نقد و بررسی
نقد دختری از ترانه (The Girl from the Song) | 2017
وعده ژانری؛ آنچه اثر وعده میدهد
روایتی عاشقانه در دل بیابان «The Girl from the Song» در ظاهر داستانی آشنا را برمیگزیند: موسیقیدانی جوان دلباختهٔ دختری سرکش میشود و برای بازگرداندن او راهی جشنوارهٔ برنینگمن در بیابان نوادا میشود. این سفر میتوانست زمینهای برای رویارویی قهرمان با جهانبینیای تازه، با خویشتن خویش و با معنای عشق باشد؛ اما فیلم بیش از آنکه این عناصر را به تجربهای دراماتیک و دگرگونکننده بدل کند، از آنها بهعنوان مصالحی برای یک قصهٔ عاشقانهٔ آشنا استفاده میکند.
از همان آغاز، تماشاگر میداند با روایتی طرف است که جذابیت اصلیاش نه در غافلگیری، بلکه در مسیر احساسی شخصیتها و فضای بصری و موسیقایی آن قرار دارد. عشق یا دلبستگی؟ گره اصلی فیلم در رابطهٔ اریک و جو شکل میگیرد؛ رابطهای که قرار است شور، بیقراری و کشاکش میان دو روحیهٔ متفاوت را به تصویر بکشد.
بااینحال، فیلم در پرداخت این پیوند چندان موفق نیست که آن را به رابطهای پیچیده و متقاعدکننده بدل کند. جو با بیپروایی و میل به رهایی تعریف میشود، درحالیکه اریک بیش از اندازه در پی حفظ رابطهای است که بنیادهایش روشن و استوار نیست. این تضاد میتوانست سرچشمهٔ درامی غنی باشد، اما بارها به الگویی تکرارشونده فروکاسته میشود: یکی فاصله میگیرد و دیگری به دنبال او میرود؛ سپس همان تنش با صورتبندیای مشابه بازمیگردد.
مشکل آنجاست که فیلم فاصلهٔ میان عشق و دلبستگی را جدی نمیگیرد. اریک گاه چنان بر تعلق خود به جو پافشاری میکند که رفتار او، بهجای آنکه نشانهٔ عشقی عمیق باشد، نوعی ناتوانی در پذیرفتن مرزها و استقلال طرف مقابل به نظر میرسد. اگر قرار است این پافشاری بخشی از نقص شخصیتی او باشد، فیلم باید پیامدها و ریشههایش را با دقت بیشتری بکاود.
« بااینحال، فیلم در پرداخت این پیوند چندان موفق نیست که آن را به رابطهای پیچیده و متقاعدکننده بدل کند. »
روایت و ریتم؛ جریان داستان
اما در بیشتر لحظات، این رفتار تنها موتور پیشبرندهٔ ماجراست و تماشاگر را به پرسشهایی بیپاسخ دربارهٔ منطق عاطفی شخصیت وامیدارد. شخصیتپردازی و منطق درام یکی از ضعفهای اساسی اثر، ناهماهنگی میان آن چیزی است که از شخصیتها میخواهیم باور کنیم و آنچه فیلم واقعاً به ما نشان میدهد.
اصرار اریک برای بازگرداندن جو قرار است از دلبستگی و امید او سرچشمه بگیرد، اما چون تحول درونیاش بهاندازهٔ کافی ساخته نمیشود، این امید گاه بیشتر به لجاجت شباهت پیدا میکند. فیلم او را در موقعیتی قرار میدهد که باید میان خواستن دیگری و فهمیدن دیگری تمایز بگذارد، ولی این تعارض را بهطور کامل نمیپروراند.
در نتیجه، تصمیمها و واکنشهایش همیشه از مسیر طبیعی تحول شخصیت بیرون نمیآیند. جو نیز، با وجود حضور پرانرژیاش، بیشتر در قالب تصویری از دختر گریزان و پیشبینیناپذیر باقی میماند تا شخصیتی مستقل با خواستهها، تناقضها و منطق درونی روشن. رازآلودگی میتواند در شخصیتپردازی جذاب باشد، اما تنها هنگامی که زیر آن جهانی ملموس از انگیزهها و تجربهها وجود داشته باشد.
