نقد و بررسی
نقد روباه و سگ شکاری ۲ (The Fox and the Hound 2) | 2006
وعده ژانری؛ آنچه اثر وعده میدهد
جایگاه فیلم در جهان داستان «روباه و سگ شکاری ۲» داستانی میانپردهای است که به سالهای کودکی تاد و کاپر بازمیگردد؛ دورهای که دوستیشان هنوز در ظاهر بیدغدغه و استوار است. آنها با گروهی از سگهای آوازخوان آشنا میشوند و شورِ اجرا و رؤیای دیدهشدن، رابطهشان را در معرض آزمونی تازه میگذارد.
انتخاب این برهه، دست فیلم را برای روایت ماجرایی مستقل باز میگذارد، اما همزمان پرسشی مهم را پیش میکشد: این ماجرای تازه چه چیزی به شناخت ما از دو شخصیت اصلی میافزاید؟ پاسخ فیلم، در بهترین لحظات، یادآوری ارزش رفاقت است؛ در ضعیفترین لحظات، صرفاً جابهجاکردن تاد و کاپر در قالبی ناآشنا.
رفاقت در سایهی شهرت هستهی عاطفی فیلم همچنان پیوند تاد و کاپر است؛ رابطهای که نیروی اصلیاش از تفاوت میان آن دو میآید. یکی روباهی بازیگوش است و دیگری سگی که به جهان شکار و فرمانبرداری تعلق دارد، اما دوستیشان از مرزهای طبیعی و اجتماعی عبور میکند. فیلم میکوشد این بار نشان دهد که چگونه جاذبهی شهرت و میل به پذیرفتهشدن میتواند میان دوستان فاصله بیندازد.
این مضمون برای قصهای خانوادگی مناسب است، زیرا کودک را با معنای ساده اما مهمی روبهرو میکند: موفقیت وقتی ارزش دارد که بهایش نادیدهگرفتن کسانی نباشد که در روزهای معمولی کنارمان بودهاند. با این همه، کشمکش عاطفی گاه بیش از آنکه از دل شخصیتها بجوشد، به خواستِ پیشبرد ماجرای موسیقایی وابسته است.
« فیلم میکوشد این بار نشان دهد که چگونه جاذبهی شهرت و میل به پذیرفتهشدن میتواند میان دوستان فاصله بیندازد. »
روایت و ریتم؛ جریان داستان
کاپر به گروه نزدیک میشود و تاد در موقعیتی قرار میگیرد که باید با تغییر رابطه کنار بیاید؛ اما گذار میان رفاقت صمیمانه و رقابت بر سر توجه و جایگاه، همیشه طبیعی و باورپذیر از کار درنمیآید. در نتیجه، مضمون فیلم روشن است، ولی ظرافتی که میتوانست آن را به تجربهای ماندگار بدل کند، چندان پرورش نمییابد.
ایدهی گروه آوازخوان گروه «ولگردهای آوازخوان» مهمترین عنصر تازهی فیلم است و همزمان منشأ اصلی ناهمگونی آن. حضور شخصیتهایی چون دیکسی و کش، امکان ورود انرژی، شوخی و موسیقی را فراهم میکند. گروه، فضای کوچکی از جاهطلبی و رقابت میسازد؛ جایی که اعضا باید برای آیندهی هنری خود بجنگند و در برابر نگاه استعدادیاب، تواناییشان را نشان دهند.
این مسیر از نظر ساختار، به فیلم هدفی روشن میدهد و صحنههای اجرایی را به نقاط اوج دیداری و شنیداری تبدیل میکند. اما مشکل آن است که تاد و کاپر چندان بهطور طبیعی در این فضا جا نمیافتند. پیوند فیلم نخست با طبیعت، خانواده، شکار و مرزهای دشوار میان دوستی و غریزه شکل گرفته بود؛ اینجا ناگهان صحنهی اصلی به گروه موسیقی و مناسبات نمایشگاهی منتقل میشود.
