نقد و بررسی
نقد سرجوخه گریزپا (The Elusive Corporal) | 1962
وعده ژانری؛ آنچه اثر وعده میدهد
بازگشت ژان رنوار به اسارت و آزادی «سرجوخهٔ گریزپا» ساختهٔ ژان رنوار، فیلمی دربارهٔ اسیران جنگی است، اما بیش از آنکه بر چگونگی فرار تمرکز کند، به نیرویی میپردازد که انسان را به تکرارِ کوشش وامیدارد. داستان در روزگار فروپاشی فرانسه در سال ۱۹۴۰ آغاز میشود: سرجوخهای جوان و از طبقهٔ مرفه به اسارت آلمانیها درمیآید و در اردوگاهها و محلهای کار اجباری، راههای گوناگونی برای گریختن میآزماید.
در هر مرحله آدمهایی با منش و پیشینهای متفاوت کنار او قرار میگیرند؛ کسانی که هر یک تصویری دیگر از وطن، وظیفه و آزادی در ذهن دارند. این طرح، زمینهای فراهم میآورد تا رنوار هم قصهای پرتحرک بسازد و هم به تأمل دربارهٔ معنای رهایی بپردازد. فیلم را میتوان همنشینیِ طنز و اندوه دانست؛ اثری که سختی اسارت را انکار نمیکند، اما اجازه نمیدهد فضای آن یکسره به تیرگی فروبغلتد.
رنوار در این بازگشت به جهان اسیران جنگی، به جای ساختن قهرمانی افسانهای، مردی را دنبال میکند که بارها ناکام میشود، اما میل به بیرون رفتن از حصارها را از دست نمیدهد. همین پافشاری، نه پیروزیهای بزرگ، محور عاطفی فیلم است. آزادی، نه فقط بیرون از اردوگاه در نگاه نخست، آزادی در فیلم معنایی روشن دارد: گریختن از سیمخاردارها، نگهبانان و اجبار روزمره.
اما هرچه سرجوخه با همراهان گوناگون روبهرو میشود، روشنتر میگردد که میل به آزادی در همه یکسان نیست. برای یکی، رهایی بازگشت به خانه و کار است؛ برای دیگری، بازپسگرفتن زندگی معمولی یا حفظ پیوندی انسانی که اردوگاه نتوانسته از میان ببرد. در نتیجه، فرار از زندان به پرسشی وسیعتر بدل میشود: انسان دقیقاً به سوی چه چیزی میگریزد؟
« این طرح، زمینهای فراهم میآورد تا رنوار هم قصهای پرتحرک بسازد و هم به تأمل دربارهٔ معنای رهایی بپردازد. »
روایت و ریتم؛ جریان داستان
این پرسش به فیلم عمق میدهد، بیآنکه آن را به رسالهای انتزاعی تبدیل کند. رنوار معنا را از خلال رفتار و گفتوگوی روزمره بیرون میکشد؛ از تصمیمهای کوچک، همدستیهای ناگهانی و لحظههایی که آدمها در آن، حتی زیر فشار، شخصیت واقعی خود را آشکار میکنند. آزادی در این جهان وعدهای یکسان برای همگان نیست؛ هر کس تصویری خصوصی از آن دارد و همین تفاوت، به شبکهٔ شخصیتها جان میبخشد.
طنز در دل ناکامی یکی از جذابیتهای اصلی فیلم، شیوهای است که نقشههای فرار را به کمدی بدل میکند، بیآنکه همهچیز را به هجو سبکسرانه فروبکاهد. موقعیتها گاه مضحکاند و شکستها گاه چنان ناگهانی رخ میدهند که خنده از غافلگیری برمیخیزد. بااینحال، طنز رنوار صرفاً وسیلهای برای سرگرمی نیست؛ راهی است برای نشاندادن سازگاری انسان با وضعیتی که در اصل هیچ چیز خندهداری در آن وجود ندارد.
کمدی، فشار و تحقیر را از قاب بیرون نمیراند، بلکه فاصلهای کوتاه میان شخصیت و نومیدی میسازد. زندانیان با شوخی، تدبیر و بداههپردازی میکوشند اختیار ازدسترفته را، هرچند موقت، بازپس گیرند. از این رو، خنده در فیلم بیشتر نشانهٔ مقاومت است تا بیاعتنایی به رنج. بااینهمه، همین انتخاب لحن گاهی محل تردید میشود: تماشاگر ممکن است احساس کند که گرمای کمدی، تلخی تجربهٔ اسارت را نرمتر از حد لازم کرده است.
سرجوخه؛ قهرمانی با نیروی حرکت بازی ژانپیر کاسل به شخصیت اصلی سرزندگی و شتابی باورپذیر میبخشد. سرجوخه نه نابغهای بیخطا است و نه پهلوانی که هر مانعی را با اطمینان پشت سر بگذارد. نیروی او در ادامهدادن است: شکست میخورد، ناچار میشود دوباره خود را با محیط تازه وفق دهد و باز راهی برای بیرونرفتن بجوید.
« این پرسش به فیلم عمق میدهد، بیآنکه آن را به رسالهای انتزاعی تبدیل کند. »
شخصیتها و اجرا
کاسل این عزم را با جنبوجوش و واکنشهای ظریف منتقل میکند، بیآنکه شخصیت را به نماد خشکِ اراده تبدیل کند. در کنار او، گروهی از مردان با منشها و خواستههای متفاوت قرار میگیرند. سرجوخه بهتنهایی مرکز جهان فیلم نیست؛ اهمیتش در آن است که حضور و کوشش او دیگران را به واکنش وامیدارد و تفاوتهایشان را آشکار میکند.
