نقد و بررسی
نقد فابلمن ها 2022 (The Fabelmans) | 2022
وعده ژانری؛ آنچه اثر وعده میدهد
فیلمی درباره ساختهشدن یک فیلمساز «فابلمنها» در ظاهر روایت کودکی و نوجوانی سمی فِیبلمن است؛ پسری که در آریزونای پس از جنگ جهانی دوم، میان خانوادهای پرمهر اما ناآرام، شور فیلمسازی را در خود کشف میکند. اما فیلم در لایهای عمیقتر درباره شکلگیری نگاه هنری است: اینکه چگونه یک کودک میتواند با قاببندی و تدوین، تجربههای پراکنده زندگی را به معنا تبدیل کند.
استیون اسپیلبرگ این داستان را با الهام از سالهای نخست زندگی خود ساخته، اما اثر صرفاً شرح خاطرات یا بازسازی گذشته نیست؛ تلاشی است برای فهمیدن اینکه چرا بعضی انسانها ناچارند جهان را از دریچه تصویر ببینند. سمی در آغاز هنوز نمیداند دوربین چه قدرتی دارد. فیلمگرفتن برای او ابتدا بازی و آزمایش است؛ راهی برای تکرار حادثهها، ساختن صحنهها و جلب توجه اطرافیان.
کمکم اما دوربین به ابزاری برای مشاهده بدل میشود. سمی میآموزد که تصویر میتواند چیزی را آشکار کند که در زندگی روزمره از چشم پنهان مانده است. فیلم با احتیاط نشان میدهد این کشف هم آزادیبخش است و هم دردناک: هنرمند میتواند با شکلدادن به واقعیت آن را بهتر بفهمد، اما گاهی همین فاصلهگرفتن از زندگی، او را از تجربه بیواسطه آن دور میکند.
خانواده؛ همزمان پناهگاه و میدان کشمکش یکی از برجستهترین دستاوردهای فیلم، پرهیز از سادهسازی خانواده فِیبلمن است. اعضای آن نه قهرمانانی بینقصاند و نه چهرههایی که بتوان بهآسانی سرزنششان کرد. هرکدام خواستهها، ضعفها و شیوه خاص خود را برای رویارویی با زندگی دارند. اختلاف میان اعضای خانواده تنها از تفاوت شخصیتها برنمیخیزد؛ گاه ناشی از آن است که آدمها یک واقعیت واحد را به شکلهای متفاوت میبینند و هرکدام برای خود روایتی از آن میسازند.
« سمی در آغاز هنوز نمیداند دوربین چه قدرتی دارد. »
روایت و ریتم؛ جریان داستان
در این میان، سمی میان وفاداری خانوادگی و نیاز به دیدن حقیقت گرفتار میشود. فیلم نشان میدهد که بزرگشدن تنها به معنای ترک کودکی نیست؛ گاهی به معنای کنارگذاشتن تصویری است که برای حفظ آرامش خود ساختهایم. خانواده در «فابلمنها» فضایی گرم و صمیمی دارد، اما گرمای آن نمیتواند تنشهای زیرپوستی را پنهان کند.
لحظههای شوخطبعانه و روزمره نیز به همین دلیل اهمیت دارند: آنها پیش از آنکه رابطهها تغییر کنند، به ما فرصت میدهند نزدیکی و عادتهای مشترک این خانواده را لمس کنیم. میچل ویلیامز و بازیگری بر پایه جزئیات اجرای میچل ویلیامز در نقش میتزی، مادر سمی، از ستونهای اصلی فیلم است. او شخصیتی را بازی میکند که در برابر قالبهای ساده مقاومت میکند: عاطفی و سرزنده است، اما این ویژگیها او را به چهرهای صرفاً دوستداشتنی تبدیل نمیکنند.
ویلیامز با تغییرات ظریف در نگاه، مکث و حرکت، لایههای گوناگون شخصیت را عیان میسازد؛ گویی گاه بیش از آنکه دیالوگها سخن بگویند، بدن و چهره او روایت را پیش میبرند. پل دینو در نقش برت، پدر سمی، حضوری آرامتر و مهارشدهتر دارد. این بازی در تضاد با انرژی عاطفی میتزی قرار میگیرد و به اختلاف نگاه آن دو وزن میدهد، بیآنکه یکی را حقیقت مطلق و دیگری را اشتباه محض جلوه دهد.