تغییر فضا بهخودیخود ایراد نیست، ولی فیلم برای پیوند دادن این جهان تازه با شخصیتهای آشنا، زمینهی کافی نمیسازد. گاهی چنین به نظر میرسد که تاد و کاپر را نه بهسبب ضرورتی درونی، بلکه برای آنکه نامهای محبوب مجموعه در مرکز ماجرای تازه بمانند، وارد گروه کردهاند. موسیقی و حالوهوای نمایشی آهنگها و اجراها به فیلم سرزندگی میبخشند و برای مخاطبی که به موزیکالهای خانوادگی علاقه دارد، میتوانند بخش سرگرمکنندهی تجربه باشند.
« ایدهی گروه آوازخوان گروه «ولگردهای آوازخوان» مهمترین عنصر تازهی فیلم است و همزمان منشأ اصلی ناهمگونی آن. »
شخصیتها و اجرا
ترانهها به شخصیتها مجال میدهند خود را با لحنی نمایشیتر نشان دهند و به صحنهها رنگ و حرکت ببخشند. حالوهوای شاد اثر نیز در همین بخشها بیش از هر جای دیگر خود را آشکار میکند: فیلم قصد ندارد بار سنگین درام نسخهی نخست را بازسازی کند، بلکه بیشتر به دنبال تفریحی سبک و پرتحرک است.
با این حال، موسیقی همیشه در خدمت قصه قرار نمیگیرد. بعضی اجراها بهجای آنکه رابطهها را ژرفتر کنند یا ماجرا را به مرحلهای تازه برسانند، مکثی طولانی در مسیر روایت پدید میآورند. اگر مخاطب با فضای آوازهای پرشور همراه نشود، تکرار اجراها میتواند ریتم را کند و فیلم را کشدار جلوه دهد.
از این نظر، مسئله فقط سلیقهی موسیقایی نیست؛ مسئله توازن است. فیلم هرگاه موسیقی را به دگرگونی شخصیتها پیوند میزند، موفقتر است و هرگاه آهنگ صرفاً برای افزودن شور و رنگولعاب میآید، اثرگذاریاش کاهش مییابد. تصویر، رنگ و نمایشگاه روستایی از نظر بصری، فیلم در مقایسه با آنچه ممکن است از یک دنبالهی ویدئویی انتظار رود، لحظاتی چشمنواز دارد.
طراحی رنگی گرم و پرنشاط، به فضای نمایشگاه روستایی جان میدهد و بخشهایی مانند شهربازی و چرخوفلک، حالوهوایی خاطرهانگیز پیدا میکنند. این فضاها نهفقط پسزمینهی ماجرا، بلکه بخشی از جذابیت مستقل اثرند؛ جاهایی که حرکت، نور و رنگ، حس حضور در یک جشن کوچک و پرهیاهو را به تماشاگر منتقل میکنند.
« ترانهها به شخصیتها مجال میدهند خود را با لحنی نمایشیتر نشان دهند و به صحنهها رنگ و حرکت ببخشند. »
فضا و فرم؛ لحن بصری
این جلوهی دلپذیر، البته بهتنهایی نمیتواند پراکندگی داستان را جبران کند. زیبایی تصویر زمانی ماندگارتر میشود که با کنش روایی پیوند داشته باشد و به تجربهی شخصیتها معنا بدهد. در این فیلم، گاهی شهربازی و صحنههای اجرا بیش از آنکه در خدمت تحول درونی تاد و کاپر باشند، به جاذبههای جداگانهای تبدیل میشوند که در ذهن میمانند، بیآنکه رشتهی محکمی میانشان و مضمون اصلی برقرار شود.
بااینحال، همین لحظههای بصری برای مخاطبی که اثر را با خاطرهی کودکی به یاد میآورد، بخشی از جذابیت بیتردید آن هستند. شخصیتهای تازه و صداپیشگی شخصیتهای تازه هرکدام برای افزودن لحنی مشخص وارد فیلم میشوند: بعضی شور و اعتمادبهنفس دارند، بعضی وجهی شوخ و سبکسرانه به گروه میدهند و بعضی نقش رقیب یا راهنما را ایفا میکنند.
