نقد و بررسی
نقد غول (The Giant) | 2019
وعده ژانری؛ آنچه اثر وعده میدهد
بازگشت به شهری که در ذهن ادامه دارد «غول» ساختهٔ دیوید رابوی، بیش از آنکه معمایی جنایی با مسیر روشن و پاسخهای قطعی باشد، تجربهای ذهنی از سوگ، دلتنگی و هراس است. داستان با بازگشت ناگهانی جو، عشق نخست شارلوت، به شهری کوچک در جنوب آمریکا آغاز میشود؛ درست همزمان با آنکه رشتهای از قتلها آرامش شهر را برهم میزند.
این همزمانی نوید یک تریلر رازآلود میدهد، اما فیلم خیلی زود نشان میدهد که قرار نیست تماشاگر را با سرنخهای منظم و گرهگشایی متعارف همراه کند. آنچه در مرکز قرار میگیرد، جهان درونی شارلوت است: جایی که خاطره و اکنون، اشتیاق و ترس، و واقعیت و کابوس مرزهای پایداری ندارند. این انتخاب، سرچشمهٔ اصلی جذابیت و دشواری فیلم است.
«غول» داستان را همچون معمایی برای حلکردن عرضه نمیکند، بلکه تماشاگر را وادار میسازد در فضایی ناپایدار بماند و از نشانههای پراکنده برداشتی شخصی بسازد. اگر کسی فیلم را با انتظار یک تریلر پرشتاب و پاسخگو آغاز کند، احتمالاً با اثری روبهرو میشود که از وعدهٔ آغازین خود فاصله میگیرد؛ اما اگر آمادگی ورود به تجربهای مبهم و حسی را داشته باشد، ممکن است همین سرگردانی را بخشی از معنای فیلم بداند.
تعلیق میان واقعیت و خاطره روایت خطی و مطمئنی در کار نیست. گذشته و حال بهتدریج در هم میلغزند و صحنههایی که در ابتدا واقعی به نظر میرسند، ممکن است در ادامه کیفیتی رؤیایی یا یادآورانه پیدا کنند. این ساختار، صرفاً شیوهای برای دشوارکردن قصه نیست؛ با وضعیت شارلوت نیز پیوند دارد. او درگیر تجربههایی است که هنوز از نظر عاطفی به پایان نرسیدهاند، و بازگشت جو همان گذشته را دوباره به سطح میآورد.
« این انتخاب، سرچشمهٔ اصلی جذابیت و دشواری فیلم است. »
روایت و ریتم؛ جریان داستان
در چنین وضعی، زمان نه خطی روشن، بلکه فضایی است که شخصیت در آن گرفتار میشود. بااینحال، تفاوت میان ابهام معنادار و آشفتگی روایی همیشه روشن نمیماند. فیلم گاه نشانههایی میکارد که به نظر میرسد قرار است بعدها به هم پیوند بخورند، اما پیوند نهایی را به تماشاگر واگذار میکند یا اصلاً روشن نمیسازد.
این شیوه میتواند ذهن را درگیر کند، ولی در بخشهایی نیز حس میشود که اطلاعات لازم برای شکلدادن به فرضیهای منسجم در اختیار مخاطب نیست. ازاینرو، ابهام فیلم هم ابزار بیان است و هم نقطهضعف آن: گاهی راز میآفریند و گاهی فقط فاصلهای میان تماشاگر و داستان پدید میآورد. تصویرهایی که قصه را به دوش میکشند مهمترین دستاورد فیلم در تصویرپردازی آن است.
قابها حتی زمانی که اطلاعات روایی اندکی میدهند، از حیث ترکیببندی و حالوهوا چشمنوازند. خانههای فرسوده، جادههای خلوت و چشماندازهای تاریک، محیطی میسازند که بهجای آنکه صرفاً پسزمینهٔ رخدادها باشد، به امتداد وضعیت روانی شخصیتها تبدیل میشود. دوربین بیش از آنکه بر کنشهای توضیحدهنده تمرکز کند، به فضا و مکثها مجال میدهد؛ گویی هر قاب نشانی از خاطرهای مانده یا تهدیدی نزدیکنشده را در خود پنهان کرده است.
