نقد و بررسی
نقد آینده (The Future) | 2013
وعده ژانری؛ آنچه اثر وعده میدهد
فقدان بهمثابه آغازِ تعلیق «The Future» یا «Il futuro» ساختهٔ Alicia Scherson، اقتباسی از رمان «Una novelita lumpen» نوشتهٔ Roberto Bolaño است؛ فیلمی که فقدان را نه رویدادی پشت سر گذاشتهشده، بلکه وضعیتی جاری میبیند. مرگ پدر و مادر بیانکا و توماس، زندگی آن دو را از مسیر معمول بیرون میبرد و آنان را بیآنکه برای بزرگشدن آماده باشند، ناگهان در برابر مسئولیتها و مخاطرات جهان بزرگسالان قرار میدهد.
فیلم از همین نقطه، آینده را نه وعدهای روشن، بلکه خلأیی نامعلوم ترسیم میکند: چیزی که باید به سویش رفت، بیآنکه راه رسیدن به آن معلوم باشد. شِرسون از ملودرام متعارفِ سوگ فاصله میگیرد. فقدان با ناله و اندوه آشکار بازنمایی نمیشود؛ بیشتر در رفتارهای روزمره، سکوتها، تصمیمهای عجولانه و آشفتگی رابطهٔ خواهر و برادر رسوب میکند.
بیانکا سیگارکشیدن را آغاز میکند و توماس، که هنوز در آستانهٔ تجربههای نوجوانانه است، به بدنسازی و جمعی تازه پناه میبرد. این واکنشها بیش از آنکه نشانهٔ سرکشی باشند، تلاشهایی ناپخته برای یافتن شکل تازهای از زندگیاند. بیانکا و بزرگسالیِ ناخواسته کانون عاطفی فیلم بیانکاست؛ دختری که ناگهان باید نقش سرپرست برادرش را بر عهده بگیرد، در حالی که خودش هنوز با پرسشهای مربوط به هویت، میل و آینده دستوپنجه نرم میکند.
فیلم او را قهرمانی شجاع و یکپارچه نمیسازد. بیانکا گاه محکم به نظر میرسد و گاه بهسادگی از نیاز به امنیت یا تعلق اثر میپذیرد. همین تناقض است که شخصیتش را باورپذیر میکند: او نه تصمیمگیرندهای کاملاً آزاد است و نه قربانیای بیاختیار، بلکه انسانی است که میان این دو قطب دستوپا میزند.
« شِرسون از ملودرام متعارفِ سوگ فاصله میگیرد. »
روایت و ریتم؛ جریان داستان
بازی Manuela Martelli در انتقال این وضعیت نقش اساسی دارد. او احساسات بیانکا را بیشتر با مکث، نگاه و تغییرات ظریف در حالت چهره منتقل میکند تا با بیان مستقیم. در نتیجه، حتی هنگامی که فیلم دربارهٔ انگیزههای او توضیح نمیدهد، تماشاگر میتواند اضطراب و تردیدهایش را در رفتارهای روزمرهاش بخواند.
لحن روایت نیز به این شخصیت نزدیک میماند و جهان را از منظر کسی مینمایاند که هنوز نمیداند چگونه تجربههایش را معنا کند. توماس و بلوغی که مسیر خود را میجوید توماس در کنار خواهرش حضوری کمصداتر دارد، اما نقش او در طرح موضوع فیلم مهم است. نوجوانیاش در زمانی به جریان میافتد که خانه دیگر پناهگاهی پایدار نیست و قاعدههای زندگی پیشین از هم گسیختهاند.
گرایش او به باشگاه و جمع تازهای از آشنایان، تلاشی برای پیدا کردن تعلق و الگوی مردانگی است؛ تلاشی که در برابر بیثباتی خانوادگی و اجتماعی شکل میگیرد. بااینحال، فیلم گاهی بیش از اندازه بر بیانکا متمرکز میشود و توماس را به حاشیه میراند. او برای پیشبرد موقعیتهای اصلی اهمیت دارد، اما جهان درونیاش کمتر از خواهرش مجال گسترش پیدا میکند.
