نقد و بررسی
نقد دختری با تمام موهبتها (The Girl with All the Gifts) | 2016
وعده ژانری؛ آنچه اثر وعده میدهد
ایدهای تازه در دل ژانری آشنا «The Girl with All the Gifts» فیلمی آخرالزمانی است که از مصالح آشنای سینمای زامبیها آغاز میکند، اما میکوشد از محدودهی تعقیب، گریز و بقا فراتر برود. در جهانی که قارچی ناشناخته بیشتر انسانها را به موجوداتی بیاختیار و گوشتخوار بدل کرده، دختری به نام ملانی در مرکز توجه قرار میگیرد؛ دختری که ظاهراً با دیگر مبتلایان تفاوت دارد.
دانشمندی و آموزگاری نیز در مسیر او قرار میگیرند و سفری را آغاز میکنند که قرار است امکان رهایی انسان را بررسی کند. این چارچوب، علاوه بر تعلیق، پرسشی مهمتر پیش میکشد: اگر مرز میان انسان و هیولا دیگر روشن نباشد، «نجات بشریت» دقیقاً به چه معناست؟ فیلم به کارگردانی کولم مککارتی و بر پایهی رمانی از مایک کری ساخته شده است؛ کری نگارش فیلمنامه را نیز بر عهده داشته است.
همین پیوند میان نویسندهی اثر اصلی و اقتباس سینمایی، به جهان داستان انسجام میدهد، هرچند فشردگی روایت گاه نشان میدهد که انتقال یک داستان بلند به زمان محدود فیلم، آسان نبوده است. ملانی؛ مرکز عاطفی و اخلاقی فیلم بزرگترین دستاورد فیلم، شخصیت ملانی است؛ نه فقط به سبب موقعیت نامعمول او، بلکه بهخاطر شیوهای که نگاه تماشاگر را نسبت به جهان داستان جابهجا میکند.
روایت و ریتم؛ جریان داستان
ملانی هم کودک است و هم بخشی از نیرویی که جامعه از آن میترسد. او کنجکاو، باهوش و مشتاق رابطه است، اما حضورش در جهانی خشونتبار، پیوسته یادآوری میکند که این ویژگیها لزوماً خطر را از میان نمیبرند. فیلم از تبدیل او به نمادی ساده از معصومیت یا تهدید پرهیز میکند و همین چندگانگی، شخصیتش را جذابتر میسازد.
اجرای سنیا نانوا در این نقش، بهویژه در تغییر میان آسیبپذیری کودکانه و نیروی غریزی، چشمگیر است. او برای اثرگذاری به اغراق متکی نیست؛ بسیاری از لحظههای مهم از سکوت، نگاه و واکنشهای کوچک او جان میگیرند. در برابرش، جما آرتترتون در نقش آموزگار، رابطهای انسانی و پیچیده میسازد؛ رابطهای که صرفاً به دلسوزی متقابل محدود نمیماند و به مسئلهی مسئولیت، مراقبت و مرزهای اخلاقی گره میخورد.
گلن کلوز و پدی کانسیداین نیز نمایندگان دو سوی دیگر بحراناند: پژوهش علمی و منطق نظامی. وحشت بهمثابه مسئلهای اخلاقی بخش مهمی از نیروی فیلم از این واقعیت میآید که خطر بیرونی، تنها مسئلهی داستان نیست. در کنار تهدید موجودات مهاجم، شخصیتها ناچارند دربارهی ارزش جان، امکان همدلی و حدود اختیار خود تصمیم بگیرند.
« ملانی هم کودک است و هم بخشی از نیرویی که جامعه از آن میترسد. »
شخصیتها و اجرا
علم در چنین جهانی میتواند راه نجات باشد، اما همزمان ممکن است انسان را به ابزاری برای رسیدن به یک هدف بزرگتر تبدیل کند. فیلم این تعارض را به زبان خطابه بیان نمیکند؛ آن را در برخورد شخصیتها و در انتخابهایی که پیش رویشان قرار میگیرد، بهتدریج آشکار میسازد. به همین دلیل، عنصر زامبی در اینجا بیشتر از آنکه صرفاً سرچشمهی ترس باشد، وسیلهای برای آزمودن تعریف انسانیت است.
آیا انسانبودن به هوشیاری و گفتار وابسته است؟ آیا عاطفه و پیوند، برای اخلاقیبودن کافیاند؟ فیلم پاسخ سادهای ارائه نمیکند و همین امتناع از قطعیت، از جنبههای قابلتوجه آن است. البته این پرسشها گاهی از ظرفیت شخصیتپردازی جلو میزنند: بعضی شخصیتهای بزرگسال بیشتر نمایندهی یک موضع فکریاند تا انسانهایی با گذشته و زندگی درونی کاملاً بسطیافته.
فضاسازی، تصویر و صدا جهان فیلم با تأکید بر ویرانی، سکوت و فضاهای متروک شکل میگیرد. محیط آخرالزمانی صرفاً پسزمینهای برای صحنههای تعقیب نیست؛ هر خیابان خالی و بنای فرسوده، احساس فروپاشی نظم اجتماعی را تقویت میکند. فیلم بهجای آنکه پیوسته به نمایش آشوب پرتحرک متوسل شود، از مکث و خلأ نیز بهره میگیرد.