تاریکی تصویر صرفاً انتخابی زیباییشناسانه نیست؛ با جهان داستان همنواست. روشنایی محدود و سایههای سنگین اجازه نمیدهند محیط کاملاً خوانا شود، درست همانطور که انگیزهها و رویدادها نیز شفاف نیستند. این پیوند میان فرم و مضمون از امتیازهای جدی «غول» است. حتی هنگامی که روایت از حرکت بازمیماند، تصویر میتواند حس ناامنی را حفظ کند.
« در چنین وضعی، زمان نه خطی روشن، بلکه فضایی است که شخصیت در آن گرفتار میشود. »
شخصیتها و اجرا
تماشاگر شاید نداند دقیقاً چه چیزی رخ داده است، اما اغلب میفهمد که جهان فیلم امن و قابلاعتماد نیست. صدا، سکوت و اضطراب پنهان فضای صوتی فیلم نیز در ساختن این ناامنی سهم دارد. سکوتهای طولانی و گفتوگوهای آرام، ریتمی کمفشار ایجاد میکنند که در آن هر مکث اهمیت مییابد. صدای محیط، بهویژه طنین دوردست و حسبرانگیز توفان، بهتدریج از یک عنصر طبیعی فراتر میرود و رنگ تهدید به خود میگیرد.
فیلم از این راه، وحشت را کمتر در نمایش مستقیم و بیشتر در انتظار و پیشبینی بنا میکند: آنچه شنیده میشود یا بهسختی تشخیص داده میشود، گاه نگرانکنندهتر از آن چیزی است که آشکارا در قاب قرار دارد. اما همین انتخاب ممکن است برای بخشی از مخاطبان خستهکننده شود. گفتوگوهای زیرلبی و لحنهای کمتغییر گاهی وضوح کلام را کاهش میدهند و فاصلهٔ عاطفی میان شخصیتها را بیشتر میکنند.
سکوت وقتی مؤثر است که فشار درونی صحنه را افزایش دهد؛ در برخی لحظهها، این مکثها به جای تشدید تنش، روند فیلم را کندتر میکنند. بنابراین صدای فیلم هم از ابزارهای موفق آن است و هم عاملی که تجربهٔ تماشایش را برای برخی دشوار میسازد. بازیها و چهرهٔ مبهم شخصیتها اودسا یانگ در نقش شارلوت، بار اصلی فیلم را بر دوش دارد.
بازی او بر واکنشهای ظریف و تغییرات کوچک بنا شده است: مکثی کوتاه، نگاهی گمشده یا تردیدی که پیش از بیان کلام ظاهر میشود. این رویکرد با شخصیت محوریای سازگار است که بهسختی میتوان دریافت چه میداند، چه به یاد میآورد و تا چه اندازه به برداشت خود از رخدادها اعتماد دارد. یانگ بهجای آنکه شارلوت را به شخصیتی کاملاً توضیحپذیر بدل کند، آسیبپذیری و بیقراری او را در سطح رفتار نگه میدارد.
« تماشاگر شاید نداند دقیقاً چه چیزی رخ داده است، اما اغلب میفهمد که جهان فیلم امن و قابلاعتماد نیست. »
فضا و فرم؛ لحن بصری
بن شنِتزر در نقش جو نیز حضوری دوپهلو دارد؛ شخصیتی که بازگشتش هم حامل عاطفه است و هم پرسش. رابطهٔ او با شارلوت در فیلم به شکل یک پیوند ساده و نوستالژیک نمایش داده نمیشود. میان نزدیکی و بیگانگی، چیزی حلنشده باقی میماند و همین امر صحنههای مشترکشان را از آرامش کامل محروم میکند. بازیگران دیگر بیشتر در خدمت فضای جمعی فیلماند تا آنکه هرکدام مسیر شخصیتی مفصلی داشته باشند.
این محدودیت با تمرکز اثر بر ذهن شارلوت سازگار است، اما گاهی باعث میشود اطرافیان او بیش از آنکه انسانهایی مستقل باشند، به نشانههایی در جهان ذهنی فیلم شباهت پیدا کنند. غولی در افق، نه پاسخی آماده عنوان فیلم وعدهٔ حضوری عظیم و هراسآور میدهد، اما «غول» بیش از آنکه به موجودی برای نمایش آشکار و توضیح کامل تبدیل شود، همچون تصویری دوردست عمل میکند.
