نقد و بررسی
نقد خانه خوب (The Good House) | 2021
وعده ژانری؛ آنچه اثر وعده میدهد
بازگشت به خانهای که درون آدم است «The Good House» در نگاه نخست قصهای درباره زنی شوخطبع و مستقل در شهری کوچک از نیوانگلند است؛ مشاور املاکی که خانهها و آدمهای اطرافش را خوب میشناسد، اما در شناختن وضعیت خودش چندان قابل اعتماد نیست. هیلدی گود با ازسرگیری رابطهاش با فرانک گچل، عشق قدیمی دوران دبیرستان، دوباره به بخشی از گذشته نزدیک میشود که گمان میکرد پشت سر گذاشته است.
با این حال، فیلم بیش از آنکه ماجرای یک عشق دیرهنگام باشد، مطالعهای درباره گریز از خویشتن، خودفریبی و دشواری پذیرفتن حقیقت است. اثر بر پایه رمان اَن لیری ساخته شده و ترکیبی از کمدی، درام خانوادگی و عاشقانه است؛ ترکیبی که گاه به آن تازگی میبخشد و گاه سبب میشود اجزای متفاوت داستان کاملاً در یک مسیر واحد قرار نگیرند.
فیلم از همان آغاز ما را به جهان هیلدی راه میدهد، اما این جهان بهتدریج از تصویری دلپذیر از زندگی شهری کوچک به فضایی پیچیدهتر و ناآرامتر بدل میشود. هیلدی؛ راوی جذاب و نامطمئن مهمترین دارایی فیلم، شخصیت هیلدی است: زنی که تیزهوشی، شوخطبعی و مهارت اجتماعیاش او را به مرکز جمعهای محلی تبدیل کرده، اما همین تواناییها گاهی همچون پوششی برای پنهانکردن ضعفهایش عمل میکنند.
هیلدی از آن شخصیتهایی است که دوستداشتنیبودنش به معنای بیخطابودنش نیست. او میتواند در یک لحظه نگاه نافذ و پاسخی نیشدار داشته باشد و در لحظهای دیگر، از روبهروشدن با واقعیتی روشن طفره برود. سیگورنی ویور این دوگانگی را با ظرافتی چشمگیر به اجرا درمیآورد. بازی او بهجای آنکه هیلدی را صرفاً زنی بذلهگو یا شخصیتی گرفتار معرفی کند، میان این دو سویه رفتوآمد دارد: زنی که از زندگی خود روایت میسازد و زنی که شاید بیش از هر کس دیگری به همان روایت نیاز دارد.
« هیلدی از آن شخصیتهایی است که دوستداشتنیبودنش به معنای بیخطابودنش نیست. »
روایت و ریتم؛ جریان داستان
همین فاصله میان آنچه هیلدی درباره خودش میگوید و آنچه فیلم بهآرامی آشکار میکند، موتور اصلی جذابیت شخصیت است. خطاب مستقیم هیلدی به تماشاگر نیز ما را به شیوه خاص او در روایت نزدیک میکند. این تمهید گاه حس صمیمیت میآفریند و گاه پرسشی مهم پیش میکشد: آیا باید به نسخهای که او از رویدادها ارائه میدهد اعتماد کنیم؟
فیلم از این منظر، فقط درباره دیدن یک شخصیت نیست؛ درباره پذیرفتن یا به پرسشکشیدن نگاه او به جهان است. عشق قدیمی و گرمای رابطه رابطه هیلدی و فرانک، نقطهای عاطفی در دل روایت است که فیلم به کمک آن از فضای صرفاً خانوادگی یا روانشناختی فاصله میگیرد. بازگشت فرانک به زندگی هیلدی، گذشته را به شکل خاطرهای تزئینی وارد قصه نمیکند؛ بلکه فرصتی میشود برای سنجیدن اینکه آدمها پس از سالها دوری چه چیزی از یکدیگر به یاد میآورند و چه چیزهایی را ناگفته باقی گذاشتهاند.
