نقد و بررسی
نقد The First Beautiful Thing | 2010
وعده ژانری؛ آنچه اثر وعده میدهد
خاطرهای که به اکنون بازمیگردد «The First Beautiful Thing» یا «La prima cosa bella» فیلمی ایتالیایی به کارگردانی Paolo Virzì است که خاطرات خانوادهٔ میکلهاوچی را از دههٔ هفتاد تا روزگار معاصر دنبال میکند. نقطهٔ عزیمت روایت، تابستان ۱۹۷۱ در لیورنو است؛ زمانی که آنا در مسابقهای ساحلی عنوان «زیباترین مادر» را به دست میآورد و این اتفاق، حسادت خشونتبار همسرش را برمیانگیزد.
فیلم از همان خاطرهٔ ظاهراً کوچک، رشتهای از آشوبها، جداییها و پیوندهای خانوادگی میسازد؛ اما در مرکز آن نه صرفاً یک حادثه، بلکه پرسشی دیرپا قرار دارد: چگونه تصویری که در کودکی از مادر ساختهایم، تا بزرگسالی در ذهنمان باقی میماند؟ ساختار فیلم میان گذشته و زمان حال رفتوآمد میکند.
برونو، که سالها از زادگاه و خانواده فاصله گرفته، به لیورنو بازمیگردد تا در کنار مادر بیمار و خواهرش والریا باشد. بازگشت او، راهی برای ورود دوباره به خاطراتی است که گمان میکرد از آنها گریخته است. فیلم از این رفتوبرگشتها برای کنار هم گذاشتن دو تصویر استفاده میکند: کودکی که از مادرش شرمنده است و مردی که اکنون ناچار است به گذشتهٔ مشترکشان از فاصلهای تازه نگاه کند.
آنا؛ شور زندگی و دشواری داوری آنا شخصیتی است که در برابر تعریفهای ساده مقاومت میکند. او سرزنده، خوشزبان و پرشور است؛ اما همین سرزندگی گاه به بیملاحظگی و رفتارهایی میرسد که برای فرزندانش خجالتآور یا آزاردهندهاند. فیلم نه میکوشد او را به مادری آرمانی بدل کند و نه تمام زخمهای فرزندان را به حساب او میگذارد.
« ساختار فیلم میان گذشته و زمان حال رفتوآمد میکند. »
روایت و ریتم؛ جریان داستان
جذابیت شخصیت از همین تناقض سرچشمه میگیرد: آنا ممکن است هم منشأ آشفتگی باشد و هم نیرویی که خانواده را، با همهٔ ضعفهایش، از فروپاشی کامل دور نگه میدارد. این نگاه، مانع از آن میشود که فیلم به محاکمهای یکسویه علیه مادر یا دفاعی sentimental از او تبدیل شود. رفتارهای آنا پیامد دارند؛ فرزندان از آنها اثر میپذیرند و برونو بهویژه با خاطراتی گره خورده که نمیتواند بهآسانی از آنها عبور کند.
در عین حال، فیلم اجازه نمیدهد برچسبهایی چون «خودخواه» یا «بیمسئولیت» تمام حقیقت او را بپوشانند. آنا در جهانی پرآشوب، با شیوههای خاص خود به زندگی چنگ میزند؛ شیوههایی که گاهی مایهٔ شگفتیاند و گاهی مصداق گریز از واقعیت. برونو و میراث دلخوری برونو در آغاز، مردی تلخکام و گریزپا به نظر میرسد؛ کسی که نارضایتیاش از زندگی را در دلخوریهای قدیمی ریشهدار کرده است.
فیلم این رنجش را بیاعتبار نمیشمارد، اما آن را حقیقتی کامل و بینیاز از بازنگری هم نمیپذیرد. بازگشت به لیورنو باعث میشود برونو با گذشتهای روبهرو شود که هم زخمهایش را ساخته و هم بخشی از هویت او را شکل داده است. در این مسیر، فیلم پرسشی ظریف پیش میکشد: آیا خاطرات ما صرفاً گزارش آنچه رخ دادهاند، یا روایتهایی هستند که بارها برای توضیح رنج خود بازنویسیشان میکنیم؟
رابطهٔ برونو با مادرش از دل شرمندگی، خشم و فاصله آغاز میشود، اما بهتدریج لایههای عاطفی دیگری پیدا میکند. این تغییر ناگهانی و معجزهآسا نیست؛ حاصل کنار هم قرار گرفتن خاطرهها، حضور دوباره در فضای خانوادگی و دیدن آنا در موقعیتی شکنندهتر است. بازی Valerio Mastandrea در نقش برونو، خشکی و بدبینی شخصیت را با نشانههایی از آسیبپذیری همراه میکند.
« این نگاه، مانع از آن میشود که فیلم به محاکمهای یکسویه علیه مادر یا دفاعی sentimental از او تبدیل شود. »
شخصیتها و اجرا
او رنجش را چنان به نمایش نمیگذارد که به خودنمایی بدل شود؛ بیشتر میکوشد آن را پنهان کند، و همین پنهانکاری به شخصیت عمق میبخشد. طنز در کنار تلخی یکی از تواناییهای اصلی فیلم، حفظ تعادل میان کمدی و درام است. شوخیها معمولاً از برخورد شخصیتها، تفاوت خلقوخوها و موقعیتهای نامتعارف برمیآیند، نه از بیاعتناشدن به رنج آنها.
