نقد و بررسی
نقد The Escape | 2018
وعده ژانری؛ آنچه اثر وعده میدهد
میان زندگیِ کامل و زندگیِ زیسته فیلم «The Escape» ساختهٔ Dominic Savage از پرسشی ساده اما سنگین آغاز میکند: آیا داشتن خانه، همسر و فرزند برای احساس خوشبختی کافی است؟ تارا در نگاه بیرونی از زندگیای برخوردار است که بسیاری آن را باثبات و آرمانی میدانند؛ اما درون این تصویر مرتب و آشنا، احساس میکند هویت شخصیاش را گم کرده است.
فیلم با دقت نشان میدهد که رنج او نه از فاجعهای آشکار، بلکه از انباشتهشدن روزهایی میآید که در آنها خواستهها و نیازهایش پیوسته به حاشیه میروند. اهمیت این آغاز در آن است که اثر، بحران تارا را به یک اتفاق ناگهانی یا بهانهای برای ماجراجویی تبدیل نمیکند. فرسودگی او از جنس تجربههای کوچک و تکرارشونده است: کار خانه، مراقبت از کودکان، توقعهای زناشویی و نبود فضایی برای علایق و اندیشههای خودش.
زندگی تارا از بیرون معمولی است؛ همین معمولیبودن، فشار آن را ملموستر میکند. روزمرگی بهمثابه نیروی دراماتیک بخش نخست فیلم، قویترین قسمت آن است؛ نه به این دلیل که حادثههای فراوانی در آن رخ میدهد، بلکه چون تکرار را به عنصر اصلی درام بدل میکند. کارهای خانه، گفتوگوهای نیمهتمام و لحظههایی که تارا ناچار است به نیاز دیگران پاسخ دهد، بهتدریج فضای خفقانآوری میسازند.
مخاطب درمییابد که روزمرگی در اینجا پسزمینهای خنثی نیست: نیرویی است که شخصیت را آرامآرام از خودش جدا میکند. این شیوه، فیلم را به تجربهای نزدیک و گاه دشوار بدل میسازد. روایت عمداً شتاب نمیگیرد و تماشاگر را وادار میکند در سکون و سنگینی خانه بماند؛ همانجایی که تارا روزهایش را میگذراند.
« اهمیت این آغاز در آن است که اثر، بحران تارا را به یک اتفاق ناگهانی یا بهانهای برای ماجراجویی تبدیل نمیکند. »
روایت و ریتم؛ جریان داستان
این کندی گاه میتواند فرساینده به نظر برسد، اما با وضعیت روحی شخصیت تناسب دارد. «The Escape» نمیخواهد تنها به ما بگوید تارا گرفتار است؛ میکوشد حس گرفتاری را در ریتم تماشا بنشاند. بازی Gemma Arterton و رنج ناگفته محور عاطفی فیلم، بازی Gemma Arterton در نقش تارا است. او شخصیت را با نمایشهای پرهیاهو یا گفتارهای توضیحی پیش نمیبرد؛ بیشتر به تغییرات ظریف چهره، مکثها، نگاههایی که جایی برای فرار میجویند و واکنشهای بدنی متکی است.
این انتخاب با ماهیت رنج تارا هماهنگ است: او زنی نیست که همیشه بتواند دقیقاً نام آنچه آزارش میدهد بر زبان آورد، اما بدن و رفتار او بار این ناگفتهها را آشکار میکنند. قدرت بازی در آن است که تارا را نه قدیس میکند و نه به قربانیای بیاراده فرو میکاهد. او میتواند همزمان نسبت به زندگیاش بیگانه، نسبت به آیندهاش مردد و نسبت به کسانی که دوستشان دارد دچار احساسات متناقض باشد.
همین پیچیدگی، تصمیمش را باورپذیر میسازد. تماشاگر ممکن است با همهٔ انتخابهای او موافق نباشد، اما دشوار است انکار کند که نیازش به تغییر واقعی است. در کنار او، Dominic Cooper نقش مارک را با آمیزهای از صمیمیت و ناآگاهی بازی میکند. مارک را نمیتوان بهآسانی هیولایی یکبعدی دانست؛ او گاه میخواهد نزدیک شود و به همسرش کمک کند، اما درک و توجه لازم را ندارد.
شکاف میان قصد خوب و اثر واقعی رفتار، یکی از جنبههای مؤثر رابطهٔ این دو است. مشکل فقط نبود محبت نیست؛ ناتوانی در دیدن تجربهٔ دیگری نیز هست. ازدواج، صمیمیت و نادیدهماندن فیلم رابطهٔ زناشویی را از مسیر جزئیات ملموس میکاود. توقعهای روزمره، گفتوگوهای بیثمر و نابرابری در توجه و مسئولیت، تصویری از رابطهای میسازند که الزاماً با یک بحران بزرگ فرو نمیپاشد.
« این کندی گاه میتواند فرساینده به نظر برسد، اما با وضعیت روحی شخصیت تناسب دارد. »
شخصیتها و اجرا
فرسایش آن آرام است؛ آنقدر آرام که اطرافیان ممکن است جدیاش نگیرند. تارا در میان خانواده حضور دارد، اما حضورش با دیدهشدن یکی نیست. اثر همچنین به صمیمیت جسمانی میپردازد، نه بهعنوان نشانهای ساده از نزدیکی، بلکه بهمنزلهٔ بخشی از عدم توازن رابطه. خواستههای مارک در این قلمرو برجستهتر از آمادگی و میل تارا به نظر میرسند.
