نقد و بررسی
نقد تجربه دوستدختر (The Girlfriend Experience) | 2009
وعده ژانری؛ آنچه اثر وعده میدهد
صمیمیت بهمثابهٔ کالایی لوکس «The Girlfriend Experience» ساختهٔ Steven Soderbergh، بیش از آنکه دربارهٔ روسپیگری به معنای رایج سینمایی آن باشد، دربارهٔ فروشِ تصویری از نزدیکی است: گوشدادن، همراهیکردن و وانمودکردن به علاقهای شخصی. چلسی برای مشتریانش فقط بدنش را عرضه نمیکند؛ او حضوری دلپذیر و گفتوگویی را فراهم میآورد که قرار است احساس رابطهای خصوصی را تداعی کند.
عنوان فیلم بهروشنی به همین سازوکار اشاره دارد: تجربهای شبیه داشتن دوستدختر، اما در قالب قراردادی روشن، زمانبندیشده و پرهزینه. فیلم در همین فاصلهٔ میان احساس و قرارداد، ظرفیت اصلی خود را پیدا میکند. این ایده هوشمندانه است، زیرا مرز کالا و عاطفه را به مسئلهای ساده و پاسخپذیر تبدیل نمیکند.
چلسی ممکن است برای کارش احساسات را مدیریت کند، اما این بدان معنا نیست که خود او از نیاز به تأیید، میل یا رابطه تهی است. در سوی دیگر، مشتریان نیز صرفاً خریداران سکس نیستند؛ آنها برای شنیدهشدن و دریافت توجهی بیوقفه پول میپردازند. فیلم با کنایهای کمصدا نشان میدهد که در جهانی آکنده از خودنمایی و معامله، حتی صمیمیت هم میتواند همچون خدمتی ممتاز عرضه شود.
روایتِ نزدیک به زندگی روزمره روایت فیلم در روزهای منتهی به انتخابات ریاستجمهوری آمریکا در سال ۲۰۰۸ میگذرد؛ دورهای که بحران اقتصادی و نگرانی از آینده در گفتوگوهای شخصیتها حضور دارد. بااینحال، فیلم بحران را به پسزمینهای پرهیاهو برای یک درام متعارف تبدیل نمیکند. سیاست و اقتصاد بیشتر در حاشیهٔ حرفهای مشتریان شنیده میشوند؛ همانقدر که در زندگی روزمرهٔ آدمهایی که میکوشند جایگاه و آسایش خود را حفظ کنند.
« فیلم در همین فاصلهٔ میان احساس و قرارداد، ظرفیت اصلی خود را پیدا میکند. »
روایت و ریتم؛ جریان داستان
این انتخاب، جهان فیلم را به فضایی اجتماعی و تاریخی متصل میکند، بیآنکه روایت را به شرحی مستقیم دربارهٔ بحران مالی فروبکاهد. ساختار اثر اپیزودیک و پراکنده است. دیدارهای چلسی، گفتوگوهایش با مشتریان و لحظههای زندگی مشترکش با کریس، بیش از آنکه در قالب یک مسیر روایی پرشتاب کنار هم قرار بگیرند، مجموعهای از تکههای روزمره میسازند.
قصه بهجای آنکه پیوسته راز تازهای رو کند یا با حادثهای بزرگ تماشاگر را به جلو براند، به تکرار و تفاوتهای ظریف میان موقعیتها تکیه میکند. گاهی همین پراکندگی حس واقعگرایی میآفریند؛ گاهی نیز تمرکز دراماتیک را کم میکند و برخی صحنهها را کماثر میگذارد. چلسی؛ نقش، هویت و فاصله چلسی شخصیتی است که حرفهاش در آن بر خودآگاهی و مهار حسابشدهٔ رفتار استوار است.
