نقد و بررسی
نقد The Final Girls | 2015
وعده ژانری؛ آنچه اثر وعده میدهد
بازگشت به فیلمی که از دست رفته است «The Final Girls» در ظاهر با فرضیهای سرزنده و آشنا آغاز میشود: دختری جوان که هنوز با فقدان مادرش کنار نیامده، به درون فیلم اسلشری قدیمی کشیده میشود؛ همان اثری که مادرش را به چهرهای شناختهشده در جهان وحشت بدل کرده بود. اما این موقعیت صرفاً بهانهای برای شوخی با قواعد ژانر نیست.
فیلم از همان آغاز، میان دو نوع فقدان پیوند برقرار میکند: فقدان یک مادر در جهان واقعی و فقدان مرزی روشن میان زندگی و داستان. نتیجه، اثری است که زیر ظاهر رنگارنگ و بازیگوش خود، دربارهٔ سوگواری، خاطره و آرزوی بازگشت به لحظهای ازدسترفته سخن میگوید. کارگردانی Todd Strauss-Schulson این جهان را با آگاهی از میراث فیلمهای اسلشر دههٔ هشتاد میسازد، اما هدفش بازسازی صرف آن دوره نیست.
فیلم میخواهد تماشاگر هم از فضای اردوگاهی، قاتل نقابدار و شخصیتهای تیپیک لذت ببرد و هم متوجه باشد که این عناصر چگونه به بخشی از حافظهٔ سینمایی بدل شدهاند. بدینترتیب، اثر هم ادای احترام است و هم بازنگری؛ هم از قواعد ژانر بهره میگیرد و هم آنها را به موضوع شوخی و تأمل تبدیل میکند.
جهان فیلم در مقام صحنهای نمایشی خلاقانهترین انتخاب اثر، برخورد شخصیتهای معاصر با جهانی است که از ابتدا بر اساس منطق یک فیلم ترسناک ساخته شده است. اردوگاه، مسیرهای جنگلی، شخصیتهای آشنا و خطرهایی که از دل قواعد اسلشر برمیخیزند، صرفاً پسزمینه نیستند؛ خودِ ساختار داستاناند. قهرمانان ناچارند در محیطی زندگی کنند که رویدادهایش از پیش تابع قراردادهای سینمایی است.
« اما این موقعیت صرفاً بهانهای برای شوخی با قواعد ژانر نیست. »
روایت و ریتم؛ جریان داستان
در نتیجه، پرسشی جذاب شکل میگیرد: آیا میتوان سرنوشتی را که داستان برای شخصیتها تعیین کرده، تغییر داد؟ این ایده به فیلم امکان میدهد با انتظارهای مخاطب بازی کند. تماشاگر ژانر وحشت معمولاً میداند چه تصمیمهایی به فاجعه میانجامد، چه شخصیتی احتمالاً قربانی میشود و کدام رفتارها از منطق اسلشر پیروی میکنند.
فیلم از این آشنایی بهره میبرد و بارها فاصلهای طنزآمیز میان دانستههای تماشاگر و ناآگاهی شخصیتها ایجاد میکند. بااینحال، شوخیها در بهترین لحظههایشان تنها به اشارههای آشنا محدود نمیشوند؛ آنها نشان میدهند که قواعد سینمایی چگونه بر تصور ما از ترس و خطر اثر میگذارند. سوگ؛ نیروی عاطفی زیر لایهٔ شوخی مرکز احساسی فیلم، رابطهٔ Max و مادرش است.
اگر این پیوند از داستان حذف شود، بخش بزرگی از فیلم به مجموعهای از ارجاعهای ژانری و موقعیتهای کمیک تقلیل پیدا میکند. سوگ Max به او انگیزهای مشخص میدهد و حضور دوبارهٔ مادر در جهان خیالی، معنایی فراتر از یک دیدار فانتزی پیدا میکند. دختر فرصتی مییابد که نه فقط با نسخهای از مادرش روبهرو شود، بلکه با تصویری که از او در ذهن داشته نیز مواجه گردد.