اینجا، ابهام جو بیش از آنکه کنجکاویبرانگیز باشد، گاه فاصلهای میان او و تماشاگر ایجاد میکند. به همین دلیل، کشش رابطه کمتر از آن است که فیلم انتظار دارد و بخش مهمی از بار احساسی داستان بیپشتوانه میماند. برنینگمن؛ فضای زندهٔ فیلم جایی که فیلم بیش از همه جان میگیرد، فضای برنینگمن است.
« در نتیجه، تصمیمها و واکنشهایش همیشه از مسیر طبیعی تحول شخصیت بیرون نمیآیند. »
شخصیتها و اجرا
بیابان، خیمهها، جمعیت، اجراها و جلوههای رنگارنگ جشنواره به اثر کیفیتی حسی میبخشند که در خود روایت کمتر پیدا میشود. این محیط صرفاً پسزمینهای تماشایی نیست؛ دستکم در سطح امکان، میتواند نمادی از گریز از قواعد روزمره، تجربهٔ جمعی و جستوجوی آزادی باشد. قرارگرفتن شخصیتها در چنین فضایی، تضادی جذاب میان شور بیرونی جشنواره و آشفتگی درونی آنها پدید میآورد.
بااینحال، فیلم همیشه این ظرفیت را به عمق دراماتیک تبدیل نمیکند. برنینگمن بیشتر به منظرهای چشمنواز و نیرویی برای برانگیختن حس ماجراجویی بدل میشود تا عاملی که نگرش اریک یا جو را بهطور محسوس دگرگون کند. تماشاگر از دیدن این جهان لذت میبرد و میتواند خود را در میان شور و حرکت آن تصور کند، اما گاه احساس میکند داستان عاشقانه بر فراز این محیط جریان دارد، بیآنکه واقعاً با معنای اجتماعی و فرهنگی آن درگیر شود.
فیلم به ما تصویری از آزادی عرضه میکند، اما کمتر میپرسد آزادی برای هر یک از این شخصیتها دقیقاً چه بهایی دارد. موسیقی؛ نیروی احساسی اصلی موسیقی در این اثر نقشی محوری دارد و گاه بیش از گفتوگوها، احساسات شخصیتها را منتقل میکند. انتخابهای موسیقایی جذاب و فضای صوتی دلنشین، به صحنهها انرژی میبخشد و پیوند مناسبی با هویت اریک بهعنوان موسیقیدان برقرار میکند.
در لحظاتی که قصه از حرکت بازمیایستد یا به تکرار میافتد، موسیقی میتواند توجه را دوباره جلب کند و حالوهوایی بسازد که روایت بهتنهایی قادر به ایجادش نیست. از این نظر، فیلم درک درستی از موسیقی بهعنوان بخشی از تجربهٔ عاطفی و نه صرفاً تزئینی دارد. اما اتکای زیاد به موسیقی گاهی کاستیهای داستان را نیز آشکارتر میکند.
« قرارگرفتن شخصیتها در چنین فضایی، تضادی جذاب میان شور بیرونی جشنواره و آشفتگی درونی آنها پدید میآورد. »
فضا و فرم؛ لحن بصری
آهنگ خوشنشین میتواند لحظهای را زیباتر کند، ولی نمیتواند بهتنهایی رابطهای کمپرداخت را باورپذیر سازد یا به تصمیمهای شخصیتها منطق بدهد. برخی صحنهها از نظر احساسی بیش از آنکه با کنش و گفتوگو ساخته شوند، به حالوهوای موسیقایی تکیه دارند. این شیوه در کوتاهمدت مؤثر است، اما در امتداد فیلم ممکن است حس کند که احساسات اعلام میشوند، بیآنکه همیشه زمینهٔ کافی برای پدیدآمدنشان فراهم شده باشد.
بازیگری و کیفیت اجرا بازیگران در مجموع طبیعی و باورپذیر ظاهر میشوند و حضورشان به فیلم گرمایی انسانی میدهد. لوئیس رینر در نقش اریک میکوشد میان حساسیت هنرمندانه و درماندگی عاطفی شخصیت تعادل برقرار کند؛ جوزفین بری نیز برای جو سرزندگی و بیقراری لازم را فراهم میآورد. این اجراها مانع از آن میشوند که قصه کاملاً به مجموعهای از موقعیتهای ساختگی تبدیل شود.
