نقد و بررسی
نقد The Girl from Nowhere | 2013
وعده ژانری؛ آنچه اثر وعده میدهد
جایگاه فیلم و جهان ژانکلود بریسو «دخترِ ناکجاآباد» ساختهٔ ژانکلود بریسو، اثری فرانسوی در مرز درام و خیالپردازی رازآمیز است که بخش عمدهٔ نیروی خود را نه از گسترش رویدادها، بلکه از مکث، گفتوگو و دگرگونشدن تدریجی یک فضای محدود میگیرد. این فیلم در سال ۲۰۱۲ ساخته شد و در ۲۰۱۳ به نمایش عمومی در فرانسه رسید؛ ازاینرو گاهی با هر یک از این دو سال شناخته میشود.
بریسو خود در نقش میشل ظاهر میشود و همین انتخاب، به اثر حالوهوایی شخصی و تا اندازهای خودزندگینامهوار میبخشد. خانهای که از پناهگاه به معما بدل میشود آغاز داستان بر موقعیتی ساده و انسانی تکیه دارد: میشل، معلم بازنشستهٔ ریاضی، پس از مرگ همسرش در انزوا زندگی میکند و سرگرم نوشتن دربارهٔ باورهایی است که در زندگی روزمره ریشه دواندهاند.
ورود دورا، زن جوان و بیخانمانی که زخمی شده، تعادل این خانهٔ خاموش را بر هم میزند. میشل از او نگهداری میکند و حضورش به روزهای یکنواخت او گرما میبخشد؛ اما همان آپارتمان که ابتدا پناهگاهی امن به نظر میرسد، رفتهرفته نشانههایی از رخدادهای نامعمول در خود جمع میکند. این جابهجایی، قلب تعلیق فیلم است.
« ورود دورا، زن جوان و بیخانمانی که زخمی شده، تعادل این خانهٔ خاموش را بر هم میزند. »
روایت و ریتم؛ جریان داستان
بریسو بهجای آنکه از همان ابتدا جهان فراطبیعی را با قواعد روشن معرفی کند، اجازه میدهد امر روزمره اندکاندک ترک بردارد. در نتیجه، تماشاگر ناچار است میان توضیح عقلانی و امکان ناشناخته در رفتوآمد باشد. فیلم پاسخ را زود آشکار نمیکند؛ ابهام را بخشی از تجربهٔ تماشای خود میسازد، بیآنکه به یک معمای روایی متعارف محدود بماند.
تنهایی، سوگ و امکان دوباره زیستن زیر لایهٔ رازآمیز، فیلم بیش از هر چیز دربارهٔ خلأیی است که سوگ در زندگی بر جای میگذارد. میشل نه صرفاً مردی تنها، بلکه کسی است که نظم روزانهاش به شیوهای برای مهار فقدان تبدیل شده است: نوشتن، فکرکردن و ماندن در خانه، هم سرگرمیاند و هم سپری در برابر آنچه از دست رفته.
دورا این نظم را با نیروی حضور خود مختل میکند. او برای میشل صرفاً مهمانی نیازمند کمک نیست؛ بهانهای برای بازگشت گفتوگو، توجه و پیوند انسانی است. بااینحال، فیلم این پیوند را بهسادگی درمانی قطعی برای سوگ نشان نمیدهد. نزدیکی دو شخصیت از دل تفاوت سن، تجربه و موقعیت اجتماعی آنان شکل میگیرد و همین فاصله گاه هم جذابیت رابطه را میسازد و هم آن را ناپایدار میکند.
« در نتیجه، تماشاگر ناچار است میان توضیح عقلانی و امکان ناشناخته در رفتوآمد باشد. »
شخصیتها و اجرا
عاطفهٔ فیلم زمانی اثرگذارتر است که به حرکات کوچک و لحظههای معمولی تکیه دارد؛ لحظاتی که در آنها تنها بودن موقتاً جای خود را به حضور دیگری میدهد. فضای بصری و تعلیق کمصدا بخش عمدهٔ فیلم در آپارتمان میگذرد؛ انتخابی که محدودیت را به ابزار بیانی بدل میکند. خانه در نگاه نخست فضایی آشنا و قابلپیشبینی است، اما با تغییر نور، قاببندی و توجه شخصیتها به گوشههای مختلف آن، حس امنیتش سست میشود.
تماشاگر کمکم همانقدر که به گفتوگوها گوش میسپارد، به راهروها، درها و فاصلههای خالی نیز حساس میشود. تعلیق از حادثههای پرشتاب نمیآید، بلکه از این پرسش میروید که آیا آنچه دیده یا شنیده شده واقعاً رخ داده است یا نه. این شیوه با حالوهوای کمهزینه و صمیمی فیلم همخوان است. ظاهر سادهٔ اجرا گاه به اثر خامی و بیواسطگی میبخشد؛ گویی دوربین نه جهانی مستقل، بلکه فضایی زیسته و شخصی را ثبت میکند.
اما همین سادگی همیشه به سود فیلم کار نمیکند. بعضی تمهیدهای رازآمیز بهجای آنکه هراس را عمیقتر کنند، آشکارا محدودیت اجرایی اثر را به یاد میآورند. در چنین لحظههایی، فضای وهمآلودی که فیلم با حوصله ساخته، اندکی از استحکام خود را از دست میدهد. بازیها و رابطهٔ دو شخصیت بازی ژانکلود بریسو در نقش میشل، به شخصیت حالتی درونگرا و اندیشناک میدهد.