این نابرابری میتواند آگاهانه باشد و تأکید فیلم بر تجربهٔ بیانکا را تقویت کند، اما در عین حال از پیچیدگی رابطهٔ خواهر و برادر میکاهد. پیوند آن دو مهم است، بااینهمه فیلم کمتر به گفتوگوهای صریح یا لحظههایی میپردازد که بتواند این رابطه را از زیر سایهٔ بحران بیرون بیاورد. عمارت ماکیسته؛ پناهگاه یا صحنهٔ خیال با ورود ماکیسته، فضای فیلم دگرگون میشود.
« بازی Manuela Martelli در انتقال این وضعیت نقش اساسی دارد. »
شخصیتها و اجرا
عمارت تاریک و فرسودهٔ او، در برابر خانهٔ معمولی و جهان بیرونی، مانند قلمرویی مستقل عمل میکند: مکانی که در آن گذشته، شهرت و افسانه بر زندگی روزمره سایه میاندازند. ماکیسته، قهرمان بازنشستهٔ پرورش اندام و سینما، هم شخصیتی واقعی در جهان داستان است و هم تصویری از شکوه ازدسترفته. حضورش یادآور آن است که بدن نیرومند و شهرت عمومی نیز در برابر زمان و تنهایی دوام نمیآورند.
بازی Rutger Hauer به این شخصیت وزن و ابهام میبخشد. او ماکیسته را صرفاً مردی ترسناک یا پناهدهنده نمیسازد؛ ترکیبی از غرور، انزوا، آسیبپذیری و راز در او دیده میشود. رابطهٔ میان او و بیانکا نیز از همین ابهام نیرو میگیرد. این نزدیکی را نمیتوان بهآسانی در قالب نجات، بهرهکشی یا عشق خالص جای داد.
فیلم بهجای آنکه رابطه را به پاسخی روشن تقلیل دهد، تماشاگر را با نابرابری قدرت، میل و نیاز عاطفی روبهرو میکند. فضاسازی و تصویر؛ میان واقعیت و افسانه یکی از برجستهترین جنبههای اثر، ساختن فضایی است که واقعیت در آن اندکی از شکل معمول خود فاصله میگیرد. رمِ فیلم فقط پسزمینهای شهری نیست؛ گاه چونان مکانی غریب و دور از دسترس جلوه میکند، جایی که بناهای کهنه، خیابانها و فضاهای سینمایی گذشته، با زندگی روزمرهٔ شخصیتها درهم میآمیزند.
عمارت ماکیسته این حس را تشدید میکند: خانهای که هم رازآلود است و هم بهوضوح نشانههای فرسودگی و زوال را در خود دارد. تصویرپردازی سرد و کنترلشده، از تبدیل فیلم به یک قصهٔ واقعگرایانهٔ صرف جلوگیری میکند. نگاه دوربین بیشتر ناظر است تا مداخلهگر؛ به شخصیتها مجال میدهد در سکوت و فضای پیرامونشان معنا پیدا کنند.
« حضورش یادآور آن است که بدن نیرومند و شهرت عمومی نیز در برابر زمان و تنهایی دوام نمیآورند. »
فضا و فرم؛ لحن بصری
این انتخاب برای برخی تماشاگران گیرا و شاعرانه است، اما ممکن است برای کسانی که به روایت پرشتاب و اطلاعات روشن عادت دارند، فاصلهگذار یا حتی سرد به نظر برسد. فیلم بهجای آنکه هر نشانه را توضیح دهد، بر حس و تداعی تکیه میکند. ریتم، پراکندگی و مرزهای ابهام کندی ریتم در «The Future» صرفاً مسئلهای فنی نیست؛ با تجربهٔ تعلیق و بیهدفی شخصیتها پیوند دارد.