کوین کلاین در نقش فرانک، لحنی آرامتر و کمادعاتر از انرژی پرتحرک هیلدی دارد. این تفاوت، رابطه را متعادل میکند: او نه صرفاً تکیهگاه داستان است و نه تنها ابزاری برای پیشبردن کشمکشهای هیلدی. شیمی میان کلاین و ویور، به گفتوگوهایشان گرمایی طبیعی میدهد و لحظههای مشترکشان از صمیمیترین بخشهای فیلم است.
جذابیت این رابطه در آن است که فیلم آن را راهحل سادهای برای دشواریهای زندگی هیلدی معرفی نمیکند؛ عشق میتواند دریچهای به سوی گذشته باز کند، اما جای مواجهه شخصی را نمیگیرد. شهر کوچک و خانههای پرمعنا فضای شهر کوچک نیوانگلند چیزی بیش از پسزمینهای خوشمنظره است. درام فیلم در میان خیابانها، خانهها و جمعهای آشنای محلی شکل میگیرد؛ جایی که آدمها ظاهراً به زندگی یکدیگر نزدیکاند و خبرها بهسرعت در جامعه میچرخند.
« همین فاصله میان آنچه هیلدی درباره خودش میگوید و آنچه فیلم بهآرامی آشکار میکند، موتور اصلی جذابیت شخصیت است. »
شخصیتها و اجرا
شغل هیلدی نیز با این فضا پیوند معنایی دارد: او هر روز در خانههای دیگران رفتوآمد میکند، با نیازها و رازهایشان سروکار دارد و در عین حال، درباره خانهای که درون خودش ساخته، کمتر کنجکاوی نشان میدهد. این تضاد ظرفیت استعاری خوبی دارد، اما فیلم همیشه آن را به شکلی ظریف و یکدست به کار نمیگیرد.
گاهی محیط شهری با جزئیات روزمرهاش به روایت بافت و گرما میدهد؛ گاهی نیز رنگوبوی استعاری خانهها و روابط، بیش از حد به چشم میآید. با این همه، حس یک جامعه کوچک و آشنا، در کنار بازیگران مکمل، به فیلم کیفیتی صمیمی میبخشد که با لحن سرد و انتزاعی یک درام صرفاً روانشناختی فاصله دارد.
طنز، اعتیاد و خودفریبی یکی از انتخابهای قابل توجه فیلم، کنار هم قراردادن طنز و موضوعی جدی است. شوخیهای هیلدی فقط برای سبککردن فضا نیستند؛ آنها بخشی از سازوکار دفاعی شخصیتاند. طعنه و بذلهگویی کمک میکند او در جمع مسلط به نظر برسد و توجه را از پرسشهایی منحرف کند که پاسخدادن به آنها دشوار است.
در نتیجه، تماشاگر ممکن است در آغاز در لذت همراهی با هیلدی شریک شود و تنها بعدتر متوجه شود که این همراهی، ما را به تردید درباره قضاوتهایمان هم وامیدارد. فیلم در پرداخت مسئله نوشیدن و انکار، بهجای تکیه بر توضیحهای مستقیم، از فاصله میان برداشت هیلدی و تجربه اطرافیانش بهره میبرد.
« این تضاد ظرفیت استعاری خوبی دارد، اما فیلم همیشه آن را به شکلی ظریف و یکدست به کار نمیگیرد. »
فضا و فرم؛ لحن بصری
این روش با شخصیتپردازی او سازگار است، زیرا هیلدی خود را در مرکز روایتی میبیند که قواعدش را میشناسد؛ اما با پیشرفتن داستان، همین تسلط ظاهری زیر فشار قرار میگیرد. توانایی فیلم در این بخش، نه در ارائه نسخهای ساده از سقوط و رستگاری، بلکه در نشاندادن شیوههای کوچک و روزمرهای است که آدم با آنها حقیقتی آزاردهنده را به تعویق میاندازد.
البته لحن کمدیـدرام همیشه یکپارچه نمیماند. برخی لحظهها سبک و مطبوعاند، در حالی که بخشهایی دیگر بار عاطفی سنگینتری پیدا میکنند. این جابهجایی گاهی به شخصیت هیلدی نزدیک است، اما گاهی هم حس میشود خود فیلم هنوز تصمیم نگرفته در کدام قلمرو بیشترین توان را دارد. ضربآهنگ و پراکندگی روایت روایت برای رسیدن به نقطه مرکزی خود شتاب زیادی ندارد.