این موضوع در کنار تقسیم نابرابر کار عاطفی و خانگی، مسئلهٔ رضایت و مرزهای فردی را وارد روایت میکند، بیآنکه فیلم برای آن پاسخی آسان عرضه کند. در بهترین لحظههایش، «The Escape» نشان میدهد که رابطه میتواند از بیرون پابرجا باشد و در عین حال یکی از دو نفر در آن احساس تنهایی کند. دوربین نزدیک و جهان بسته سبک بصری فیلم به تجربهٔ تارا نزدیک است.
دوربین در فاصلهای صمیمی از چهره و بدن او میماند و خانه را نه بهصورت فضایی آرامبخش، بلکه همچون محیطی پر از وظیفه و فشار ثبت میکند. این نزدیکی سبب میشود تماشاگر فرصت چندانی برای فاصلهگرفتن از آشفتگی شخصیت نداشته باشد. قابهای محدود و توجه به جزئیات روزمره، حس محصوربودن را تقویت میکنند.
این زبان بصری در نیمهٔ نخست بیشترین اثر را دارد، زیرا با واقعگرایی داستان همخوان است. در مقابل، موسیقی احساساتی و برخی نماهای انتزاعی گاه بیش از اندازه بر احساس موردنظر تأکید میکنند. جایی که بازی و تصویر بهتنهایی قادرند اضطراب یا خلأ را منتقل کنند، موسیقی ممکن است معنای صحنه را از پیش تعیین کند و از ظرافت آن بکاهد.
« فرسایش آن آرام است؛ آنقدر آرام که اطرافیان ممکن است جدیاش نگیرند. »
فضا و فرم؛ لحن بصری
این ناهماهنگی، هرچند فیلم را از پا نمیاندازد، از انسجام لحن میکاهد. گریز از خانه و افت روایت تصمیم تارا برای ترک خانه، نقطهٔ تغییر مهمی است؛ اما رفتن به معنای رسیدن فوری به آزادی یا شناخت روشن نیست. سفر او به پاریس میتواند در نگاه نخست وعدهٔ دگرگونی بدهد، بااینحال فیلم در این بخش بخشی از نیروی واقعگرایانهٔ خود را از دست میدهد.
مواجهه با مرد فرانسوی، که امکان دارد دریچهای برای تجربهای تازه باشد، در قیاس با کشمکشهای خانه کماثرتر از کار درمیآید. دلیل اصلی این افت آن است که بخش نخست فیلم از جزئیات رابطه و فشارهای انباشته نیرو میگیرد، حال آنکه بخش پاریس بیشتر با امکانهای نمادین گریز سروکار دارد. تغییر مکان بهخودیخود نمیتواند پیچیدگی بحران تارا را حل کند، اما روایت گاهی برای این مرحله فرصت کافی فراهم نمیآورد.
بنابراین سفر، بهجای آنکه به کاوشی همسنگ با بخش خانگی بدل شود، در بعضی لحظهها راهحلی روایی یا مکثی گذرا به نظر میرسد. پایان باز و محدودیتهای اثر بخش پایانی شتاب بیشتری دارد و سرنوشت تارا را بهروشنی جمعبندی نمیکند. این ابهام میتواند با منطق فیلم سازگار باشد: شناخت خویشتن و تصمیمگیری دربارهٔ زندگی معمولاً در یک لحظه به پایان نمیرسد.
بااینحال، پایان باز زمانی بیشترین تأثیر را دارد که مسیر رسیدن به آن به اندازهٔ کافی بسط یافته باشد. در اینجا، فشردگی قسمت پایانی سبب میشود برخی پیامدهای عاطفی و عملی تصمیم تارا کمرنگ بمانند. همچنین فیلم گاه میان دو تأکید مردد میشود: از یکسو میخواهد تصویری واقعگرایانه از فرسودگی یک زن در زندگی خانوادگی ارائه دهد، و از سوی دیگر، به سوی لحظههای شاعرانه و انتزاعی میرود.
« این ناهماهنگی، هرچند فیلم را از پا نمیاندازد، از انسجام لحن میکاهد. »
قوتها و کاستیها
این دو رویکرد میتوانند در کنار هم قرار گیرند، اما پیوندشان همیشه طبیعی نیست. با وجود این، کاستیهای نیمهٔ دوم از ارزش مشاهدهٔ دقیق شخصیت و بازی محوری Arterton نمیکاهند. جمعبندی «The Escape» در بهترین لحظههایش روایتی صادقانه و تأثیرگذار از زنی است که میان نقشهای خانوادگی، بهتدریج صدای درونی خود را از دست میدهد.
فیلم بهدرستی نشان میدهد که بحران همیشه از کمبودهای آشکار نمیآید؛ گاهی در زندگیای پدیدار میشود که از بیرون مرتب و کامل به نظر میرسد، اما برای یکی از ساکنانش جایی برای خواستن، اندیشیدن و انتخابکردن باقی نگذاشته است. بازی درخشان Gemma Arterton، فضاسازی نزدیک و نگاه دقیق به فرسودگی روزمره، اثر را به تجربهای ماندگار بدل میکنند.
در برابر این قوتها، افت روایت پس از رفتن تارا، دیدار کماثر در پاریس، شتاب پایان و برخی انتخابهای موسیقایی و تصویری قرار دارند. بااینهمه، فیلم بیش از آنکه دربارهٔ فرار از یک خانه باشد، دربارهٔ دشواریِ بازیافتن خویشتن است؛ سفری که آغازش ممکن است یک تصمیم قاطع باشد، اما معنایش در ادامه همچنان نامطمئن و گشوده میماند.
« این دو رویکرد میتوانند در کنار هم قرار گیرند، اما پیوندشان همیشه طبیعی نیست. »



ثبت دیدگاه