زمان در فیلم گاه چنان کش میآید که تماشاگر ناچار میشود به جزئیاتی توجه کند که در روایتی پرتحرک نادیده میماند: مکثها، عادتها و فضای میان دو گفتوگو. این شیوه میتواند با جهان عاطفی بیانکا هماهنگ باشد، اما همیشه به کشف تازهای نمیانجامد. بعضی صحنهها بیش از آنکه لایهای به شخصیتها بیفزایند، حس معلقبودن را تکرار میکنند.
پراکندگی داستان نیز از همین انتخاب سرچشمه میگیرد. فیلم چند مسیر را کنار هم میگذارد: سوگ، استقلال، میل، فریب و جستوجوی امنیت؛ اما همیشه این عناصر را به ساختاری کاملاً منسجم پیوند نمیدهد. پیامد آن، تجربهای است که از نظر اتمسفر غنیتر از نظر پیشروی روایی است. این ناهماهنگی گاه به سود اثر تمام میشود، زیرا زندگی دو نوجوانِ بیپناه نیز بعید است شکل روایتی مرتب و هدفمند داشته باشد.
بااینحال، ابهام وقتی به تکرار بدل شود، از نیروی تأملبرانگیز خود میکاهد. اقتباس و مضمون آینده اقتباس شِرسون از رمان بولانی بیش از آنکه به بازسازی مستقیم رویدادها متکی باشد، به انتقال حالوهوای ادبی و نگاه غریب اثر گرایش دارد. فیلم از منطق علتومعلولیِ سرراست فاصله میگیرد و آینده را همچون پرسشی مرکزی پیش میکشد: آیا میتوان پس از فروپاشی زندگی پیشین، برای خود سرنوشتی تازه ساخت؟
« فیلم بهجای آنکه هر نشانه را توضیح دهد، بر حس و تداعی تکیه میکند. »
قوتها و کاستیها
پاسخ فیلم نه خوشبینانه است و نه نومیدانه؛ آینده بیشتر میدان احتمالاتی است که شخصیتها هنوز توان فهم و مهار آن را ندارند. این مضمون به انتخابهای بیانکا پیوند میخورد. او در جستوجوی یک راهحل ساده نیست، بلکه میکوشد شکل تازهای از استقلال را تجربه کند؛ هرچند ابزارهایش محدود و تصمیمهایش آمیخته با نیاز و خطاست.
فیلم از داوری اخلاقی شتابزده دربارهٔ او پرهیز میکند و همین امتناع، وجه انسانی داستان را تقویت میکند. در عوض، به تماشاگر واگذار میکند که میان آسیبپذیری، اختیار و مسئولیت، نسبت خود را بیابد. جمعبندی «The Future» اثری رازآلود و ادبی است که بیش از تکیه بر حوادث، از فضا، بازیها و تعلیق عاطفی نیرو میگیرد.
تصویر فقدان در آن با ورود ناگهانی به بزرگسالی گره خورده است؛ جهانی که در آن خانه، امنیت و آینده دیگر مفاهیمی تضمینشده نیستند. Manuela Martelli و Rutger Hauer، هر یک به شیوهای متفاوت، به این جهان پیچیدگی میبخشند و رابطهٔ میان بیانکا و ماکیسته را از قالبهای ساده بیرون میآورند.
در مقابل، کندی و پراکندگی روایت ممکن است از اثرگذاری فیلم بکاهد و پایانبندی آن الزاماً همهٔ ایدههای مطرحشده را به شکلی قاطع به هم نمیدوزد. اما همین ناتمامی با جهانی که فیلم ترسیم میکند بیارتباط نیست: جهانی که پاسخهایش دیر میرسند یا اصلاً روشن نمیشوند. فیلم برای تماشاگرِ پذیرای سکوت، ابهام و ریتم آرام تجربهای تأملبرانگیز فراهم میآورد؛ تجربهای که ارزش اصلیاش نه در گرهگشایی، بلکه در مکثکردن بر امکان شکنندهٔ آغاز دوباره است.
« این مضمون به انتخابهای بیانکا پیوند میخورد. »
ثبت دیدگاه