فیلم مدتی را صرف معرفی هیلدی، روابط خانوادگی، جایگاهش در شهر و رفتوآمدهای اجتماعیاش میکند. این مکثها به جهان داستان رنگ میدهند، اما در بخشهایی ریتم را کند میکنند و ممکن است این احساس را پدید آورند که قصه دیرتر از حد لازم به مسئله اصلی نزدیک میشود. شخصیتهای فرعی نیز به این مسئله دامن میزنند.
حضور آنها به شهر جان میبخشد و نشان میدهد زندگی هیلدی در خلأ اتفاق نمیافتد، اما همه شخصیتها به یک اندازه در خدمت کانون عاطفی روایت نیستند. بعضی روابط فرعی یا موقعیتهای جانبی، توجه را از کشمکش هیلدی و رابطهاش با فرانک میگیرند، بیآنکه همیشه به همان اندازه به عمق داستان بیفزایند.
« البته لحن کمدیـدرام همیشه یکپارچه نمیماند. »
قوتها و کاستیها
نتیجه، روایتی است که لحظههای بسیار دلنشین دارد، اما گاهی میان محورهای مختلف خود پخش میشود. بازیها و لغزشهای لحن ویور بار اصلی فیلم را بر دوش میکشد و در بیشتر صحنهها با تغییرهای ظریف در لحن، شخصیت را زنده نگه میدارد. او قادر است یک مکالمه را با طنزی سبک آغاز کند و در همان حال، نشانهای از اضطراب یا اندوه را در زیر آن پنهان سازد.
کلاین نیز با حضور کماغراقش تعادل خوبی در برابر او ایجاد میکند. همین دو بازیگر باعث میشوند فیلم در بخشهایی که فیلمنامه از انسجام کامل فاصله میگیرد، همچنان نیروی انسانی خود را حفظ کند. با این حال، تعادل میان واقعگرایی و عناصر استعاری همیشه بهخوبی برقرار نیست. فیلم در بخشهایی از نشانهها و تصویرپردازیهایی استفاده میکند که میتوانند به تجربه ذهنی هیلدی معنا ببخشند، اما گاهی تأکید بر این استعارهها چنان پررنگ میشود که طبیعیبودن فضای درام را کاهش میدهد.
این لغزش، بهویژه در مسیر پایانی روایت، ممکن است برای تماشاگرانی که به رابطههای زمینی و جزئیات روانشناختی دل بستهاند، اندکی تصنعی جلوه کند؛ بیآنکه لازم باشد برای درک این کاستی، جزئیات رخدادهای پایانی را آشکار کرد. جمعبندی «The Good House» فیلمی نامتوازن، اما برخوردار از شخصیت مرکزی نیرومند و بازیهایی دلنشین است.
جذابیت اصلی آن در همراهی با هیلدی گود شکل میگیرد: زنی خندهدار، زیرک و دوستداشتنی که همین ویژگیها گاهی اجازه نمیدهند خودش را با صداقت ببیند. سیگورنی ویور این تناقض را با بازیای پرقدرت و انسانی به مرکز فیلم میآورد و کوین کلاین نیز در کنار او به رابطهای دیرهنگام گرما میبخشد.
« نتیجه، روایتی است که لحظههای بسیار دلنشین دارد، اما گاهی میان محورهای مختلف خود پخش میشود. »
جمعبندی
کندی ریتم، پراکندگی بعضی خطوط فرعی و تأکید گاهوبیگاه بر استعارههای آشکار، مانع از آن میشوند که اثر به تمامی به ظرافتی که نویدش را میدهد دست یابد. با این حال، فیلم در ترسیم زنی میانسال که باید میان روایت مطلوب خود و حقیقت دشوار زندگیاش یکی را برگزیند، لحظههایی صادقانه و تأملبرانگیز دارد.
حاصل، داستانی است که بیش از آنکه درباره بازگشت به یک عشق قدیمی باشد، درباره بازگشت به خود است؛ سفری که شوخی میتواند آغازش کند، اما پایاندادن به گریز را باید خود شخصیت بر عهده بگیرد.
ثبت دیدگاه