموریت نجات با رابطه پدر و دختر، در خلق فضای برفی و در تأکید بر امید، لحظاتی اثرگذار میآفریند.
اما کمبود پرداخت به سفر و مخاطرات آن، شخصیتپردازی محدود و تغییرهای تاریخی، مانع میشوند که عظمت رویداد در تمام ابعادش به تجربهای سینمایی بدل شود. تماشاگرانی که به درامهای خانوادگی و داستانهای الهامگرفته از واقعیت علاقه دارند، احتمالاً با پیام امیدبخش اثر ارتباط برقرار میکنند.
برای کسانی که انتظار بازسازی دقیق تاریخی یا ماجراجوییای پیوسته و پرتنش دارند، فاصله میان ظرفیت داستان و اجرای آن محسوستر خواهد بود. در نهایت، ارزش فیلم بیش از آنکه در پیچیدگی سینماییاش باشد، در یادآوری ماجرایی نهفته است که خود، مستقل از پرده سینما، از نیرویی انسانی و شگفتانگیز برخوردار است.



ثبت دیدگاه