نقد و بررسی
نقد طرفدار (The Fan) | 1996
وعده ژانری؛ آنچه اثر وعده میدهد
شیفتگیای که به تاریکی میرسد «The Fan» از نقطهای آشنا و پرکشش آغاز میشود: سانفرانسیسکو جاینتس برای جذب بابی ریبرن هزینهای هنگفت میپردازد و گیل رنار، هواداری که زندگیاش را با بیسبال معنا میکند، از آمدن ستارهٔ تازه به وجد میآید. اما افت بازی ریبرن، امید گیل را به خشم و نیاز به مداخله بدل میکند.
فیلم از همین دگرگونی، تریلری روانشناختی میسازد دربارهٔ مرز باریک میان حمایت و مالکیت؛ میان دوستداشتن یک قهرمان و تصور اینکه قهرمان به هوادارش بدهکار است. این مضمون امروز نیز طنین دارد، زیرا رابطهٔ هوادار و چهرهٔ مشهور را نه پیوندی دوسویه، بلکه گاه رابطهای یکطرفه و خیالی میبیند.
گیل بهتدریج خود را نه تماشاگر، بلکه عاملی ضروری در سرنوشت ریبرن میپندارد. فیلم در بهترین لحظاتش نشان میدهد چگونه یک علاقهٔ ظاهراً بیضرر، وقتی به جای خالیِ معنا در زندگی فرد تکیه میکند، میتواند به وسواس و توجیه خشونت بدل شود. گیل رنار؛ شخصیتی که فیلم را پیش میبرد بخش عمدهٔ نیروی «The Fan» از رابرت دنیرو میآید.
« اما افت بازی ریبرن، امید گیل را به خشم و نیاز به مداخله بدل میکند. »
روایت و ریتم؛ جریان داستان
او گیل را از ابتدا هیولایی آشکار و یکبعدی نمیسازد؛ در بازیاش چیزی روزمره و حتی گاه دلسوزانه هست که تماشاگر را به نزدیکشدن به ذهن شخصیت وامیدارد. در عین حال، زیر این ظاهر عادی، بیثباتی و خشم مدام حاضرند. دنیرو با تغییرهای ظریف در نگاه، سکوت و آهنگ گفتار، تنشی میآفریند که گاه از خود رخدادهای فیلم مؤثرتر است.
این اجرا چنان پرقدرت است که گاه از ظرف داستان فراتر میرود. گیل در برداشت دنیرو انسانی زخمی و پیچیده به نظر میرسد، اما فیلمنامه همیشه برای این پیچیدگی عمق کافی فراهم نمیکند. در نتیجه، شخصیت در لحظههایی واقعی و هراسآور است و در لحظههایی دیگر به مهرهای در نقشهٔ تریلر تبدیل میشود.
همین ناهماهنگی یکی از سرچشمههای جذابیت و کاستی فیلم است: بازیگر شخصیتی میسازد که فیلم گاهی نمیداند با آن چه کند. بابی ریبرن و فشار قهرمانبودن وسلی اسنایپس در نقش بابی ریبرن، وجه دیگری از داستان را نمایندگی میکند: ورزشکاری که باید هم ارزش قرارداد بزرگش را ثابت کند و هم با انتظاراتی کنار بیاید که دیگران بر او تحمیل کردهاند.
« در عین حال، زیر این ظاهر عادی، بیثباتی و خشم مدام حاضرند. »
شخصیتها و اجرا
ریبرن در برابر گیل قرار میگیرد، اما تقابلشان صرفاً برخورد دو فرد نیست؛ رویارویی دو تصور از بیسبال است. برای یکی، ورزش عرصهٔ کار، رقابت و فشار حرفهای است؛ برای دیگری، پناهگاهی عاطفی و وسیلهای برای چسباندن زندگی ازهمگسیخته به تصویری آرمانی. اسنایپس حضوری متناسب با این نقش دارد و در لحظههایی که اعتمادبهنفس ریبرن آسیب میبیند، آسیبپذیری را نیز به نمایش میگذارد.
بااینحال، فیلم فرصت برابر برای بسط جهان درونی او فراهم نمیکند. روایت بیشتر به گیل نزدیک میماند و ریبرن گاه بیش از آنکه شخصیتی مستقل باشد، به محور وسواس گیل بدل میشود. این انتخاب از نظر ایجاد تعلیق قابلفهم است، اما از ظرفیت دراماتیک تقابل دو شخصیت میکاهد. کارگردانی و فضای دیداری تونی اسکات داستان را در فضایی پرتحرک و اغلب اغراقشده روایت میکند.
نورهای تند، رنگهای اشباع، برشهای سریع و قابهای فشرده، جهان فیلم را از واقعگرایی آرام دور میکنند و به آن کیفیتی عصبی میبخشند. میدان بیسبال در این شیوه فقط محل مسابقه نیست؛ صحنهای بزرگ برای نمایش هیجان جمعی و فروپاشی خصوصی است. تضاد میان عظمت ورزشگاه و تنهایی گیل، یکی از تصاویر معنادار فیلم را شکل میدهد.