آنا میتواند با شور و شتابش فضایی خندهآور بسازد، اما خنده بهندرت از جنس تمسخر محض است. در سوی دیگر، تلخی فیلم نیز آنقدر متراکم نمیشود که همهٔ لحظات سبکتر را بیاثر کند. این رفتوآمد میان دو لحن، جهان خانوادگی فیلم را باورپذیر میسازد. خانوادهها بهندرت فقط میدان اندوه یا فقط عرصهٔ خوشیاند؛ یک خاطرهٔ مشترک ممکن است هم خندهدار باشد و هم دردناک، و آدمها گاه در همان لحظهای که یکدیگر را میرنجانند، به هم وابستهاند.
بااینحال، فیلم همیشه در حفظ این توازن موفق نیست. بعضی صحنههای عاطفی بیش از اندازه بر موسیقی، مکث یا تأکیدهای احساسی تکیه میکنند و آن ظرافتی را که در بخشهای بهتر روایت دیده میشود، کمرنگ میسازند. لیورنو و حافظهٔ تابستان لیورنو در فیلم صرفاً پسزمینهای جغرافیایی نیست؛ بخشی از حافظهٔ شخصیتهاست.
ساحل، گرمای تابستان و فضای عمومی شهر، به شروع ماجرا حالوهوایی پرتحرک میبخشند و با شخصیت آنا، که حضورش را دشوار میتوان نادیده گرفت، هماهنگی دارند. فیلم از این فضا تصویری کارتپستالی نمیسازد؛ محیط بیشتر بهصورت جایی ظاهر میشود که خاطرات در آن رسوب کردهاند، جایی که برونو از آن گریخته و بااینحال پیوندش را با آن از دست نداده است.
« طنز در کنار تلخی یکی از تواناییهای اصلی فیلم، حفظ تعادل میان کمدی و درام است. »
فضا و فرم؛ لحن بصری
عنوان فیلم نیز در همین چارچوب معنایی چندلایه مییابد. «نخستین چیز زیبا» تنها به زیبایی ظاهری یا لحظهای خوش در گذشته اشاره نمیکند؛ میتواند نامی باشد برای خاطرهای که در میان رنجها باقی مانده و معنایش با گذر زمان تغییر میکند. فیلم در بهترین لحظاتش نشان میدهد که خاطرههای کوچک، بهویژه آنهایی که در کودکی تجربه شدهاند، ممکن است سالها بعد اهمیت تازهای پیدا کنند.
گذشته در این روایت شیئی بسته و بیحرکت نیست؛ چیزی است که هر بار با نگاه اکنون دوباره تفسیر میشود. روایت، بازیها و محدودیتها بازی دو بازیگر نقش آنا، Micaela Ramazzotti در سالهای جوانی و Stefania Sandrelli در دورهٔ متأخر زندگی، از نقاط قوت اثر است. فیلم بهواسطهٔ آنها میتواند تغییر سن و شرایط را نشان دهد، بیآنکه هستهٔ سرزنده و بیقرار شخصیت کاملاً گسسته شود.
Claudia Pandolfi نیز در نقش والریا حضوری مهم دارد؛ او در میانهٔ رابطهٔ پیچیدهٔ برادر و مادر قرار میگیرد و مسیر خودش را در این خانواده دنبال میکند. حضورش گاه بیشتر کارکرد پیونددهنده دارد تا آنکه فرصت یابد به شخصیتی مستقل و کاملاً پرداختشده تبدیل شود. محدودیت اصلی در سازماندهی روایت نمایان میشود.
رفتوآمد میان دورههای زمانی از نظر ایده مناسب است، چون خاطره را به تجربهٔ اکنون پیوند میزند؛ اما گذارها گاهی شتابزدهاند و پیوند میان صحنهها بهاندازهٔ کافی نرم شکل نمیگیرد. افزون بر آن، برخی شخصیتها و ماجراهای فرعی پس از معرفی، فرصت کافی برای گسترش پیدا نمیکنند. نتیجه آن است که فیلم گاهی بیش از اندازه به کشش رابطهٔ مادر و پسر متکی میشود و خطوط دیگر داستان در حاشیه میمانند.
« عنوان فیلم نیز در همین چارچوب معنایی چندلایه مییابد. »
قوتها و کاستیها
این کاستیها ساختار کلی را از هم نمیپاشند، اما از انسجام و ظرافت آن میکاهند. جمعبندی «The First Beautiful Thing» اثری دربارهٔ دشواری دوستداشتن آدمهایی است که همزمان به ما آسیب زدهاند و بخشی از زندگیمان را ساختهاند. فیلم، با محور قرار دادن آنا و برونو، از خاطرهٔ خانوادگی به موضوعاتی چون شرم، رنجش، وابستگی و بازنگری در گذشته میرسد.
نگاه آن به شخصیتها بخشنده است، اما بیچونوچرا نیست؛ همین ترکیب، آنا را از قالب مادرِ مقدس یا مقصرِ مطلق بیرون میآورد و به او پیچیدگی انسانی میبخشد. هرچند جابهجاییهای زمانی همیشه روان نیست و برخی لحظات به احساسات بیش از اندازه تکیه میکنند، فیلم در ساختن جهانی زنده و عاطفی موفق است.
قوت آن نه در ارائهٔ تصویری بینقص از خانواده، بلکه در نشاندادن تناقضهای زندگی مشترک است: اینکه خنده و اندوه، دلخوری و دلبستگی، میتوانند در یک خاطره کنار هم بمانند. حاصل، روایتی گرم و تلخ دربارهٔ گذشتهای است که هرقدر از آن فاصله بگیریم، ممکن است هنوز درون ما ادامه داشته باشد.
« این کاستیها ساختار کلی را از هم نمیپاشند، اما از انسجام و ظرافت آن میکاهند. »



ثبت دیدگاه