نقد و بررسی
نقد The Girl with the Dragon Tattoo | 2009
وعده ژانری؛ آنچه اثر وعده میدهد
جایگاه فیلم و مسیر روایت «The Girl with the Dragon Tattoo» ساختهٔ Niels Arden Oplev، اقتباسی سوئدی از رمان نخست مجموعهٔ «هزاره» است؛ تریلری جنایی که از همان ابتدا بیش از آنکه به دنبال هیجانهای پرشتاب باشد، تماشاگر را به اقلیمی سرد، بسته و آکنده از بیاعتمادی میبرد. روایت با دو مسیر جداگانه آغاز میشود: میکائیل بلومکویست، روزنامهنگاری که شکست حقوقیاش موقعیت حرفهای او را متزلزل کرده، و لیسبت سالاندر، هکری جوان که برای بررسی پیشینهٔ او مأمور شده است.
سپس پروندهٔ ناپدیدشدن هریت وانگر این دو را به هم پیوند میدهد و تحقیق دربارهٔ گذشتهٔ خانوادهای بانفوذ، به محور اصلی داستان بدل میشود. فیلم در ظاهر از الگوی آشنای معمای جنایی پیروی میکند: سرنخهایی پراکنده، مظنونانی متعدد و پرسشی قدیمی که پاسخ آن در میان اسناد و خاطرات پنهان مانده است.
اما جذابیتش فقط در این نیست که تماشاگر را به حدسزدن وادارد. معما بهانهای است برای ورود به جهانی که در آن قدرت، خشونت و رازهای خانوادگی چهرهای بههمپیوسته پیدا میکنند. قصه با حوصله پیش میرود و اطلاعاتش را قطرهچکانی میدهد؛ روشی که گاه کشش میآفریند و گاه صبر مخاطب را میآزماید.
اقلیم سرد و تلخی ماندگار فضای تیرهٔ فیلم آرایهای ظاهری نیست؛ بافتی است که بر همهچیز سایه میاندازد. سرمای جغرافیایی، خانههای بزرگ و کمروح، جادههای خلوت و سکوتی که میان گفتوگوها مینشیند، همگی حس انزوا و تهدید را تقویت میکنند. خانوادهٔ وانگر در محیطی دورافتاده زندگی میکند، اما دوری جغرافیایی در اینجا بهمعنای گریز از جهان نیست؛ برعکس، جزیرهبودن فضا، رازهای مدفون را فشردهتر و سنگینتر جلوه میدهد.
« اما جذابیتش فقط در این نیست که تماشاگر را به حدسزدن وادارد. »
روایت و ریتم؛ جریان داستان
فیلم بهخوبی میفهمد که معما وقتی اثرگذارتر میشود که محیط نیز در آن مشارکت کند. مکانها صرفاً پسزمینه نیستند؛ هر اتاق و راهرو انگار بخشی از گذشتهای خاموش را در خود نگه داشته است. بااینهمه، تیرگی اثر گاهی به حدی میرسد که تماشای آن تجربهای فرساینده میشود. خشونت و آزار در این جهان روایی با صراحتی تلخ حضور دارند و ممکن است برای برخی مخاطبان از مرز تنش مؤثر عبور کنند.
فیلم از این منظر آسانتماشا نیست، اما سنگینیاش با مضمون و جهان داستان پیوند دارد. لیسبت سالاندر؛ نیروی گریز از کلیشه مرکز عاطفی و شخصیتی فیلم، بیتردید لیسبت سالاندر است. نومی راپاس او را نه به شکل معمایی تزئینی و نه بهعنوان قهرمانی بینقص، بلکه همچون انسانی زخمی، گوشهگیر و بهشدت باهوش میسازد.
لیسبت کمحرف است و از خود کمتر میگوید؛ بااینحال، بازی راپاس اجازه نمیدهد این سکوت به خلأ تبدیل شود. حالت نگاه، مکثها و حرکات حسابشدهٔ او، شخصیتی را آشکار میکنند که همواره در حال سنجیدن خطر و حفظ قلمرو خویش است. جذابیت لیسبت در کنار هم قرارگرفتن دو کیفیت ظاهراً متضاد شکل میگیرد: آسیبپذیری و قدرت.