« ریبرن در برابر گیل قرار میگیرد، اما تقابلشان صرفاً برخورد دو فرد نیست؛ رویارویی دو تصور از بیسبال است. »
فضا و فرم؛ لحن بصری
موسیقی هانس زیمر نیز در ساخت تنش سهم مهمی دارد. ضرباهنگ موسیقی در کنار صداهای محیطی و هیاهوی مسابقه، حس حرکت و آشفتگی را تقویت میکند. فیلم از نظر دیداری و شنیداری میکوشد تماشاگر را در وضعیت روانی گیل گرفتار کند؛ گاهی این انتخاب بسیار مؤثر است، اما گاهی نیز آنقدر بر شدت تأکید میکند که ظرافت از دست میرود.
سبک پرزرقوبرق اسکات در بخشهایی به داستان انرژی میدهد و در بخشهایی دیگر شلوغی آن را تشدید میکند. روایت؛ تعلیق در برابر انسجام شروع فیلم بهخوبی زمینهٔ بحران را میچیند. دشواریهای زندگی گیل، اهمیت بیسبال برای او و ورود ریبرن به تیم، بهسرعت گرهی داستانی میسازند که تماشاگر را با خود همراه میکند.
فیلم سپس از تماشای مسابقه به تعقیب و تهدید میرسد و با هر گام، فاصلهٔ میان شیفتگی و خشونت را کمتر میکند. این گذار، در آغاز، هم هیجان دارد و هم پشتوانهٔ روانی. اما هرچه داستان پیش میرود، انسجامش سستتر میشود. برخی تحولها بیش از آنکه از karakter و شرایط پیشین برآیند، برای رساندن روایت به لحظهای پرتنش طراحی شدهاند.
« موسیقی هانس زیمر نیز در ساخت تنش سهم مهمی دارد. »
قوتها و کاستیها
بخشهایی از فیلم نیز بیش از نیاز مکث میکنند و ضرباهنگی ناهموار پدید میآورند: گاهی ماجرا با شتاب پیش میرود و گاهی در خردهرویدادهایی میماند که به اندازهٔ کافی به شخصیتها یا مضمون اصلی نمیافزایند. فیلم میخواهد هم مطالعهای روانشناختی باشد و هم تریلری پرحادثه؛ این دو گرایش همیشه بهخوبی با یکدیگر سازگار نمیشوند.
خشونت، اغراق و محدودیتهای مضمون خشونت در «The Fan» بیش از آنکه صرفاً ابزار غافلگیری باشد، نتیجهٔ نگاه بیمارگونهٔ گیل به رابطهاش با ریبرن است. او شکست یا افت قهرمان را امری شخصی میپندارد و برای خود حق دخالت قائل میشود. این منطق هولناک، هستهٔ معنایی فیلم را تشکیل میدهد. بااینهمه، اثر در پرداخت آن همواره به اندازهٔ ایدهاش دقیق نیست: بعضی رخدادها تا مرز نامحتملبودن پیش میروند و نمایش پرهیاهویشان گاهی جای تأمل را میگیرد.
فیلم همچنین میتوانست بیشتر به تنهایی گیل، رابطهٔ آسیبدیدهاش با خانواده و نیاز او به تعلق بپردازد. این عناصر در داستان حضور دارند و برای فهم مسیر شخصیت مهماند، اما پیوندشان با وسواس او همیشه با عمق یکسانی ساخته نمیشود. از این رو، «The Fan» پرسشهای جالبی دربارهٔ پرستش ستارهها و توقع هواداران مطرح میکند، اما بهجای آنکه همهٔ آنها را بگشاید، بیشتر به تعلیق و شوک تکیه میکند.
« او شکست یا افت قهرمان را امری شخصی میپندارد و برای خود حق دخالت قائل میشود. »
جمعبندی
جمعبندی «The Fan» فیلمی نابرابر اما تماشایی است؛ تریلری که ایدهای بهروز و بازی محوری قدرتمندی دارد، ولی در روایت گاهی اسیر اغراق و پراکندگی میشود. رابرت دنیرو با اجرای نافذ خود، گیل رنار را به شخصیتی بهیادماندنی تبدیل میکند و فضای دیداری و موسیقی نیز به فیلم انرژی میبخشند.
در سوی دیگر، کندی بعضی بخشها، کمعمقماندن برخی شخصیتها و جمعبندیای که از نظر دراماتیک کاملاً قانعکننده نیست، مانع از آن میشوند که مضمون فیلم به تمامی شکوفا شود. حاصل، اثری است که بیش از آنکه در پرداخت بینقص باشد، بهواسطهٔ حضور دنیرو، حالوهوای عصبی و ایدهٔ تیرهٔ خود در ذهن میماند.



ثبت دیدگاه