اهمیت او در تأثیری است که بر فضای فیلم میگذارد: صدای تهدید، سایهٔ ناشناخته و انتظار وقوع چیزی که هنوز شکل روشنی ندارد. به همین دلیل، فیلم از قواعد وحشت متعارف فاصله میگیرد؛ کمتر میکوشد ترس را با آشکارسازی ناگهانی بسازد و بیشتر آن را در خیال مخاطب پرورش میدهد. این رویکرد میتواند نیروی تخیل را فعال کند، اما خطرش نیز روشن است: اگر نشانهها به اندازهٔ کافی دقیق نباشند، راز به جای آنکه چندمعنایی باشد، نامفهوم جلوه میکند.
تماشاگر ممکن است با پرسشهای فراوان از فیلم بیرون بیاید، بیآنکه احساس کند این پرسشها به تجربهای عاطفی یا فکری منتهی شدهاند. «غول» پاسخهای صریح را کنار میگذارد، ولی همیشه جایگزینی همسنگ و روشن برای آنها نمیسازد. این همان مرزی است که میان ابهام هنری و کمبود روایت در سراسر اثر نوسان میکند.
« بن شنِتزر در نقش جو نیز حضوری دوپهلو دارد؛ شخصیتی که بازگشتش هم حامل عاطفه است و هم پرسش. »
قوتها و کاستیها
ریتمی کند و مخاطبی صبور ریتم آرام فیلم با فضای خوابزده و مالیخولیاییاش هماهنگ است. رخدادها با شتابی که در یک تریلر معمول انتظار میرود پیش نمیروند؛ صحنهها گاه طولانی میشوند و تکرار حسهای مشابه، نوعی رخوت عمدی به وجود میآورد. این کندی میتواند تجربهٔ فرسایندهٔ شخصیت را به تماشاگر منتقل کند، اما در همهٔ لحظهها به انباشت معنا نمیانجامد.
گاهی فیلم بیش از آنکه تنش را بالا ببرد، در حالوهوای خودش متوقف میشود. برای تماشاگرانی که به کشف تدریجی و تصویرمحور علاقه دارند، این ریتم فرصتی برای توجه به جزئیات و ساختن برداشت شخصی فراهم میآورد. در مقابل، کسانی که انتظار پیشرفت روشن در پیرنگ یا رشد پررنگ شخصیتها دارند، ممکن است احساس کنند فیلم بیش از اندازه درنگ میکند.
این تفاوت، تعیینکنندهٔ رابطهٔ مخاطب با اثر است: «غول» بیشتر دعوت به تماشا و تأمل است تا سرگرمیای که پیوسته با رخداد تازه پیش برود. جمعبندی «غول» اثری نابرابر، اما از نظر حسی متمایز است؛ فیلمی که توانایی چشمگیری در ساختن قابهای زیبا، تاریکیِ ماندگار و فضایی میان خواب و خاطره دارد، ولی در ساماندادن به روایت و پاسخگویی به پرسشهایش چندان کامیاب نیست.
بازی محوری اودسا یانگ، طراحی بصری و استفاده از سکوت و صدا، جهانی میسازند که ممکن است پس از پایان فیلم نیز در ذهن باقی بماند. در برابر، پرشهای زمانی، گفتوگوهای کموضوح و ریتم کند میتوانند تماشاگر را از همراهی عاطفی بازدارند. ارزش فیلم را باید تا اندازهای در تجربهٔ تماشایش جستوجو کرد، نه در انتظار حلشدن همهٔ معماها.
« ریتمی کند و مخاطبی صبور ریتم آرام فیلم با فضای خوابزده و مالیخولیاییاش هماهنگ است. »
جمعبندی
«غول» برای کسانی مناسبتر است که ابهام را بخشی از زبان سینما میدانند و حاضرند به جای پاسخ قطعی، با تصویری ناآرام و پرسشهایی باز روبهرو شوند. برای دیگران، همین ویژگیها ممکن است حس ناتمامی و سردرگمی برجای بگذارد. در هر دو صورت، فیلم دستکم در یک زمینه موفق است: ساختن کابوسی خوشتصویر که سکون و تیرگیاش از ذهن بهآسانی کنار نمیرود.
« برای دیگران، همین ویژگیها ممکن است حس ناتمامی و سردرگمی برجای بگذارد. »
ثبت دیدگاه