فیلم رنج او را پنهان نمیکند، اما او را نیز به قربانیای بیاختیار فرو نمیکاهد. هوش فنیاش، استقلالش و شیوهٔ خاصش در مواجهه با جهان، او را به شخصیتی متمایز بدل میکند. راپاس برای این نقش حضوری جسمانی و درونی میسازد؛ تصویری که بهسادگی از ذهن بیرون نمیرود. اگر روایت در بخشهایی مکث یا افت میکند، حضور او معمولاً دوباره توجه را به فیلم بازمیگرداند.
« فیلم بهخوبی میفهمد که معما وقتی اثرگذارتر میشود که محیط نیز در آن مشارکت کند. »
شخصیتها و اجرا
میکائیل و همکاری دو جهان متفاوت میکائیل با بازی مایکل نیکویست، نقطهٔ مقابل لیسبت است؛ نه از آن رو که یکی نیرومند و دیگری ضعیف باشد، بلکه چون هرکدام روش خاص خود را برای شناخت جهان دارند. او روزنامهنگاری باتجربه است که به گفتوگو، سند و پیوند میان اطلاعات تکیه میکند. لیسبت در محیطی دیگر مهارت دارد: ردیابی دیجیتال، مشاهدهٔ پنهانی و یافتن آنچه دیگران نمیخواهند دیده شود.
همکاری این دو، بخشی از نیروی روایی فیلم است؛ زیرا تحقیق را از قالب یک کارآگاه تنها بیرون میآورد و به برخورد دو شیوهٔ متفاوت شناخت تبدیل میکند. نیکویست بازیای کمادا و متناسب با نقش ارائه میدهد. میکائیل نه قهرمانی پرزرقوبرق است و نه چهرهای بیخطا؛ بیشتر به انسانی عادی شباهت دارد که در میانهٔ بحرانی پیچیده قرار گرفته است.
رابطهٔ او و لیسبت نیز با شتاب به صمیمیتی ساده و قراردادی بدل نمیشود. اختلاف در منش و تجربه، فاصلهای واقعی میان آنها پدید میآورد و همین فاصله به همکاریشان معنا میدهد. با این حال، در مقایسه با قدرت حضور لیسبت، شخصیت میکائیل گاه کمرنگتر به نظر میرسد. معما، اطلاعات و ضرباهنگ داستان با انباشتن جزئیات و سرنخها پیش میرود و در این مسیر، کنجکاوی تماشاگر را فعال نگه میدارد.
فیلم در بخشهایی که اسناد، تصاویر و خاطرات در کنار یکدیگر قرار میگیرند، از لذت فکریِ حل معما بهره میبرد: هر داده میتواند معنایی تازه پیدا کند و تحقیق به رشتهای از پیوندهای کوچک بدل میشود. این جنبه، اثر را از تریلری متکی بر تعقیبوگریز جدا میکند و به آن حالوهوایی پژوهشمحور میبخشد.
« او روزنامهنگاری باتجربه است که به گفتوگو، سند و پیوند میان اطلاعات تکیه میکند. »
فضا و فرم؛ لحن بصری
بااینحال، همین روش همیشه به یک اندازه مؤثر نیست. فیلم طولانی است و برخی گذرگاههای روایی آن میتوانستند فشردهتر باشند. در بخشهایی، تکرار فرایند جستوجو یا مکث بر جزئیات، از شتاب داستان میکاهد و احتمالاً برای تماشاگرانی که انتظار روایتی پیوسته پرتحرک دارند، حوصلهسربر میشود. این کندی گاهی به ایجاد تعلیق کمک میکند، اما همیشه حاصل آن افزایش معنا یا تنش نیست.
ضعف اصلی فیلم نه بیجاذبگی داستان، بلکه نابرابری ریتم آن است. کارگردانی و پیوند فرم با مضمون کارگردانی Oplev بیش از آنکه به نمایشگری بصری متکی باشد، در پی ساختن حس اضطراب و بیپناهی است. این رویکرد با موضوع فیلم تناسب دارد، اما گاهی چنان محتاطانه پیش میرود که صحنهها نیروی لازم را پیدا نمیکنند.