در لحظاتی که فیلم به مشاهدهٔ رفتارها و واکنشهای کوچک شخصیتها بسنده میکند، بازیها فرصت مییابند احساساتی را منتقل کنند که فیلمنامه بهصراحت توضیح نداده است. بااینهمه، اجرای خوب نمیتواند بهتنهایی خلأهای شخصیتپردازی را پر کند. بازیگر ممکن است به شخصیت جان ببخشد، اما اگر کنشهای او پیوسته و مستدل نباشد، مخاطب همچنان از فاصلهای انتقادی به او نگاه خواهد کرد.
همین مسئله بهویژه دربارهٔ اریک احساس میشود: بازی رینر گاه آسیبپذیری او را ملموس میکند، اما فیلمنامه بهاندازهٔ کافی روشن نمیسازد که این آسیبپذیری چگونه به اصرار مکرر و گاه آزاردهندهٔ او تبدیل میشود. ریتم و تازگی روایت «دخترِ ترانه» از نظر ساختار روایی بیش از اندازه به الگوهای شناختهشدهٔ ملودرام عاشقانه تکیه دارد.
« برخی صحنهها از نظر احساسی بیش از آنکه با کنش و گفتوگو ساخته شوند، به حالوهوای موسیقایی تکیه دارند. »
قوتها و کاستیها
سفر، جدایی، پیگیری و امید به آشتی، اجزایی آشنا هستند و فیلم برای آنکه دوباره به آنها تازگی ببخشد، به شخصیتپردازی ظریفتر یا زاویهٔ دیدی متمایز نیاز داشت. در نبود چنین نوآوریای، بخشهایی از روایت قابلپیشبینی میشوند و تکرار کشمکش عاشقانه، بهجای افزایش تنش، از نیروی آن میکاهد.
ریتم اثر نیز در همهٔ بخشها یکسان نیست. صحنههای جشنواره به کمک جنبوجوش تصویری و موسیقی جان میگیرند، اما در بخشهایی که رابطهٔ اصلی دوباره به همان بنبست پیشین بازمیگردد، فیلم کند و کمجان به نظر میرسد. پایانبندی نیز، بیآنکه نیازی به افشای جزئیات آن باشد، ممکن است برای برخی تماشاگران به اندازهٔ انتظارشان رضایتبخش نباشد؛ نه لزوماً بهدلیل یک انتخاب مشخص، بلکه چون روایت پیش از آن نتوانسته تمام پرسشهای عاطفی خود را با قاطعیت و ظرافت بپروراند.
جمعبندی «The Girl from the Song» اثری است که جذابیتش بیش از هر چیز در موسیقی، فضای چشمنواز برنینگمن و حضور طبیعی بازیگران نهفته است. این عناصر میتوانند تجربهٔ تماشای آن را دلپذیر کنند، بهویژه برای مخاطبی که از فیلمهای موسیقایی و رمانتیک با حالوهوای جوانانه استقبال میکند. در مقابل، قصهٔ کمتازگی، تکرار کشمکش رابطه و منطق ناپایدار اصرار اریک، مانع از آن میشوند که فیلم از یک تجربهٔ خوشآهنگ اما گذرا فراتر رود.
اثر گاهی به ایدهای جذاب نزدیک میشود: آیا عشق یعنی دنبالکردن دیگری، یا آموختن اینکه خواست و آزادی او را به رسمیت بشناسیم؟ اما این پرسش را با عمقی که شایستهٔ آن است دنبال نمیکند. حاصل، فیلمی است که در سطح حسی و بصری لحظات دلنشینی دارد، اما در مرکز عاطفی خود بهاندازهٔ کافی استوار نیست؛ اثری که ممکن است موسیقی و جهان پرشور جشنواره در ذهن بماند، درحالیکه داستان عاشقانهاش کمتر ماندگار شود.
« اما این پرسش را با عمقی که شایستهٔ آن است دنبال نمیکند. »



ثبت دیدگاه