نقد و بررسی
نقد The Empty Hours | 2013
وعده ژانری؛ آنچه اثر وعده میدهد
خلأ بهمثابهٔ قهرمان «The Empty Hours» یا «Las horas muertas» فیلمی است که خلأ را صرفاً پسزمینهٔ رخدادها نمیگیرد؛ آن را به نیرویی فعال بدل میکند که زمان، رفتار و رابطههای آدمها را شکل میدهد. سباستیانِ هفدهساله، در غیاب عمویش، ادارهٔ متلی کمرونق را بر عهده میگیرد؛ جایی دورافتاده در ساحل وراکروز که روزهایش با انتظار، رفتوآمد پراکندهٔ مشتریان و کارهای تکراری میگذرد.
میراندا نیز میهمانی آشناست که ساعتهای اقامتش را در انتظار مردی سپری میکند که پیوسته دیر میرسد. برخورد این دو، بیش از آنکه رویدادی ناگهانی باشد، از دل تکرار و سکون سر برمیآورد. کارگردانی Aarón Fernández Lesur بر همین تناقض بنا شده است: در مکانی که ظاهراً هیچ اتفاق مهمی نمیافتد، تغییرهای عاطفی کوچکی شکل میگیرند که بهتدریج معنای روزمرگی را دگرگون میکنند.
فیلم از همان ابتدا روشن میسازد که تماشاگر را با پیرنگی پرحادثه روبهرو نخواهد کرد؛ جذابیتش در جزئیات و فاصلههای میان رویدادهاست. جغرافیای انزوا متل پالمارئال و ساحل اطراف آن، مهمترین عناصر فضاساز فیلماند. این مکان نه پناهگاهی گرم و دلنشین است و نه ویرانهای نمایشی؛ فضایی فرسوده، کمرفتوآمد و دور از مرکز زندگی روزمره است که آدمها را در مجاورت یکدیگر قرار میدهد، بیآنکه لزوماً به هم نزدیکشان کند.
رنگهای خاموش ساختمانها و سکوت ساحل، حسِ ماندن در جایی موقت را تقویت میکنند؛ گویی هرکس تنها برای مدتی کوتاه در این نقطه توقف کرده و زندگی اصلیاش جایی دیگر جریان دارد. این انزوا در قابهای کشیده و نگاه آرام دوربین آشکار میشود. فیلم بهجای آنکه محیط را با موسیقی یا توضیح مستقیم به تماشاگر تحمیل کند، اجازه میدهد زمان در تصویر رسوب کند: اتاقهای خالی، میز پذیرش، راههای اطراف متل و ساحلی که گاه بیش از شخصیتها حضور دارد.
« میراندا نیز میهمانی آشناست که ساعتهای اقامتش را در انتظار مردی سپری میکند که پیوسته دیر میرسد. »
روایت و ریتم؛ جریان داستان
نتیجه، فضایی است که هم ملموس است و هم اندکی رؤیاگون؛ مکانی واقعی با کیفیتی معلق، انگار بیرون از شتاب معمول جهان. زمانِ کشآمده و ریتم روایت عنوان فیلم بهخوبی با ساختار آن هماهنگ است. ساعتهای خالی در اینجا زمان مرده نیستند؛ فرصتیاند برای مشاهده، خیالپردازی و شکلگیری میل. نماهای طولانی و مکثهای حسابشده به ما امکان میدهند آنچه را در قصه کمرنگ است، در چهرهها و رفتارها دنبال کنیم.
سباستیان در بخشی از روزها کاری جز نشستن، سرککشیدن به اطراف یا پیدا کردن راهی برای گذراندن وقت ندارد؛ اما همین بیکاری به ما نشان میدهد که او چطور جهان را میآموزد و آدمها را از فاصلهای نزدیک زیر نظر میگیرد. این انتخاب فرمی، هم نقطهٔ قوت فیلم است و هم خطر اصلی آن. ریتم آرام، با زندگی یکنواخت شخصیتها تناسب دارد و از تبدیل رابطهٔ آنها به ملودرامی شتابزده جلوگیری میکند.