« آیا انسانبودن به هوشیاری و گفتار وابسته است؟ »
فضا و فرم؛ لحن بصری
همین انتخاب، در لحظههای موفق، ترسی آرام و ماندگار میآفریند؛ ترسی که از انتظار و آگاهی شخصیتها نسبت به خطر تغذیه میکند. گریم و طراحی موجودات در خدمت همین رویکرد واقعگراست و صداگذاری نیز سهم مهمی در ساختن حس تهدید دارد. موسیقی کریستوبال تاپیا دِ وِر با بافتی ناآرام و نامتعارف، به فضای فیلم رنگی سرد میبخشد و بهجای هدایت عاطفهی تماشاگر به سوی هیجان متعارف، بر بیثباتی جهان داستان تأکید میکند.
از آنجا که فیلم میان وحشت، درام و علمیتخیلی حرکت میکند، این عناصر فنی به آن کمک میکنند تا هویت بصری و شنیداری یکدستی داشته باشد. ریتمی که گاه به درازا میکشد همان مکثهایی که به فضاسازی کمک میکنند، در بخشهایی از فیلم به کندی و کشآمدن روایت میانجامند. حرکت داستان در بعضی مقاطع چنان آهسته میشود که انتظار برای پیشرفت تازه، جای کنجکاوی را میگیرد.
تکرار وضعیتهای خطر و واکنشهای مشابه نیز گاهی از نیروی تعلیق میکاهد؛ بهخصوص برای تماشاگرانی که از فیلم زامبی انتظار تحرک پیوسته و دگرگونی سریع دارند، این ضرباهنگ میتواند خستهکننده باشد. مشکل فقط آهستگی نیست، بلکه نابرابری میان مکثهای طولانی و شتاب برخی لحظههای داستانی است.
« گریم و طراحی موجودات در خدمت همین رویکرد واقعگراست و صداگذاری نیز سهم مهمی در ساختن حس تهدید دارد. »
قوتها و کاستیها
چند رخداد مهم بهسرعت اتفاق میافتند و فرصت کافی برای توضیح یا جاافتادن پیدا نمیکنند. در نتیجه، فیلم گاهی دربارهی پیامدهای اخلاقی یک انتخاب تأمل میکند، اما برای آمادهکردن زمینهی روایی آن به همان اندازه حوصله نشان نمیدهد. این ناهمواری سبب میشود برخی پیوندهای داستانی بیش از آنکه نتیجهی طبیعی شخصیتها باشند، راهی برای رساندن قصه به مرحلهی بعد به نظر برسند.
پیوندها و تصمیمهایی در محاصرهی خطر رابطهی ملانی و آموزگارش، قلب عاطفی فیلم را تشکیل میدهد، اما اهمیت آن فقط در مهر و اعتماد میان آن دو نیست. این رابطه در دل نظامی شکل گرفته که کودکان را همزمان آموزش میدهد، محدود میکند و موضوع آزمایش قرار میدهد. از همین رو، مفهوم مراقبت در فیلم معنایی دوگانه مییابد: مراقبت میتواند نشانهی محبت باشد، اما ممکن است به پوششی برای کنترل نیز تبدیل شود.
این تناقض، فضای قصه را از یک ماجرای سادهی بقا فراتر میبرد. در برابر این پیوند، رابطهی میان گروه بزرگسالان با ملانی و با یکدیگر، زیر فشار ترس و وظیفه قرار دارد. شخصیتها لزوماً بدخواه نیستند، اما تصمیمهایشان گاه از سازوکارهای دفاعی و باورهای متفاوت سرچشمه میگیرد. فیلم بهدرستی نشان میدهد که بحران، آدمها را فقط به قهرمان و شرور تقسیم نمیکند؛ گاه همهی آنان در پی راهی برای دوامآوردناند، اما برداشتشان از بهای قابلقبول این دوامآوردن یکسان نیست.
« چند رخداد مهم بهسرعت اتفاق میافتند و فرصت کافی برای توضیح یا جاافتادن پیدا نمیکنند. »
جمعبندی
بااینحال، محدودیت در پرداخت بعضی شخصیتها مانع میشود همهی این تعارضها به یک اندازه تأثیرگذار باشند. جمعبندی «The Girl with All the Gifts» اثری است که در ژانر زامبیها بهدنبال پرسشی انسانیتر میگردد: در جهانی که نظم پیشین از میان رفته، چه کسی حق دارد دربارهی آینده تصمیم بگیرد و چه چیزی را باید برای نجات دیگران قربانی کرد؟
فیلم به لطف شخصیت ملانی، بازی سنیا نانوا، فضای آخرالزمانی و توجه به مناسبات اخلاقی، هویتی متمایز پیدا میکند و صرفاً به تکرار الگوی آشنای گریز از هیولاها بسنده نمیکند. در سوی دیگر، ریتم کند، تکرار برخی موقعیتها و شتابزدگی چند رخداد مهم، مانع میشوند که همهی ایدههای فیلم با قدرتی برابر به ثمر برسند.
بنابراین، این اثر احتمالاً برای تماشاگرانی جذابتر است که در فیلمهای آخرالزمانی علاوه بر وحشت، به رابطهها و معضلهای اخلاقی نیز اهمیت میدهند. تجربهای که عرضه میکند بینقص نیست، اما ترکیب اندیشه، تعلیق و فضاسازی آن بهیادماندنی است؛ فیلمی که پس از پایان تماشایش، بیش از چهرهی هیولاها، پرسشهایش دربارهی انسانبودن در ذهن باقی میمانند.
« بااینحال، محدودیت در پرداخت بعضی شخصیتها مانع میشود همهی این تعارضها به یک اندازه تأثیرگذار باشند. »
ثبت دیدگاه