نقد و بررسی
نقد فارغ التحصیل (The Graduate) | 1967
وعده ژانری؛ آنچه اثر وعده میدهد
سرگردانی در آستانهٔ بزرگسالی «فارغالتحصیل» ساختهٔ مایک نیکولز، در ظاهر داستان مردی جوان است که پس از پایان دانشگاه نمیداند با زندگیاش چه کند؛ اما پرسش اصلی فیلم از جنس انتخاب رشته یا یافتن شغل نیست. بنجامین براداک در برابر جهانی ایستاده که پیشاپیش برای او مسیرهایی آماده کرده است: موفقیت، امنیت، ازدواج و پذیرفتن نقشی محترمانه در طبقهٔ متوسط.
مشکل او این نیست که راهی پیش رویش نیست؛ مشکل آن است که هیچیک از راههای آماده، به نظرش واقعاً متعلق به خودش نمیآیند. فیلم از همین فاصله میان «آنچه باید خواست» و «آنچه واقعاً احساس میشود» نیروی طنزش را میسازد. بن نه قهرمانی شورشی و پرانرژی است و نه جوانی که نقشهای روشن برای تغییر جهان داشته باشد.
او بیش از آنکه دست به اعتراض بزند، در بیعملی و تردید فرو میرود. همین ویژگی، تصویر آشنای قهرمان جوان سینما را بههم میزند: بن شورش نمیکند، بلکه در برابر انتظارات اطرافیان چنان گیج و منفعل میماند که حتی سکوتش معنای اعتراض پیدا میکند. طنز تلخِ آداب اجتماعی طنز فیلم از برخورد میان بیقراری بن و اطمینان خاطر بزرگسالان پیرامون او پدید میآید.
والدین و دوستان خانوادگیاش پیوسته از آینده حرف میزنند، اما زبانشان بیشتر شبیه تکرار مجموعهای از شعارهای پذیرفتهشده است تا گفتوگویی واقعی. پرسشهایشان ظاهراً خیرخواهانهاند، ولی زیر سطح آنها فشاری اجتماعی نهفته است: بن باید هرچه زودتر معلوم کند قرار است چه کسی باشد، حتی اگر خودش هنوز فرصت نکرده باشد این پرسش را بهدرستی بفهمد.
« فیلم از همین فاصله میان «آنچه باید خواست» و «آنچه واقعاً احساس میشود» نیروی طنزش را میسازد. »
روایت و ریتم؛ جریان داستان
این نگاه انتقادی به طبقهٔ مرفه آمریکایی، فیلم را از یک کمدی دربارهٔ سوءتفاهمهای عاشقانه فراتر میبرد. خانههای مرتب، مهمانیهای شیک و گفتوگوهای مؤدبانه، در عین جذابیت ظاهری، فضایی بسته میسازند؛ گویی همهچیز سر جای خود است، جز خود بن. نیکولز در این جهان از اغراقهای آشکار پرهیز میکند.
خنده اغلب از مکثها، تکرارها و جدی گرفتهشدنِ حرفهایی میآید که از درون پوچ به نظر میرسند. به همین سبب، طنز فیلم شیرین و بیخطر نیست؛ در آن رگهای از خفگی و اندوه جریان دارد. بنجامین و خانم رابینسون رابطهٔ بن با خانم رابینسون، مرکز پرتنش فیلم است؛ رابطهای که هم نیروی محرک روایت است و هم آزمونی برای فهم شخصیتها.
جذابیت این بخش صرفاً در ممنوعبودن رابطه یا اختلاف سن نیست، بلکه در نابرابری عاطفی و روانی میان دو طرف ریشه دارد. بن میکوشد در موقعیتی تازه، خود را از بلاتکلیفی برهاند؛ خانم رابینسون نیز زنی است که پشت خونسردی و تسلط ظاهریاش، گذشته و ناکامیهایی را حمل میکند که فیلم بهتدریج مجال دیدنشان را فراهم میآورد.