بااینحال، سکون گاه چنان امتداد مییابد که تماشاگر ممکن است احساس کند فیلم بیش از اندازه بر حالوهوا تکیه کرده و پیشروی دراماتیک را به تعویق انداخته است. صبر، در این اثر، شرط ورود به تجربهٔ آن است؛ اما هر مکثی الزاماً به کشفی تازه نمیانجامد. سباستیان و میراندا: نزدیکی در فاصله رابطهٔ سباستیان و میراندا با گفتوگوهای ساده و موقعیتهای روزمره ساخته میشود.
آنها نه از ابتدا همرازند و نه فیلم برای نزدیکشدنشان به یک اعتراف بزرگ یا واقعهای تکاندهنده متوسل میشود. پیوندشان در نگاهها، مکثها و شیوهٔ حضورشان کنار یکدیگر شکل میگیرد. سباستیان به میراندا جذب میشود، اما آنچه او را به سوی این زن میکشاند فقط شور جوانی نیست؛ میراندا با او چنان سخن میگوید که گویی حضور و نظرش را جدی میگیرد.
« زمانِ کشآمده و ریتم روایت عنوان فیلم بهخوبی با ساختار آن هماهنگ است. »
شخصیتها و اجرا
برای نوجوانی که بخش بزرگی از روز را در تنهایی میگذراند، این توجه میتواند تجربهای تعیینکننده باشد. میراندا نیز شخصیتی یکبعدی نیست که صرفاً موضوع شیفتگی پسر باشد. او در میان زندگی کاری و قرارهایی که به انتظار و تعویق گره خوردهاند، حضوری مستقل دارد؛ زنی که خواستهها و محدودیتهای خودش را با خود به متل آورده است.
فیلم هوشمندانه از توضیح بیش از اندازهٔ گذشته یا انگیزههای او پرهیز میکند و اجازه میدهد بخشی از شخصیتش از رفتار و لحنش فهمیده شود. البته اختلاف سن و موقعیت میان این دو، رابطه را از سادگی یک دلبستگی معمولی بیرون میبرد و آن را به قلمرو نابرابری و مرزهای اخلاقی نزدیک میکند. فیلم این تنش را بهانهای برای شوکآفرینی نمیسازد؛ بیشتر میکوشد دشواری موقعیت را در سکوت و احتیاط نگه دارد.
همین ظرافت، گاه به ابهام سازنده میانجامد و گاه ممکن است برای تماشاگرانی که انتظار موضعگیری روشنتری دارند، نوعی کمگویی به نظر برسد. بازیها و شخصیتپردازی بازی Kristyan Ferrer در نقش سباستیان، بر حضور طبیعی و واکنشهای کوچک استوار است. او نوجوانی را تصویر میکند که نه کودک است و نه به بزرگسالی رسیده؛ در رفتارهایش نوعی آمادگی برای تجربهکردن دیده میشود، اما هنوز خامی و بیتجربگیاش را پنهان نمیکند.
سباستیان بیش از آنکه با سخنرانی یا توضیح شخصیتش را آشکار کند، از طریق توجهکردن، تقلیدکردن و آزمودن نقشهای تازه شناخته میشود. همین ویژگی به او بُعدی باورپذیر میدهد. Adriana Paz نیز میراندا را با ترکیبی از گرما، خستگی و خویشتنداری بازی میکند. او اجازه نمیدهد شخصیت به تصویری صرفاً اغواگر یا غمگین فروکاسته شود؛ در لحظهای میتواند صمیمی باشد و در لحظهای دیگر فاصلهاش را حفظ کند.
« برای نوجوانی که بخش بزرگی از روز را در تنهایی میگذراند، این توجه میتواند تجربهای تعیینکننده باشد. »
فضا و فرم؛ لحن بصری
بازی دو بازیگر اصلی به فیلم کمک میکند تا رابطه را بدون تأکیدهای بیرونی پیش ببرد. بخش مهمی از معنای صحنهها در فاصلهٔ میان آنهاست: در آنچه گفته نمیشود، در مکثی که طول میکشد و در تغییری کوچک در میزان راحتیشان با حضور یکدیگر. زندگی پیرامونی و خردهداستانها متل فقط محل ملاقات دو شخصیت اصلی نیست؛ رفتوآمدهای پراکنده و آدمهای حاشیهای، تصویری از جامعهای کوچک و روزمره میسازند.