« فضای بصری و تعلیق کمصدا بخش عمدهٔ فیلم در آپارتمان میگذرد؛ انتخابی که محدودیت را به ابزار بیانی بدل میکند. »
فضا و فرم؛ لحن بصری
او مردی را تصویر میکند که ذهنش از گفتوگوهای نظری سرشار است، اما زندگی عاطفیاش بهتدریج از حرکت بازمانده. این بازی گاهی عمداً کمتحرک و خشک مینماید و همین ویژگی با انزوای شخصیت تناسب دارد؛ بااینهمه، در بخشهایی ممکن است فاصلهٔ میان تماشاگر و میشل را بیش از حد کند. ویرژینی لوگه در نقش دورا، حضوری رازآمیز و تا اندازهای گریزان دارد.
چهره و رفتار او به شخصیت کیفیتی میبخشد که بهآسانی در قالب واقعگرایی روزمره جا نمیگیرد. این ویژگی به اتمسفر فیلم کمک میکند، اما رابطهٔ میان او و میشل همیشه به همان اندازه که باید باورپذیر نیست. گاه نزدیکی آنان بیشتر حاصل نیازهای روایی و تمثیلی به نظر میرسد تا نتیجهٔ پیوندی که با جزئیات عاطفی کافی رشد کرده باشد.
فیلم گرمای انسانی این ارتباط را میجوید، ولی در برخی لحظات میان صمیمیت و تصنع مردد میماند. گفتوگوها و اندیشههای فیلم نوشتار و گفتوگوهای میشل به فیلم امکان میدهند پرسشهایی دربارهٔ ایمان، باور و جایگاه امر غیرعادی مطرح کند. این مباحث در اصل به فضای فیلم خدمت میکنند: شخصیتی که میکوشد جهان را با استدلال توضیح دهد، در برابر تجربههایی قرار میگیرد که نظم فکریاش را به چالش میکشند.
« او مردی را تصویر میکند که ذهنش از گفتوگوهای نظری سرشار است، اما زندگی عاطفیاش بهتدریج از حرکت بازمانده. »
قوتها و کاستیها
تنش میان ذهن عقلگرا و رخداد رازآلود، یکی از ایدههای جذاب اثر است. مشکل زمانی پدید میآید که گفتوگوها بهجای آنکه از دل شخصیت و موقعیت بجوشند، بیش از اندازه در پی بیان مضمون باشند. برخی بحثها طولانی میشوند و گاه رنگ خطابه میگیرند؛ درنتیجه، تأملی که میتوانست به لایهٔ درونی داستان عمق ببخشد، به توقفی در ضرباهنگ بدل میشود.
خاطرهگویی و فلسفهورزی فیلم برای همهٔ تماشاگران یکسان اثر نخواهد کرد: برای گروهی، کندی آن فرصت تأمل است و برای گروهی دیگر، نشانهٔ پراکندگی. نوسان میان ژانرها «دخترِ ناکجاآباد» میخواهد همزمان درامی دربارهٔ سوگ و تنهایی باشد، تجربهای وهمآلود بسازد و به قلمرو تنشهای جسمانی و عاطفی نیز سر بزند.
این ترکیب ظرفیت قابلتوجهی دارد؛ زیرا امر فراطبیعی میتواند صورت بیرونی ترسها و آرزوهای پنهان شخصیتها شود. اما فیلم همیشه این لایهها را در یک مسیر منسجم به هم نمیدوزد. بعضی لحظات درام، با سکون و لطافت پیش میروند؛ برخی دیگر ناگهان به سوی هراس یا اغواگری میچرخند، بیآنکه گذار میان این حالتها کاملاً طبیعی احساس شود.
« تنش میان ذهن عقلگرا و رخداد رازآلود، یکی از ایدههای جذاب اثر است. »
جمعبندی
این ناهماهنگی از جذابیت اثر کم میکند، اما آن را به تجربهای بیهویت تبدیل نمیسازد. فیلم همچنان امضای شخصی خود را دارد: کنجکاوی نسبت به مرز واقعیت و خیال، علاقه به فضای بسته و تمایل به پیوند دادن امر روزانه با پرسشهای متافیزیکی. نتیجه، اثری نامتوازن اما قابلبحث است؛ فیلمی که ممکن است در لحظهای تماشاگر را به خود نزدیک کند و در لحظهای دیگر با تصنع یا کشآمدن روایت از او فاصله بگیرد.
جمعبندی «دخترِ ناکجاآباد» بیش از آنکه بر داستانی پرحادثه استوار باشد، به تغییر تدریجی حالوهوای یک خانه و رابطهٔ میان دو انسان تنها دل میبندد. دستاورد اصلیاش ساختن فضایی آرام، ناآرامکننده و شخصی است؛ فضایی که در آن سوگ، امید و ناشناخته در کنار هم مینشینند. در برابر، گفتوگوهای گاه کشدار، بازیهای کمانعطاف و تردید میان ژانرهای مختلف مانع از آن میشوند که همهٔ ظرفیت عاطفی و رازآمیز فیلم به شکلی یکپارچه شکوفا شود.
این اثر برای تماشاگرانی مناسبتر است که از روایتهای آهسته، فضاهای محدود و ابهام فلسفی استقبال میکنند. کسانی که انتظار تعلیقی پرشتاب یا رابطهای کاملاً واقعگرایانه دارند، ممکن است با فاصلهای محسوس روبهرو شوند. بااینهمه، فیلم در بهترین لحظههایش تصویری لطیف از تنهایی ارائه میدهد: گاهی حضور انسانی تازه، حتی اگر رازآلود و ناپایدار باشد، کافی است تا سکوت خانه دیگر همان سکوت پیشین نباشد.
« این ناهماهنگی از جذابیت اثر کم میکند، اما آن را به تجربهای بیهویت تبدیل نمیسازد. »
ثبت دیدگاه