بازی داستین هافمن در نقش بن بر پایهٔ ظرافت و ناهمخوانی است. او جوانی خوشچهره و مطمئن را عرضه نمیکند؛ بن با دستوپاچلفتیبودن، نگاههای سرگردان و واکنشهایی که گاه پیش از کلام میآیند، حضوری متمایز پیدا میکند. در سوی مقابل، آن بنکرافت به خانم رابینسون وقاری سرد و رفتاری سنجیده میبخشد، بیآنکه شخصیت را به یک تیپ ساده تقلیل دهد.
« این نگاه انتقادی به طبقهٔ مرفه آمریکایی، فیلم را از یک کمدی دربارهٔ سوءتفاهمهای عاشقانه فراتر میبرد. »
شخصیتها و اجرا
گفتوگوهای آن دو از همین تضاد نیرو میگیرند: بن اغلب نمیداند چگونه در موقعیت حاضر باشد، درحالیکه خانم رابینسون معمولاً قواعد آن موقعیت را تعیین میکند. حاصل، لحظههایی است که هم خندهدارند و هم از اضطرابی پنهان خبر میدهند. عشق، میل و انتخاب با ورود الین به زندگی بن، روایت از رابطهای محدود و پنهانی به مسئلهای پیچیدهتر گسترش مییابد.
فیلم در این مرحله بیش از آنکه دربارهٔ مثلثی عاشقانه باشد، دربارهٔ دشواری تشخیص میل شخصی از واکنش به فشارهای بیرونی است. بن باید میان تجربهای که پیشتر برایش راهی به سوی فرار بوده و امکان رابطهای دیگر تمایز بگذارد؛ اما آیا آنچه میخواهد واقعاً انتخابی آزادانه است، یا شکل تازهای از همان سردرگمی؟
پرسش، عمداً پاسخ سادهای نمیگیرد. کاثरीन راس با حضوری کمادعاتر از بازیگران دیگر، به الین بُعدی مستقل میبخشد. او صرفاً مقصد عاطفی بن یا وسیلهای برای ایجاد تنش نیست؛ شخصیتش در دل خواستهها و محدودیتهای خود حرکت میکند. فیلم در ترسیم این استقلال همیشه به یک اندازه ژرف نیست و گاه نگاهش بیشتر در مدار بن میچرخد، اما حضور الین به روایت امکان میدهد از ماجرای خصوصی دو نفر فراتر برود و به مسئلهٔ انتخاب در برابر خواست خانواده و عرف برسد.
زبان تصویر و بیقراری دوربین نیکولز برای نمایش وضعیت ذهنی بن به قاببندیهای نامتعارف، فاصلهگذاری و جابهجاییهای تصویری متوسل میشود. گاهی شخصیت در قاب محصور یا از محیط پیرامونش جدا به نظر میرسد؛ گویی تصویر پیش از آنکه روایت چیزی را توضیح دهد، از بیگانگی او خبر میدهد. این شیوه در بخشهایی خلاقانه است و حس گیرافتادن در زندگیای ازپیشطراحیشده را تقویت میکند.
« حاصل، لحظههایی است که هم خندهدارند و هم از اضطرابی پنهان خبر میدهند. »
فضا و فرم؛ لحن بصری
بااینحال، همهٔ انتخابهای بصری به یک اندازه کارآمد نیستند. بعضی زاویههای دوربین ممکن است برای تماشاگر امروزی بیش از آنکه معنایی روشن بسازند، جلب توجه کنند و حتی آزاردهنده به نظر برسند. فیلم در لحظاتی به ترفندهای تصویری خود بیش از نیاز صحنه تکیه میکند. اما این ناهمواری را میتوان بخشی از جسارت اثر نیز دانست: «فارغالتحصیل» نمیخواهد همیشه نامرئی و کلاسیک باشد؛ میخواهد فرم هم در بیقراری شخصیت شریک شود.
کارگردانی مایک نیکولز در همین ترکیبِ دقت و بازیگوشی، ویژگی متمایزش را پیدا میکند. موسیقی؛ همراهی و تکرار ترانههای سایمون و گارفانکل یکی از مهمترین اجزای هویت فیلماند. «صدای سکوت» و «اسکاربرو فیر» فقط موسیقیِ پسزمینه نیستند؛ با حالوهوای بن، تنهایی او و رفتوآمدهای ذهنیاش پیوند میخورند.
