نقد و بررسی
نقد بازگشت ابدی (The Eternal Return) | 1943
وعده ژانری؛ آنچه اثر وعده میدهد
افسانهای که جامهٔ معاصر میپوشد «بازگشت ابدی» ساختهٔ ژان دولانوا، بازگوییای مدرن از افسانهٔ تریستان و ایزولد است؛ بازگوییای که ژان کوکتو آن را از جهان اسطوره به فرانسهٔ زمانهٔ خود منتقل میکند. پاتریس در پی یافتن همسری برای عمویش، مارک، با ناتالی آشنا میشود؛ اما معجون عشق، سرنوشت عاطفی این سه تن را دگرگون میکند.
اهمیت فیلم در این نیست که افسانه را صرفاً به زمانهای تازه منتقل کرده باشد؛ بلکه در آن است که میکوشد نیروی کهنِ عشقِ ممنوع، تقدیر و رنج را در فضایی آشنا و روزمره دوباره زنده کند. این فیلم فرانسوی در سال ۱۹۴۳ ساخته شد و ژان مارِه و مادلن سولونی در نقشهای اصلی آن حضور دارند. عشق؛ انتخاب یا تقدیر؟
معجون عشق در این داستان فقط وسیلهای برای آغاز رابطه نیست؛ نشانهای است از نیرویی که ارادهٔ فردی را به حاشیه میراند. پاتریس و ناتالی در وضعیتی قرار میگیرند که احساسشان هم شورانگیز است و هم از همان آغاز با ترس، گناه و پیامدهای اجتماعی همراه میشود. فیلم از این پرسش تغذیه میکند که آیا عشق، تصمیمی آگاهانه است یا رخدادی که آدمی را با خود میبرد و آزادیاش را محدود میکند.
« این فیلم فرانسوی در سال ۱۹۴۳ ساخته شد و ژان مارِه و مادلن سولونی در نقشهای اصلی آن حضور دارند. »
روایت و ریتم؛ جریان داستان
بااینحال، همین ابهام گاهی به نقطهضعف اثر بدل میشود. پس از ورود معجون عشق، رابطهٔ دو شخصیت اصلی بیش از آنکه از راه کنش و گفتوگو گسترش یابد، در هالهای از تقدیر و احساسات ناگهانی باقی میماند. تماشاگر میتواند نیروی جاذبهٔ میان آنها را دریابد، اما انگیزههایشان همیشه به اندازهای روشن نیست که وابستگیشان را از سطح افسون به تجربهای روانشناختی و ملموس برساند.
بازیها و عاطفهٔ فروخورده ژان مارِه در نقش پاتریس حضوری آمیخته به نجابت و آشفتگی دارد. او شخصیت را نه همچون قهرمانی بینقص، بلکه چون انسانی گرفتار میان میل و وظیفه تصویر میکند؛ کسی که میخواهد بر عواطفش مسلط باشد، اما آرامآرام درمییابد که این خواست از توان او بیرون است. بازی مارِه بیش از آنکه بر فورانهای نمایشی متکی باشد، به نگاه، مکث و تغییرات ظریف لحن وابسته است.
مادلن سولونی نیز به ناتالی وقار و اندوهی میبخشد که با فضای تراژیک فیلم سازگار است. او تنها معشوقی افسونشده نیست؛ حضوری دارد که هم لطافت و هم نوعی بیپناهی را در خود جمع میکند. شیمی میان سولونی و مارِه از نقاط قوت فیلم است، بهویژه در لحظههایی که نزدیکی عاطفی آنها با محدودیتهای بیرونی روبهرو میشود.
« بااینحال، همین ابهام گاهی به نقطهضعف اثر بدل میشود. »
شخصیتها و اجرا
بااینهمه، سکوت و خویشتنداری بازیها گاهی فاصلهای میان تماشاگر و رنج شخصیتها ایجاد میکند؛ جدایی عاطفی زوج اصلی در بخشهایی از فیلم آن شدت لازم را نمییابد تا تمام ظرفیت اندوهبار خود را آشکار کند. تصویرهایی از جهان رؤیا فضاسازی فیلم از مهمترین ابزارهای آن برای فاصلهگرفتن از واقعگرایی روزمره است.
مه، سایهها و ترکیببندیهای آرام، جهانی میسازند که در آن رخدادها اندکی شبیه خاطره یا رؤیا به نظر میرسند. فیلم بهجای آنکه اسطوره را با نشانههای پرزرقوبرق بازسازی کند، میکوشد حس افسانهای آن را از راه نور، فضا و تصویر منتقل سازد. نتیجه، حالوهوایی شاعرانه است که با موضوع عشقِ تقدیرآمیز همخوانی دارد.