گابریل لابل نیز برای ایفای نقش سمی، ترکیبی از کنجکاوی، دستپاچگی نوجوانانه و میل فزاینده به استقلال را ارائه میکند. او شخصیت را نه نابغهای ازپیشساخته، بلکه نوجوانی نشان میدهد که با آزمونوخطا زبان هنری خود را پیدا میکند. مجموعه این اجراها کمک میکند تنش خانوادگی از سطح یک ایده کلی فراتر برود و در رفتارهای کوچک و ملموس ریشه بدواند.
« در این میان، سمی میان وفاداری خانوادگی و نیاز به دیدن حقیقت گرفتار میشود. »
شخصیتها و اجرا
سینما بهمثابه ابزار دیدن «فابلمنها» عشقی آشکار به سینما دارد، اما این عشق صرفاً در ارجاع به فیلمها یا لذت تماشای پرده خلاصه نمیشود. فیلم دوربین را هم ابزار بازی و آفرینش میداند و هم وسیلهای برای مواجهه با واقعیتی که شاید تحمل آن دشوار باشد. سمی با ساختن فیلمهای کوچک، تجربههایش را بازآرایی میکند؛ او از نور، حرکت، تدوین و انتخاب قاب استفاده میکند تا به جهان اطرافش شکل بدهد.
در این فرایند، تماشاگر نیز درمییابد که تصویر هرگز پنجرهای کاملاً بیطرف نیست: انتخاب آنچه دیده میشود، بهاندازه حذف آنچه بیرون قاب میماند اهمیت دارد. قدرت فیلم در همین تناقض نهفته است. سینما میتواند حقیقتی را آشکار کند، اما همزمان آن را به روایتی ساختهشده بدل میسازد. دوربین به سمی امکان میدهد چیزها را بهتر ببیند؛ بااینحال، شیفتگی او به تصویر ممکن است به فاصلهای میان خودش و کسانی بینجامد که از آنها فیلم میگیرد.
اثر با ظرافت این پرسش را مطرح میکند که آیا دیدنِ دقیق، همیشه به معنای فهمیدن است؟ پاسخ سادهای نمیدهد و همین ابهام، مضمون فیلم را از ستایش بیچونوچرای هنر فراتر میبرد. تصویر، موسیقی و بازسازی خاطره از نظر بصری، فیلم با ترکیب رنگهای گرم، نورپردازی لطیف و قابهایی دقیق، حس خاطرهگویی را زنده میکند.
خانهها، محلهها و فضاهای مدرسهای، صرفاً پسزمینه نیستند؛ آنها به جهان ذهنی سمی شکل میدهند و نشان میدهند چگونه مکانهای آشنا در حافظه به مجموعهای از تصویرها و احساسها تبدیل میشوند. فیلمبرداری به جای آنکه گذشته را همچون سندی خنثی عرضه کند، آن را با حسی از رؤیا و بازنگری به تماشاگر میرساند.
« فیلم دوربین را هم ابزار بازی و آفرینش میداند و هم وسیلهای برای مواجهه با واقعیتی که شاید تحمل آن دشوار باشد. »
فضا و فرم؛ لحن بصری
موسیقی نیز در پیوند با تصویر نقشی مؤثر دارد. گاهی به صحنهها شکوهی نوستالژیک میبخشد و گاهی فاصلهای میان احساس شخصیتها و آنچه بر پرده میبینیم ایجاد میکند. در بهترین لحظهها، تصویر و موسیقی به توضیح کلامی نیاز ندارند؛ خودِ تدوین و شیوه کنار هم قرار گرفتن نماها بخشی از روایت را بر عهده میگیرد.
اینجا تجربه اسپیلبرگ در داستانگویی تصویری بهروشنی دیده میشود: او میداند چگونه یک فضای معمولی را به صحنهای بدل کند که در ذهن تماشاگر باقی بماند. ریتم و محدودیتهای روایت با وجود غنای عاطفی و بصری، فیلم از نظر ریتم یکدست نیست. روایت در بخشهایی با شتابی مناسب از کودکی به نوجوانی میرسد و هر تجربه تازه، مرحلهای از رشد سمی را روشن میکند؛ اما در بخشهایی دیگر، گذارها طولانی میشوند و بعضی موقعیتها بیش از اندازه درنگ میکنند.