این رابطه، بهویژه از آن رو اثرگذار است که مادر در دو جایگاه متفاوت حضور دارد: یکسو چهرهای وابسته به فیلمی خیالی و سوی دیگر انسانی با عادتها، ضعفها و عواطفی که دخترش میشناسد. فاصلهٔ میان این دو تصویر، هستهٔ درام را میسازد. Max باید با این واقعیت کنار بیاید که مادرش را نمیتوان به نقشی سینمایی یا خاطرهای کامل و بینقص فروکاست.
« در نتیجه، پرسشی جذاب شکل میگیرد: آیا میتوان سرنوشتی را که داستان برای شخصیتها تعیین کرده، تغییر داد؟ »
شخصیتها و اجرا
فیلم از این راه به موضوعی ملموس میرسد: سوگواری، تلاشی برای بازسازی گذشته نیست؛ پذیرش آن است که گذشته، هرقدر عزیز، دیگر به همان شکل در دسترس نخواهد بود. طنز ژانری و بازی با کلیشهها «The Final Girls» شناخت خوبی از قراردادهای اسلشر دارد و از همین شناخت برای خلق طنز استفاده میکند.
شخصیتهایی که درون فیلم قدیمی گرفتار شدهاند، با الگوهایی روبهرو میشوند که برای تماشاگر آشناست، اما برای آنان بخشی از واقعیت روزمرهشان محسوب میشود. این تضاد، سرچشمهٔ بخش مهمی از شوخیهاست. فیلم در عین حال به ویژگیهای قالبی شخصیتهای اسلشری، رفتارهای غیرمنطقی در لحظهٔ خطر و شیوههای آشنای ساخت تعلیق نظر دارد.
بااینهمه، اثر صرفاً ژانر را دستمایهٔ تمسخر قرار نمیدهد. مهر و علاقهای آشکار به سینمای وحشت قدیمی در طراحی فضا و برخورد با شخصیتهای آن دیده میشود. فیلم میداند که کلیشهها گاه سادهانگارانهاند، اما درعینحال میفهمد چرا مخاطبان به آنها بازمیگردند: این الگوها نوعی بازی مشترک میان اثر و تماشاگر میسازند.
ضعف زمانی پدیدار میشود که فیلم برای اطمینان از دریافت شوخی، آن را بیش از اندازه توضیح میدهد. در چنین لحظههایی، طنز بهجای آنکه از موقعیت بجوشد، آشکارا به تفسیر همان موقعیت بدل میشود و بخشی از ظرافتش را از دست میدهد. تصویر، رنگ و نوستالژی طراحی بصری فیلم از مهمترین ابزارهای ساخت جهان دوگانهٔ آن است.
« این تضاد، سرچشمهٔ بخش مهمی از شوخیهاست. »
فضا و فرم؛ لحن بصری
رنگها، چیدمانها و حالوهوای اردوگاه، یادآور آثار ترسناک دههٔ هشتاد است؛ بااینحال، فیلم نوستالژی را به بازسازی بیواسطهٔ گذشته محدود نمیکند. این فضا به چشماندازی آگاهانه و اندکی اغراقشده میماند؛ گویی شخصیتها درون خاطرهای جمعی از سینمای وحشت قدم گذاشتهاند. همین کیفیت، به فیلم اجازه میدهد هم زیباییشناسی آن دوره را به کار گیرد و هم از مصنوعیبودن و قواعد نمایشیاش بهرهٔ کمیک ببرد.
فضاسازی اردوگاهی نیز کارکردی دوگانه دارد. از یکسو، فضای متعارف و آشنای فیلمهای اسلشر را فراهم میکند؛ از سوی دیگر، با محدودکردن میدان حرکت شخصیتها، حس گرفتارشدن در داستانی از پیش نوشتهشده را تقویت میکند. این محیط در بهترین لحظهها نه فقط محل وقوع حادثه، بلکه نوعی قفس روایی است.
با وجود این، تعدادی از شخصیتهای فرعی در چنین فضایی فرصت کافی برای شکلگیری مستقل پیدا نمیکنند و بیشتر به کارکردهای ژانری یا کمیک محدود میمانند. بازیگری و تعادل میان لحنها Taissa Farmiga نقش Max را با خویشتنداری و حساسیتی متناسب با سوگ شخصیت اجرا میکند. بازی او باعث میشود قهرمان فیلم در برابر موقعیتهای ناممکن، صرفاً واکنشگر یا تماشاگر شوخیها نباشد.