در این میان، دوربین و طراحی صحنه فقط پسزمینهای برای ماجرا فراهم نمیکنند؛ آنها به زبان عاطفی فیلم بدل میشوند. فاصلهٔ میان چهرهها، فضای بستهٔ بعضی موقعیتها و مهی که گویی مرز میان واقعیت و خیال را محو میکند، نوعی حبسشدگی را القا میکنند. این انتخابها به اثر ماندگاری بصری میبخشند، هرچند ممکن است تماشاگرانی را که به روایت پرشتاب یا واقعگرایی روانشناختی علاقه دارند، از خود دور کنند.
« تصویرهایی از جهان رؤیا فضاسازی فیلم از مهمترین ابزارهای آن برای فاصلهگرفتن از واقعگرایی روزمره است. »
فضا و فرم؛ لحن بصری
روایت و ناهماهنگیهای آن فیلم در آغاز، با استفاده از الگوی آشنای افسانه، زمینهای روشن برای شکلگیری تراژدی فراهم میکند. اما هرچه داستان پیش میرود، برخی پیوندهای روایی سستتر به نظر میرسند. مثلث عشقیِ بخش پایانی با روند پیشین کاملاً همآهنگ نیست و گاه چنین احساس میشود که فیلم برای ادامهدادن مسیر اسطوره، به شخصیتها و موقعیتهایی تکیه میکند که فرصت کافی برای رشد و تأثیرگذاری نیافتهاند.
این ناهماهنگی بهویژه از آنرو محسوس است که اثر، در لحظههای موفق خود، به شدت بر کیفیت عاطفی رابطهٔ پاتریس و ناتالی تکیه دارد. وقتی روایت از این محور فاصله میگیرد، تمرکز احساسی فیلم پراکنده میشود و برخی رخدادها بیش از آنکه حاصل تحول شخصیتها باشند، همچون حلقههایی از زنجیرهٔ تقدیر جلوه میکنند.
از همینجا شکاف میان ایدهٔ بزرگ فیلم و پرداخت جزئیات پدیدار میشود: افسانه نیرویی پرشور دارد، اما همهٔ اجزای روایت نمیتوانند آن را به یک اندازه حمل کنند. اسطوره در برابر زندگی روزمره یکی از جذابیتهای «بازگشت ابدی» در برخورد دو جهان است: از یک سو افسانهای که عشق و مرگ را به سرنوشت گره میزند، و از سوی دیگر زندگی روزمرهای که قواعد خانوادگی و مناسبات اجتماعی در آن اهمیت دارند.
« اما هرچه داستان پیش میرود، برخی پیوندهای روایی سستتر به نظر میرسند. »
قوتها و کاستیها
فیلم نمیکوشد این دو سطح را کاملاً با هم آشتی دهد. در عوض، تنش میان آنها را حفظ میکند و از همین تنش برای ساختن فضای تراژیک بهره میگیرد. اما انتقال اسطوره به زمانهٔ معاصر همیشه بیدردسر نیست. گاهی عناصر افسانهای همچون پوششی بر رفتار شخصیتها مینشینند، بیآنکه بهطور کامل در واقعیت زندگی آنان حل شوند.
این امر به اثر کیفیتی خیالگون میدهد، ولی همزمان میتواند رابطهٔ شخصیتها را از منطق عاطفیِ روزمره دور کند. فیلم در نتیجه، میان دو شیوهٔ روایت در نوسان است: داستانی دربارهٔ آدمهایی با احساسات قابلدرک، و بازآفرینیای شاعرانه از تقدیری اسطورهای. جمعبندی «بازگشت ابدی» بیش از آنکه در همهٔ لحظههایش بهعنوان درامی بینقص عمل کند، با فضای رؤیایی، تصاویر شاعرانه و بازیهای متین خود در ذهن میماند.
بازآفرینی افسانهٔ تریستان و ایزولد به فیلم امکان میدهد دربارهٔ عشقی سخن بگوید که هم شور و زیبایی دارد و هم به محدودیت و رنج میانجامد. بااینحال، ابهام در انگیزههای شخصیتهای اصلی، ناهماهنگی بعضی بخشهای پایانی و ضعف نسبی در انتقال جدایی عاطفی، مانع از آن میشود که تمام ظرفیت تراژیک اثر بهطور یکدست شکوفا شود.
« فیلم نمیکوشد این دو سطح را کاملاً با هم آشتی دهد. »
جمعبندی
ارزش فیلم را باید در همین پیوند میان کامیابی و ناتمامی جستوجو کرد: اثری که بیش از آنکه هر گره داستانی را با دقتی کامل باز کند، میخواهد افسون افسانه را در قالب تصویر و احساس زنده نگه دارد. اگر منطق روایت گاه لغزان میشود، فضای بصری و حضور عاطفی بازیگران همچنان یادآورند که بعضی داستانها نه برای حلشدن، بلکه برای بازگشتن ساخته شدهاند.



ثبت دیدگاه