با توجه به مدتزمان قابلتوجه فیلم، این کندی گاه از حس انباشت خاطرات میآید، اما همیشه به عمق بیشتر نمیانجامد. فیلمنامه نیز بعضی مضمونها را آشکارا توضیح میدهد؛ گاه دیالوگها آنچه را تصویر پیشتر رسانده، دوباره بیان میکنند. برخی شخصیتهای فرعی نیز بیش از آنکه زندگی مستقل و پیچیدهای داشته باشند، برای پیشبرد مسیر سمی یا برجستهکردن یکی از مضمونهای فیلم حضور پیدا میکنند.
افزون بر این، آگاهی از اینکه سمی بازتابی از خود اسپیلبرگ است، در چگونگی دریافت اثر نقش دارد. برای مخاطبی که با زندگی و جایگاه هنری کارگردان آشنایی چندانی ندارد، برخی لحظههای خودزندگینامهای ممکن است بیش از حد خصوصی یا خودمحورانه جلوه کند. بااینحال، همین شخصیبودن به فیلم صداقتی میبخشد که در اثری صرفاً نوستالژیک کمتر یافت میشود.
« موسیقی نیز در پیوند با تصویر نقشی مؤثر دارد. »
قوتها و کاستیها
رشد هنری و هزینههای دیدن یکی از وجوه قابلتأمل فیلم این است که رشد هنری را مسیری جدا از زندگی عاطفی نمیپندارد. سمی نه در خلأ، بلکه در میان تنشها، دلبستگیها و دگرگونیهای خانوادگی فیلمساز میشود. او هرچه بیشتر به تصویر اعتماد میکند، بیشتر درمییابد که تصویرها میتوانند پیامد داشته باشند.
هنر برایش راهی است تا از تجربهها فاصله بگیرد و آنها را به شکل قابلفهمی درآورد؛ اما همین فاصلهگیری ممکن است درد دیگران را به ماده خام آفرینش تبدیل کند. فیلم در اینباره داوری قطعی نمیکند. نه هنر را درمانی کامل مینمایاند و نه آن را گریزگاهی خودخواهانه میشمارد. در عوض، رابطهای پیچیده میان آفرینش و مسئولیت ترسیم میکند: هنرمند برای دیدن باید گاه از فاصله نگاه کند، اما نمیتواند فراموش کند که آنچه در قاب قرار میدهد زندگی واقعی آدمهاست.
این کشمکش، «فابلمنها» را از داستانی ساده درباره کشف استعداد فراتر میبرد و به تأملی درباره بهای تبدیل زندگی به روایت بدل میکند. جمعبندی «فابلمنها» اثری صمیمی و خوشساخت درباره خانواده، حافظه و تولد یک نگاه هنری است. برجستهترین لحظههای آن زمانی شکل میگیرند که تصویر بهجای شرحدادن، احساس و کشف را منتقل میکند؛ و زمانی که بازیگران، پیچیدگی رابطههای خانوادگی را در جزئیاتی کوچک و انسانی مجسم میسازند.
در مقابل، ریتم نابرابر، توضیحگویی بعضی بخشها و پرداخت کمعمق برخی شخصیتهای فرعی، مانع از آن میشود که همه اجزای فیلم به یک اندازه اثرگذار باشند. بااینهمه، نیروی اصلی اثر در صداقت نگاه آن است. اسپیلبرگ گذشته را نه به صورت افسانهای بینقص، بلکه به شکل خاطرهای آمیخته با عشق، شرم، اندوه و شگفتی بازمیسازد.
« سمی نه در خلأ، بلکه در میان تنشها، دلبستگیها و دگرگونیهای خانوادگی فیلمساز میشود. »
جمعبندی
نتیجه، ادای احترامی به سینماست که هم از جادوی آن سخن میگوید و هم از محدودیتهایش: فیلمها میتوانند به ما کمک کنند جهان را ببینیم، اما حقیقتی که آشکار میکنند، همیشه ساده یا بیهزینه نیست.



ثبت دیدگاه