نقد و بررسی
نقد The Good Girl | 2002
وعده ژانری؛ آنچه اثر وعده میدهد
تصویری از ملال روزمره «دختر خوب» ساختهٔ میگل آرتتا، با فیلمنامهٔ مایک وایت، از همان عنوانش وعدهٔ قصهای دربارهٔ زنی بینقص نمیدهد؛ برعکس، فیلم بهآرامی میپرسد «خوب بودن» در چشم دیگران چه معنایی دارد و چه بهایی برای حفظ آن پرداخته میشود. جاستین، زنی سیساله که در فروشگاهی تخفیفی در تگزاس کار میکند، زندگیاش را نه با فاجعهای بزرگ، بلکه با انباشت روزهای شبیه به هم میگذراند.
ازدواجی که شورش فرسوده شده، کاری که افق تازهای پیش پایش نمیگذارد و محیطی که گویی همه در آن به نسخههای کمرمق خود بدل شدهاند، ملال او را میسازند. فیلم برای معرفی این وضعیت به حادثهای پرهیجان نیاز ندارد. تکرار، سکون و خردهرفتارهای روزانه خود به بخشی از روایت بدل میشوند. جاستین پیش از آنکه دست به انتخابی پرمخاطره بزند، در وضعیتی گرفتار است که انتخابهایش را از پیش محدود کرده؛ و همین نکته، ماجرا را از یک حکایت ساده دربارهٔ خیانت فراتر میبرد.
فیلم میکوشد فاصلهٔ میان زندگیای را که آدمی دارد و زندگیای را که گمان میکند سزاوارش بوده، به تصویر بکشد. بازی آرام جنیفر آنیستون نقطهٔ اتکای اصلی فیلم، بازی جنیفر آنیستون در نقش جاستین است؛ بازیای کمادا و درونگرا که بیش از آنکه احساسات را توضیح دهد، آنها را در سکوت و نگاه نگه میدارد.
آنیستون از تصویر آشنای خود در نقشهای سبکبال فاصله میگیرد و شخصیتی را میسازد که فرسودگیاش نه نمایشی است و نه یکسره بیتفاوت. در چهرهٔ جاستین هم میل به گریز دیده میشود و هم تردید نسبت به آنچه ممکن است بیرون از زندگی فعلی انتظارش را بکشد. قدرت بازی او در این است که جاستین را به قربانی محض شرایط یا قهرمانی رمانتیک تبدیل نمیکند.
« فیلم برای معرفی این وضعیت به حادثهای پرهیجان نیاز ندارد. »
روایت و ریتم؛ جریان داستان
او تصمیم میگیرد، خطا میکند و گاه خودفریبی را با امید اشتباه میگیرد؛ با این حال، فیلم اجازه میدهد انگیزههایش را بفهمیم، بیآنکه ناچار شویم رفتارش را تأیید کنیم. این تمایز ظریف، به شخصیت عمق میدهد و روایت را از داوری اخلاقی شتابزده دور میکند. هولدن و رؤیای ادبیِ گریز رابطهٔ جاستین با هولدن، کارگر جوان فروشگاه، موتور روایی فیلم است؛ اما جذابیت آن تنها به پنهانیبودن رابطه محدود نمیشود.
هولدن خود را به قهرمان رمان «ناطور دشت» نزدیک میبیند و از این همانندسازی برای تعریف هویت خویش بهره میگیرد. ارجاع ادبی در اینجا تزئینی نیست: فیلم با آن نشان میدهد چگونه آدمی ممکن است به جای رویارویی با زندگی واقعی، خود را در قالبی داستانی بازآفرینی کند. جیک جیلنهال هولدن را با ترکیبی از خامی، اندوه و خودنمایی بازی میکند.
این شخصیت میتواند هم ترحمبرانگیز باشد و هم آزاردهنده؛ گاهی آسیبپذیریاش به چشم میآید و گاهی خودتصویری پرشورش دیگران را به حاشیه میراند. فیلم از سادهسازی او به شکل «معشوق رهاییبخش» پرهیز میکند. هولدن نه پاسخ قطعی به ملال جاستین است و نه دریچهای بیخطر به سوی زندگی تازه؛ او انسانی پیچیده است که خیالپردازیهایش ممکن است برای اطرافیان پیامد داشته باشد.
ازدواج، کار و آدمهای پیرامون یکی از امتیازهای اثر، توجه به روابطی است که در پس ماجرای عاشقانه جریان دارند. زندگی جاستین با فیل، همسرش، صرفاً زمینهای برای ورود هولدن نیست؛ ازدواج آنها تصویری از پیوندی است که در گذر زمان از شور اولیه فاصله گرفته و در عادتهای روزمره محصور شده است.
« این تمایز ظریف، به شخصیت عمق میدهد و روایت را از داوری اخلاقی شتابزده دور میکند. »
شخصیتها و اجرا
فیل، با بازی جان سی. رایلی، نه هیولایی یکبعدی است و نه همسری آرمانی. حضور او به فیلم اجازه میدهد دربارهٔ مسئولیت، بیاعتنایی و خودخواهی در روابط، بدون آنکه همهچیز را به تقابل «خوب» و «بد» تقلیل دهد، پرسش کند. شخصیتهای فرعی نیز به فضای فیلم رنگ میدهند. همکاران فروشگاه و آدمهای پیرامون جاستین و هولدن، گاه با رفتارهای نامتعارف یا طنزی خشک، حس زندگی در جامعهای کوچک و بسته را تقویت میکنند.