او دربارهٔ لباس، ظاهر، برنامه و برداشت دیگران از خودش بیتفاوت نیست؛ زندگی کاریاش مجموعهای از تصمیمهایی است که باید تصویری مطلوب و قابلفروش بسازند. بااینحال، فیلم او را به نمونهای یکبعدی از زنی فرصتطلب یا قربانی فرو نمیکاهد. پرسش پیچیدهتر این است که آیا کسی میتواند احساسی را برای کار اجرا کند، بیآنکه خود نیز در مرزهای آن نقش گرفتار شود؟
و آیا آگاهی از معامله، فرد را از آسیبپذیری عاطفی مصون میکند؟ اجرای Sasha Grey بر همین کنترل و ابهام تکیه دارد. بازی او کمحرف و آرام است و چهرهاش اغلب چیزی بیش از آنچه لازم است آشکار نمیکند. این خویشتنداری را میتوان بخشی از شخصیتپردازی دانست: چلسی در حرفهای کار میکند که نمایش احساسات نیز جزئی از خدمت است، پس شاید فاصلهگرفتن از عاطفه برای او نوعی حفاظ باشد.
« چلسی؛ نقش، هویت و فاصله چلسی شخصیتی است که حرفهاش در آن بر خودآگاهی و مهار حسابشدهٔ رفتار استوار است. »
شخصیتها و اجرا
البته همین انتخاب ممکن است تماشاگر را از درون شخصیت دور نگه دارد. فیلم کمتر اجازه میدهد به احساسات او دسترسی مستقیم پیدا کنیم و بیشتر ما را به خواندن سکوتها، مکثها و تغییرات کوچک رفتارش وامیدارد. این فاصله گاهی پربار است، اما گاهی به دشواریِ همدلی میانجامد. رابطهٔ عاطفی در کنار رابطهٔ حرفهای پیوند چلسی و کریس، مهمترین میدان سنجش ادعای او دربارهٔ کنترل زندگی خویش است.
آن دو در یک خانه زندگی میکنند و رابطهشان ظاهراً بر نوعی وفاداری و تفاهم استوار است؛ بااینحال، قواعد کاری چلسی نمیتوانند بیرون از خانه بمانند. مرزهای حرفهای و عاطفی در گفتوگوها و اختلافهایشان پیوسته بازتعریف میشود. آیا پذیرفتنِ کار به معنای پذیرفتنِ همهٔ شکلهای آن است؟ آیا میتوان برای رابطه حد و مرز تعیین کرد، بیآنکه آن مرزها با میل، حسادت یا ناامنی تغییر کنند؟
فیلم در این بخش از داوری شتابزده پرهیز میکند. کریس نیز بیرون از رابطهٔ خود با چلسی، در محیط کار و معاشرتهایش به ساختن جایگاه و آینده فکر میکند. او شخصیتی مستقل از نقش «دوستپسر نگران» دارد و فیلم زندگی او را هم با همین منطقِ جاهطلبی، سازگاری و وابستگی به مناسبات اقتصادی مینگرد.
بااینهمه، بعضی از گرههای این رابطه بیش از آنکه گشوده شوند، در سکوت و نیمهگفتوگو باقی میمانند. همین ناتمامی میتواند بازتابِ بیثباتی رابطه باشد، اما ممکن است برای تماشاگرانی که انتظار پرداخت عاطفی روشنتری دارند، کمبود به نظر برسد. نیویورکِ سرد و نگاه شبهمستند نیویورک در فیلم پسزمینهای توریستی یا خیالانگیز نیست.
« البته همین انتخاب ممکن است تماشاگر را از درون شخصیت دور نگه دارد. »
فضا و فرم؛ لحن بصری
شهر بیشتر از راه فضاهای کاری، رستورانها، رفتوآمدها و محیطهای شیک اما کمروح خود شناخته میشود. دوربین با نوعی نگاه نزدیک به مستند، موقعیتها را بیتکلف ثبت میکند و از جلوهگری پرهیز دارد. این شیوه با جهان چلسی تناسب دارد: زندگیای که در ظاهر پرزرقوبرق است، اما زیر سطح آن، روزمرگی، محاسبه و تکرار جریان دارد.
سبک تصویری فیلم بهجای آنکه بر تماشاگر فشار عاطفی وارد کند، نوعی فاصله میسازد. قابها و گفتوگوها اغلب به اندازهای آراماند که گویی شخصیتها در حال گذراندن روزی عادی هستند، نه حضور در یک درام پرتنش. حاصل، لحنی سرد و کنترلشده است که با موضوع همخوانی دارد؛ بااینحال، این لحن همواره به سود فیلم کار نمیکند.