ملودیهای آرام و اندوهگین، در برابر محیطی پر از حرف و هیاهوی اجتماعی، فضای درونی شخصیت را برجسته میکنند. بهاینترتیب، موسیقی گاه چیزی را بیان میکند که بن توان گفتنش را ندارد. ترانههای این دوئت بخش مهمی از موسیقی فیلماند و در کنار قطعات ساختهشدهٔ دیو گروسین به ساخت فضای شنیداری اثر کمک میکنند.
اما همین پیوند نزدیک، نقطهٔ آسیبپذیر موسیقی نیز هست. تکرار بعضی قطعهها، بهویژه «اسکاربرو فیر»، ممکن است در گذر زمان از تأکید مؤثر به اصراری محسوس بدل شود. هنگامی که موسیقی بارها حالتی مشابه را یادآوری میکند، بخشی از ظرافت اولیهاش کمرنگ میشود و تماشاگر ممکن است حضور ترانه را بیش از خود صحنه به یاد بسپارد.
« بااینحال، همهٔ انتخابهای بصری به یک اندازه کارآمد نیستند. »
قوتها و کاستیها
این مسئله برای برخی بینندگان خستهکننده است، هرچند برای عدهای دیگر تکرار موسیقایی، همان چرخهٔ فکری و عاطفی بن را بازتاب میدهد. ریتم و لحظههای تأمل ریتم فیلم همواره یکدست نیست. بخشهایی با مکثهای طولانی، رفتوآمدهای تکرارشونده و موقعیتهایی پیش میروند که بهجای پیشبرد سریع داستان، بر حس ملال و تعلیق درونی تکیه دارند.
این کندی گاهی به نفع فیلم عمل میکند: تماشاگر فرصت مییابد سکون بن را تجربه کند، نه آنکه تنها دربارهٔ آن بشنود. در بخشهای دیگر، همین مکثها میتوانند طولانی شوند و از نیروی روایت بکاهند. صحنههای آرام فیلم، بهخصوص لحظههایی که بن در مسیر حرکت است یا با آیندهای نامعلوم روبهرو میشود، از بهیادماندنیترین بخشهای آناند.
جادهٔ تاریک و گفتوگو دربارهٔ آینده، بهجای آنکه صرفاً فاصلهای میان دو نقطه باشد، تصویری از وضعیتی معلق میسازد: شخصیتها در حرکتاند، اما هنوز نمیدانند به کجا میرسند. قدرت این لحظات از پاسخدادن نمیآید؛ از آن است که پرسش را در ذهن تماشاگر باقی میگذارند. دربارهٔ پایان نیز میتوان گفت تأثیر آن بیش از غافلگیری یا توضیح نهایی، در حسی است که پس از پایان روایت باقی میماند؛ پرداختن به جزئیاتش، البته، از تجربهٔ تماشای نخست میکاهد.
جمعبندی «فارغالتحصیل» فیلمی است دربارهٔ لحظهای که جوانی به پایان میرسد، بیآنکه بزرگسالی بهدرستی آغاز شده باشد. طنز تلخ، بازیهای دقیق، نگاه منتقدانه به انتظارات اجتماعی و موسیقیای که با ذهن سرگردان بن درهم میآمیزد، آن را به اثری ماندگار بدل کردهاند. در کنار این قوتها، تکرار ترانهها، برخی انتخابهای بصری ناهنجار و افتوخیز ریتم ممکن است برای بخشی از تماشاگران مانع ارتباط کامل شوند.
« ریتم و لحظههای تأمل ریتم فیلم همواره یکدست نیست. »
جمعبندی
بااینهمه، فیلم بهسبب پاسخهای روشن یا راهحلهای آسان در ذهن نمیماند؛ اهمیتش در ثبت تردید است. بنجامین در جهانی زندگی میکند که از او تصمیم میخواهد، پیش از آنکه خودش معنای خواستن را بداند. همین فاصله میان شتاب اطرافیان و مکث درونی اوست که فیلم را، با وجود گذشت دههها، همچنان قابلفهم و تأملبرانگیز میکند.
« بااینهمه، فیلم بهسبب پاسخهای روشن یا راهحلهای آسان در ذهن نمیماند؛ اهمیتش در ثبت تردید است. »
ثبت دیدگاه