در لحظاتی، دوربین و تدوین بهجای آنکه تنش را تشدید کنند، صرفاً روایت را همراهی میکنند؛ ازاینرو برخی نقاط عطف، با وجود اهمیت داستانیشان، از نظر اجرایی کماثرتر از انتظار جلوه میکنند. با وجود این، لحن کلی فیلم انسجام دارد. اثر برای زیباترکردن جهانش از تیرگی نمیگریزد و خشونت را نیز بهصورت عنصری بیگانه و جدا از ساختار داستان عرضه نمیکند.
در عین حال، همین پیوند میان مضمون و نمایش همیشه بیمسئله نیست: صراحت برخی صحنههای آزار ممکن است بر مخاطب فشار وارد کند و حتی از نظر دراماتیک بیش از اندازه طولانی یا سنگین احساس شود. فیلم در اینجا میان ضرورت مواجهه با خشونت و خطر بهرهبرداری نمایشی از آن، تعادلی کاملاً بینقص برقرار نمیکند.
« بااینحال، همین روش همیشه به یک اندازه مؤثر نیست. »
قوتها و کاستیها
خوانش اجتماعی و اخلاقی زیر پوست معمای جنایی، پرسشی دربارهٔ قدرت و مصونیت نهفته است: چه کسانی میتوانند رنج دیگران را پنهان کنند، و جامعه تا چه اندازه حاضر است روایت قربانیان را بشنود؟ فیلم با تمرکز بر خانوادهای ثروتمند و بانفوذ، تصویری از جهانی میسازد که در آن اعتبار اجتماعی لزوماً با اخلاق همراه نیست.
همچنین عنوان اصلی سوئدی اثر، که به معنای «مردانی که از زنان نفرت دارند» است، دریچهای روشن برای فهم یکی از دغدغههای محوری آن میگشاید. خشونت علیه زنان در اینجا مسئلهای حاشیهای نیست؛ بخشی از سازوکار قدرت و کنترل است. نقطهٔ قوت فیلم آن است که این دغدغه را به شخصیتی مشخص و پیچیده گره میزند، نه آنکه صرفاً در قالب بیانیهای مستقیم عرضه کند.
لیسبت با شیوهٔ زیستن و مقاومت خود، پاسخ سادهای به خشونت نمیدهد؛ حضورش مخاطب را وامیدارد دربارهٔ مرز میان عدالت، انتقام و بقا بیندیشد. البته فیلم گاهی برای برانگیختن واکنش، بر تلخی صحنهها تکیهٔ زیادی میکند. این انتخاب برای برخی تماشاگران تکاندهنده و معنادار است و برای برخی دیگر بیش از حد سنگین یا اصرارآمیز.
جمعبندی «The Girl with the Dragon Tattoo» تریلری جنایی است که قوت اصلیاش در فضای سرد، معمای پرکشش و شخصیت فراموشنشدنی لیسبت سالاندر قرار دارد. نومی راپاس در نقشی دشوار، هم زخمهای شخصیت را نمایان میکند و هم نیروی سرکش و مستقل او را؛ بازیای که به فیلم هویت میبخشد. در سوی دیگر، روایت پرجزئیات و ضرباهنگ نابرابر، همراه با کارگردانیای که گاهی کمجان میشود، مانع از آن است که همهٔ بخشها به یک اندازه اثرگذار باشند.
« خشونت علیه زنان در اینجا مسئلهای حاشیهای نیست؛ بخشی از سازوکار قدرت و کنترل است. »
جمعبندی
این فیلم برای مخاطبی مناسب است که از تریلرهای تاریک، تحقیقهای تدریجی و شخصیتهای اخلاقاً پیچیده استقبال میکند و با نمایش خشونت تلخ مشکلی ندارد. تجربهٔ آن آسان یا آسوده نیست، اما پس از پایان نیز صرفاً بهصورت معمایی حلشده در خاطر نمیماند؛ تصویری از جهانی بهجا میگذارد که رازهایش تنها در پروندهها پنهان نیستند، بلکه در مناسبات قدرت و سکوت نیز ریشه دارند.
ثبت دیدگاه