زمانی که صحنهها از نظر گفتوگو یا کنش تغییر چندانی نمیکنند، سکون میتواند به یکنواختی نزدیک شود. انتخاب دوربین کمهزینه و حالوهوای کمپیرایهٔ اثر نیز بخشی از همین زیباییشناسی جمعوجور و بیتظاهر است. ریتم، گفتوگو و محدودیتهای اثر بزرگترین مانع برای برخی تماشاگران، ریتم کند و گفتوگوهایی است که اغلب با شدت عاطفی اندکی پیش میروند.
بخش مهمی از فیلم بر معاشرتهای روزمره بنا شده است؛ مکالماتی که بهجای آنکه مستقیم به نقطهٔ اوج برسند، گاه حول موضوعات معمول، خودنمایی یا نگرانیهای مالی میچرخند. این خویشتنداری از جهتی به واقعگرایی کمک میکند: آدمها در زندگی روزانه همیشه سخنان درخشان و افشاگرانه بر زبان نمیآورند.
« شهر بیشتر از راه فضاهای کاری، رستورانها، رفتوآمدها و محیطهای شیک اما کمروح خود شناخته میشود. »
قوتها و کاستیها
از جهت دیگر، تکرار چنین مکالماتی ممکن است انتظار تماشاگر برای تحول روایی را بیپاسخ بگذارد. فاصلهٔ عاطفی فیلم نیز دو رویه دارد. اگر این سردی را بازتابِ جهانی بدانیم که در آن احساسات مرتباً عرضه، ارزیابی و مدیریت میشوند، به انتخابی معنادار بدل میشود. اما اگر انتظار داشته باشیم اثر با شخصیتها پیوندی نزدیکتر برقرار کند، همان فاصله میتواند مانع باشد.
پایانبندی نیز در همین منطق عمل میکند: بهجای آنکه همهٔ رابطهها را با توضیحی قطعی جمع کند، بخشی از ابهام را باقی میگذارد. این تصمیم با پرهیز فیلم از پاسخهای ساده سازگار است، هرچند اثر عاطفی نهایی آن برای بعضی مخاطبان محدودتر از ظرفیت ایدهٔ مرکزی خواهد بود. جمعبندی «The Girlfriend Experience» فیلمی دربارهٔ تبدیل بدن به کالا نیست؛ یا دستکم، به این موضوع بسنده نمیکند.
محور تأمل آن، معاملهای پیچیدهتر است: خریدوفروشِ توجه، شنیدهشدن و تصویری از صمیمیت. اثر با نگاهی سرد و خویشتندار میپرسد چه چیزی در یک رابطه واقعی است، اگر بخشی از آن نقشآفرینی باشد؛ و آیا رابطهای که آشکارا بر پایهٔ پول شکل گرفته، از رابطههایی که انگیزههایشان پنهانتر است، اساساً متفاوت است؟
فیلم پاسخ روشنی نمیدهد و ارزشش نیز تا اندازهای در همین امتناع نهفته است. بازی حسابشدهٔ Sasha Grey، فضای شهریِ کمپیرایه و ایدهٔ هوشمندانهٔ اصلی، اثری میسازند که بیش از هیجانهای آشکار بر تأمل و مشاهده تکیه دارد. در مقابل، ریتم آرام، گفتوگوهای کمفرازونشیب و فاصلهٔ عاطفی روایت میتوانند تجربهٔ تماشایش را برای مخاطبی که به درام پرشتاب یا شخصیتپردازی صریح خو گرفته دشوار کنند.
« از جهت دیگر، تکرار چنین مکالماتی ممکن است انتظار تماشاگر برای تحول روایی را بیپاسخ بگذارد. »
جمعبندی
فیلم در بهترین لحظههایش، تنهاییِ پنهان در پسِ تجمل و دادوستد را به تصویر میکشد؛ در لحظههای کماثرتر، بیش از اندازه از تماشاگر فاصله میگیرد. حاصل، تجربهای نابرابر اما اندیشهبرانگیز است که پرسشهایش پس از پایان نیز در ذهن میمانند.
« حاصل، تجربهای نابرابر اما اندیشهبرانگیز است که پرسشهایش پس از پایان نیز در ذهن میمانند. »



ثبت دیدگاه