عموی سباستیان، کارکنان متل و کسانی که در اطراف آن کار میکنند، جهان داستان را از انزوای کامل بیرون میآورند. حضور پسر نارگیلفروش نیز میتوانست امتدادی معنادار برای تجربهٔ سباستیان باشد: همنشینی دو نوجوان در دو سوی خیابان، هر یک سرگرم کاری تکراری و وابسته به رفتوآمد اندک مشتریان.
اما این خردهداستان به اندازهٔ ظرفیتش در بافت اصلی ادغام نمیشود. ارتباط آن با مسیر عاطفی سباستیان همیشه روشن یا پرورشیافته نیست و بعضی از صحنههایش بیشتر حس پرسهزدن در پیرامون روایت را دارند تا افزودن لایهای ضروری به آن. همین مسئله به پراکندگی خفیفی میانجامد: فیلم در لحظاتی چنان مفتون ثبت فضای اطراف میشود که پیوند میان جزئیات و تحول شخصیتها سست میگردد.
تصویر، سکوت و زندگی روزمره فیلم بهجای آنکه روزمرگی را با نشانههای پررنگ سینمایی زیبا کند، میکوشد زیبایی پنهان در آن را آشکار سازد. قابها و سکوتها به تماشاگر فرصت میدهند به چهرهها و فضاها خو بگیرد. در این شیوه، حتی کارهای پیشپاافتاده میتوانند معنایی پیدا کنند: کاری که سباستیان انجام میدهد، راهی که برای گذراندن وقت انتخاب میکند، یا تکرار انتظار در روزهای میراندا.
« بازی دو بازیگر اصلی به فیلم کمک میکند تا رابطه را بدون تأکیدهای بیرونی پیش ببرد. »
قوتها و کاستیها
زندگی در این فیلم مجموعهای از لحظههای کوچک است که اهمیتشان تنها پس از کنار هم قرارگرفتن معلوم میشود. بااینحال، زیبایی بصری گاهی بر پیشبرد داستان سایه میاندازد. بعضی لحظهها بیش از آنکه شخصیتها را به مرحلهای تازه برسانند، به تثبیت همان حالوهوا کمک میکنند. این تکرار برای برخی تماشاگران تجربهای مراقبهوار و دلنشین خواهد بود؛ برای برخی دیگر، نشانهای از کمبود تراکم روایی.
فیلم نه کاملاً از این ضعف میگریزد و نه قرار است بهکلی از آن جدا شود، زیرا کندی و تکرار بخشی از منطق جهان آناند. جمعبندی «The Empty Hours» درام عاشقانهای پرحادثه یا قصهای با مسیر روشن و پیچشهای پیدرپی نیست؛ فیلمی است دربارهٔ انتظار، تنهایی و نزدیکیای که در فضایی دورافتاده و میان ساعتهای ظاهراً بیثمر شکل میگیرد.
مهمترین دستاوردش، خلق جهانی منسجم و ملموس است که در آن محیط، زمان و شخصیتها از هم جدا نمیشوند. بازیهای مهارشدهٔ Kristyan Ferrer و Adriana Paz نیز به رابطهٔ مرکزی ظرافت و اعتبار میبخشند. در برابر این امتیازها، ریتم بسیار آهسته و غلبهٔ فضاسازی بر پیشروی داستان ممکن است تماشاگر را از فیلم دور کند.
برخی خردهروایتها، بهویژه ماجرای پسر نارگیلفروش، بهاندازهٔ کافی در ساختار کلی جا نمیافتند. بااینهمه، اثر در آنچه میخواهد باشد موفق است: تصویری آرام از دورهای گذرا در زندگی دو انسان که در سکون یک متل ساحلی، برای مدتی کوتاه از تنهایی یکدیگر عبور میکنند.
« زندگی در این فیلم مجموعهای از لحظههای کوچک است که اهمیتشان تنها پس از کنار هم قرارگرفتن معلوم میشود. »



ثبت دیدگاه