در سوی دیگر، Malin Akerman به مادر و چهرهٔ سینمایی او گرمایی میبخشد که رابطهٔ مرکزی داستان را باورپذیر میکند. تفاوت میان حضور او در جایگاه مادر و در مقام بازیگرِ گرفتار در نقشی قدیمی، به پیوند عاطفی فیلم غنا میدهد. بازیگران مکمل در ساخت فضای سبکتر و گروهی داستان مؤثرند، هرچند فرصت همهٔ شخصیتها یکسان نیست.
« فضاسازی اردوگاهی نیز کارکردی دوگانه دارد. »
قوتها و کاستیها
برخی چهرهها بهسرعت قابلشناساییاند، اما کمتر مجال مییابند از تیپ اولیه فراتر بروند. این مسئله با مشکل بزرگتر فیلم پیوند دارد: دشواری حفظ تعادل میان کمدی، وحشت و درام خانوادگی. گاه جابهجایی میان این لحنها غافلگیرکننده و ثمربخش است؛ گاه نیز انتقال از موقعیتی عاطفی به شوخی یا از شوخی به تهدید، اندکی ناهموار احساس میشود.
ریتم و محدودیتهای روایت ایدهٔ مرکزی فیلم ظرفیت فراوانی دارد، اما روایت همیشه از آن با سرعت و انسجام یکسان استفاده نمیکند. در بخشهایی، پیشروی داستان کند میشود و فیلم بیش از اندازه در بازی با قواعد دنیای اسلشری توقف میکند. این مکثها گاه فرصت میدهند تا جزئیات محیط و شوخیهای ژانری جا بیفتند، اما در مواردی نیز انرژی روایی را کاهش میدهند.
انتظار برای بازگشت به رابطهٔ مادر و دختر، بهخصوص وقتی داستان به موقعیتهای فرعی میپردازد، ممکن است حس پراکندگی ایجاد کند. این کاستیها بنیان فیلم را از میان نمیبرند، زیرا ایدهٔ اصلی و هستهٔ عاطفی همچنان مسیر روشنی برای دنبالکردن فراهم میکنند. بااینحال، اثر گاهی میان میل به ساختن یک کمدی ترسناک پرتحرک و نیاز به مکث برای پرداختن به اندوه Max مردد میماند.
اگر پیوند این دو وجه در تمام مسیر به همان استواری لحظههای برجستهٔ فیلم بود، تجربهای یکپارچهتر شکل میگرفت. جمعبندی «The Final Girls» فیلمی است که پشت ظاهر رنگارنگ و شوخیهای آگاهانهاش، به اندوهی صادقانه تکیه دارد. ایدهٔ ورود به جهان یک اسلشر قدیمی، بستری خلاقانه برای بازی با قواعد ژانر فراهم میکند؛ اما آنچه به اثر ماندگاری عاطفی میبخشد، رابطهٔ مادر و دختر و تمنای بازگشت به گذشتهای ازدسترفته است.
« برخی چهرهها بهسرعت قابلشناساییاند، اما کمتر مجال مییابند از تیپ اولیه فراتر بروند. »
جمعبندی
نوستالژی دههٔ هشتاد، طنز و وحشت در بسیاری از لحظهها بهخوبی در هم میآمیزند، هرچند نوسان لحن، افت ریتم و توضیح بیش از اندازهٔ بعضی شوخیها مانع انسجام کامل میشود. با وجود این نارساییها، فیلم از هجو صرف فراتر میرود و برای شخصیتهایش احساس و آسیبپذیری قائل میشود. حاصل، اثری گرم و سرگرمکننده است که هم دوستداران اسلشر را به بازی با خاطرات ژانریشان دعوت میکند و هم داستانی انسانی دربارهٔ سوگ و پیوند خانوادگی روایت میکند؛ بیآنکه عاطفه را بهانهای برای کنارگذاشتن بازیگوشی سینمایی قرار دهد.
« با وجود این نارساییها، فیلم از هجو صرف فراتر میرود و برای شخصیتهایش احساس و آسیبپذیری قائل میشود. »



ثبت دیدگاه