دیکسی و کش بهویژه به فضای موسیقایی داستان هویت میدهند و حضورشان مانع میشود گروه صرفاً مجموعهای بیچهره از آوازخوانها باشد. صداپیشگی نیز به ترانهها و لحظههای نمایشی انرژی میبخشد؛ اجرای بازیگران در این بخشها از عوامل مهمی است که به آهنگها جان میدهد. در مقابل، گسترش شخصیتهای تازه مجال چندانی برای بازگشت چهرههای آشنای فیلم نخست باقی نمیگذارد.
تماشاگرانی که امید دارند جهان داستان قبلی را از راه شخصیتهای بیشتری دوباره تجربه کنند، ممکن است از این کمتوجهی ناامید شوند. همچنین برخی شخصیتهای تازه بیشتر کارکرد دارند تا عمق: برای پیشبرد رقابت، اجرای موسیقی یا ایجاد موقعیتهای کمیک به کار گرفته میشوند، اما فرصت نمییابند از این نقشهای فوری فراتر بروند.
« این جلوهی دلپذیر، البته بهتنهایی نمیتواند پراکندگی داستان را جبران کند. »
قوتها و کاستیها
فیلم در نتیجه، گروهی رنگارنگ دارد، ولی نه همهی اعضای آن به یک اندازه در حافظه میمانند. فاصله از فیلم نخست و مسئلهی ریتم بزرگترین دشواری فیلم، نسبت آن با اثر پیشین است. از یک سو، بازگشت به دوران کودکی تاد و کاپر باید فرصتی برای افزودن لایهای تازه به دوستیشان باشد؛ از سوی دیگر، ماجرای گروه آوازخوان، فاصلهای محسوس با فضای عاطفی و روایی فیلم نخست ایجاد میکند.
این اختلاف، بهویژه برای تماشاگرانی که انتظار ادامهی طبیعی همان جهان را دارند، آشکار است. فیلم بهجای آنکه تجربهی نخست را گسترش دهد، اغلب مانند یک ماجرای جانبی و نسبتاً مستقل پیش میرود. ریتم نیز از همین ناهماهنگی آسیب میبیند. ماجرا در بخشهایی پرتحرک و سرگرمکننده است، اما میان این لحظهها، تکرار تمرینها، رقابتها و اجراها میتواند جریان داستان را کند کند.
وقتی کشمکش اصلی به اندازهی کافی پیچیده یا عمیق نیست، طولانیشدن مسیر رسیدن به ایستگاه بعدی بیشتر به چشم میآید. فیلم برای مخاطب کمسنتر ممکن است همچنان رنگین و سرگرمکننده باشد، اما تماشاگر بزرگسال احتمالاً زودتر متوجه میشود که انرژی نمایشی اثر همیشه با پیشروی واقعی قصه همراه نیست.
جمعبندی «روباه و سگ شکاری ۲» اثری دوگانه است: در قالب یک سرگرمی خانوادگی سبک، آهنگهای بانشاط، فضای رنگین نمایشگاه و لحظههای شیرین دوستی تاد و کاپر را عرضه میکند؛ اما در جایگاه دنبالهای برای داستانی که بر پیوندی عاطفی و پرمعنا استوار بود، چندان استوار ظاهر نمیشود. ایدهی گروه موسیقی ظرفیت ساختن ماجرایی جذاب را دارد، ولی اتصال آن به جهان شخصیتهای اصلی گاه تصنعی مینماید و ترانهها نیز در برخی بخشها به ریتم آسیب میزنند.
« فیلم در نتیجه، گروهی رنگارنگ دارد، ولی نه همهی اعضای آن به یک اندازه در حافظه میمانند. »
جمعبندی
بااینحال، فیلم یکسره بیجاذبه نیست. گرمای رفاقت دو شخصیت، رنگوبوی نوستالژیک شهربازی و شور اجراها میتوانند برای مخاطبی که به دنبال انیمیشنی شاد و بیتکلف است، تجربهای خوشایند بسازند. ارزش آن بیش از آنکه در گسترش جهان فیلم نخست یا افزودن عمقی تازه به شخصیتها باشد، در همان لحظات کوچک و دوستداشتنی است که دوستی قدیمی را به یاد میآورند؛ لحظاتی که برای برخی تماشاگران، خاطرهای روشنتر از خود داستان باقی میگذارند.



ثبت دیدگاه