با این حال، همهٔ آنها به یک اندازه پرداخت نشدهاند؛ برخی بیشتر کارکردی روایی دارند تا حضوری کامل و مستقل. حضور بازیگرانی چون زویی دشانل و تیم بلیک نلسون به جهان فیلم تنوع میدهد، اما تمرکز اصلی همواره بر جاستین و انتخابهای او باقی میماند. کمدی تلخ و لحن دوگانه «دختر خوب» در مرز میان کمدی تلخ و درام حرکت میکند.
شوخیهایش معمولاً از شکاف میان تصویر باشکوهی که شخصیتها از خود میسازند و واقعیت خُرد و گاه مضحک زندگیشان برمیخیزد. این طنز، رنج را پاک نمیکند؛ بلکه آن را در کنار لحظههایی مینشاند که خنده و اندوه تقریباً همزمان پدیدار میشوند. نتیجه، فضایی نامعمول و بهیادماندنی است که از کمدی رمانتیک متعارف فاصله دارد.
بااینهمه، همین دوگانگی همیشه به سود فیلم تمام نمیشود. بعضی صحنهها میان جدیت عاطفی و اغراق کمیک سرگردان میمانند و واکنش مطلوب را بهروشنی شکل نمیدهند. در لحظاتی، طنز بهجای آنکه لایهای تازه به موقعیت بیفزاید، آن را از اثرگذاری میاندازد؛ در لحظاتی دیگر، درام سنگینی لازم را پیدا نمیکند.
« رایلی، نه هیولایی یکبعدی است و نه همسری آرمانی. »
فضا و فرم؛ لحن بصری
این نوسان بخشی از جسارت فیلم است، اما همزمان نشان میدهد که لحن نامتعارف آن همیشه به انسجام کامل نمیرسد. روایت و ریتم روایت به جای آنکه با پیچشهای پیاپی تماشاگر را دنبال خود بکشد، بر پیامدهای رابطه و تغییر تدریجی نگاه جاستین تکیه دارد. چنین رویکردی با موضوع فیلم تناسب دارد: داستان دربارهٔ لحظهای ناگهانی نیست، بلکه دربارهٔ فرسودگیای است که پیش از آشکارشدن، مدتها در زندگی روزمره ریشه دوانده است.
فیلمنامه در بهترین لحظاتش اجازه میدهد انگیزههای شخصیتها از میان رفتارهای کوچک و موقعیتهای معمولی فهمیده شوند. اما همین آرامی در بخشهای پایانی گاه به کشآمدن میانجامد. روایت برای جمعکردن رشتههای خود مکثهایی دارد که همیشه به تعمیق شخصیتها کمک نمیکنند. برخی دیالوگها نیز بیش از آنکه طبیعی یا نافذ باشند، حامل ایدهای آشکارند؛ گویی فیلم گاه میخواهد معنای صحنه را به زبان توضیح دهد، درحالیکه تصویر و بازی میتوانستند آن را بهتر منتقل کنند.
از این رو، فیلم هرچند ایدهای جذاب و بازیهایی نیرومند دارد، همیشه به اندازهٔ ظرفیت خود درگیرکننده نمیشود. فضاسازی و نگاه بصری محیط فروشگاه تخفیفی و فضای شهر کوچک، صرفاً پسزمینهای خنثی نیستند؛ آنها با نظم تکراری قفسهها، رفتوآمدهای روزمره و محدودیت فرصتها، به شکل بصری در ساختن حس محصوربودن جاستین مشارکت میکنند.
جهان فیلم آراسته و رؤیایی نیست؛ نوعی واقعگرایی زمخت و کمزرقوبرق دارد که با ذهنیت شخصیت اصلی هماهنگ است. همین انتخاب، فاصلهٔ میان خیال رمانتیک و زندگی ملموس را برجسته میکند. فیلم البته از این فضا تصویری کاملاً یکدست نمیسازد. گاه جزئیات محیطی و رفتارهای حاشیهای به ساختن جهان داستان کمک میکنند و گاه به شوخیهای گذرا بدل میشوند.
« این نوسان بخشی از جسارت فیلم است، اما همزمان نشان میدهد که لحن نامتعارف آن همیشه به انسجام کامل نمیرسد. »
قوتها و کاستیها
بااینحال، حس مکانی اثر در حافظه میماند: فروشگاهی که در آن آدمها هر روز همدیگر را میبینند، اما کمتر به آنچه درون یکدیگر میگذرد دسترسی دارند. جمعبندی «دختر خوب» فیلمی دربارهٔ اشتیاق به تغییر است، اما نه تغییری افسانهای و بیهزینه. اثر بهجای آنکه از رابطهٔ جاستین و هولدن تصویری شیرین و نجاتبخش بسازد، آن را در بستری از تنهایی، خیالپردازی و مسئولیت قرار میدهد.
جنیفر آنیستون با بازی کنترلشده و باورپذیرش مرکز ثقل فیلم است و جیک جیلنهال نیز به هولدن کیفیتی همزمان غریب و اندوهبار میبخشد. ناهمواری لحن، بعضی دیالوگهای کمجان و افت ریتم در بخشهای پایانی مانع از آن میشوند که فیلم در تمام لحظات به اندازهٔ ایدههایش نیرومند باشد. بااینهمه، ترکیب کمدی خشک و درام تلخ، شخصیتهای اخلاقاً پیچیده و نگاه بیپیرایه به ملال روزمره، آن را به اثری قابل تأمل بدل میکند.
فیلمی که بیش از پاسخدادن، پرسشی در ذهن باقی میگذارد: آیا گریز از زندگیای که از آن خستهایم، واقعاً ما را به زندگی دیگری میرساند، یا تنها شکل تازهای از همان تنهایی را پیش رویمان میگذارد؟
« جمعبندی «دختر خوب» فیلمی دربارهٔ اشتیاق به تغییر است، اما نه تغییری افسانهای و بیهزینه. »



ثبت دیدگاه