نقشهای فرعی نیز هرچند همیشه مجال گسترش کامل نمییابند، به جهان اردوگاه تنوع میبخشند. رنوار در همین برخوردهای کوتاه، به جای قضاوت شتابزده، برای آدمها نوعی حرمت قائل میشود. همبستگی و نگاه انسانی رنوار فرار در «سرجوخهٔ گریزپا» پروژهای فردی باقی نمیماند. هر نقشه به نوعی همراهی نیاز دارد؛ گاه از سوی رفیقی در اردوگاه و گاه از سوی کسی بیرون از فضای نظامی.
آدمهایی که در شرایط عادی شاید مسیر مشترکی نداشتند، در موقعیت اسارت به یکدیگر وابسته میشوند. این وابستگی، فیلم را از قصهای صرفاً ماجراجویانه فراتر میبرد و آن را به روایتی دربارهٔ همبستگی در جهانی فروپاشیده تبدیل میکند. نگاه انسانی رنوار در نحوهٔ ترسیم شخصیتها نیز پیداست. فیلم، انسانها را تنها به ملیت، طبقه یا جایگاهشان فرو نمیکاهد و بیش از آنکه بر مرزبندیهای ساده تکیه کند، به انگیزههای فردی توجه نشان میدهد.
این رویکرد به فضا گرما میبخشد؛ حتی در محیطی که کنترل و محرومیت بر آن حاکم است، امکان تفاهم و یاری از میان نمیرود. البته گرمای نگاه کارگردان گاهی باعث میشود تضادها بیش از اندازه نرم و آشتیپذیر به نظر برسند. ریتم و تکرار؛ نیرویی که دو لبه دارد ساختار فیلم بر کوششهای پیدرپی برای فرار استوار است.
« کاسل این عزم را با جنبوجوش و واکنشهای ظریف منتقل میکند، بیآنکه شخصیت را به نماد خشکِ اراده تبدیل کند. »
فضا و فرم؛ لحن بصری
این تکرار از حیث مضمون معنادار است: هر ناکامی نشان میدهد که ارادهٔ سرجوخه با یک شکست پایان نمیگیرد. هر موقعیت تازه نیز فرصتی برای آزمودن تدبیر، شجاعت یا همراهی آدمها فراهم میکند. تکرار، در این معنا، صورت رواییِ پافشاری است. اما همین ساختار، نقطهٔ آسیبپذیر فیلم هم هست. وقتی الگوی نقشه، امید و ناکامی چند بار بازمیگردد، پیشروی روایت ممکن است از شتاب بیفتد و تفاوت میان موقعیتها کمرنگ شود.
فیلم در بعضی بخشها بیشتر بر دلنشینی برخوردها تکیه میکند تا بر دگرگونی درونی شخصیتها؛ ازاینرو، تماشاگر ممکن است احساس کند که حلقهٔ اصلی داستان بیش از اندازه به دور خود میچرخد. این یکنواختی کامل نیست، اما مانع میشود فیلم در همهٔ لحظهها نیروی دراماتیک یکسانی داشته باشد. نسبت با «توهم بزرگ» مقایسهٔ فیلم با «توهم بزرگ» ژان رنوار تقریباً اجتنابناپذیر است؛ هر دو به اسارت جنگی، تفاوتهای اجتماعی و امکان پیوند میان انسانها میپردازند.
بااینحال، «سرجوخهٔ گریزپا» را نباید صرفاً تکرار اثری پیشین دانست. اینجا تمرکز بیش از آنکه بر چشماندازی گسترده از مناسبات طبقاتی و ملی باشد، بر تجربهٔ روزمرهٔ مردی قرار دارد که میخواهد آزاد شود و با آدمهایی روبهرو میشود که آزادی را به شیوهای دیگر تعریف میکنند. با وجود این تفاوت، فیلم در پرداخت شخصیتها و انباشت نیروی دراماتیک به ژرفای «توهم بزرگ» نمیرسد.
برخی چهرههای فرعی بیشتر حامل یک حالت یا ایدهاند تا شخصیتهایی با تحول کامل. فیلم بهجای آنکه فشار خود را در مسیری فزاینده متمرکز کند، بارها به سرزندگی موقعیت و گرمای رابطهها بازمیگردد. این انتخاب بخشی از هویت اثر است، اما برای تماشگری که انتظار تراژدی یا تحلیل تاریخیِ پرشدتتری دارد، میتواند محدودکننده باشد.
« این تکرار از حیث مضمون معنادار است: هر ناکامی نشان میدهد که ارادهٔ سرجوخه با یک شکست پایان نمیگیرد. »
قوتها و کاستیها
جمعبندی «سرجوخهٔ گریزپا» اثری گرم، خوشریتم در بسیاری از لحظات و سرشار از نگاهی مهربان به انسانهایی است که آزادیشان را از دست دادهاند، اما میل به انتخاب را کاملاً وا نمیگذارند. طنز هوشمندانه، بازی پرتحرک ژانپیر کاسل و توجه رنوار به پیوندهای انسانی، به فیلم هویتی مستقل میبخشد.
در مقابل، تکرار کوششهای نافرجام، محدودماندن عمق برخی شخصیتها و فاصلهگرفتن گهگاه از تلخی جنگ، از نیروی کلی آن میکاهد. ارزش فیلم بیش از آنکه در تعلیقِ فرارها باشد، در نگاهش به معنای آزادی نهفته است: آزادی برای هر شخصیت صورتی متفاوت دارد، اما میل به آن میتواند میان آدمهایی با سرگذشتهای گوناگون پیوند برقرار کند.
رنوار از دل ناکامیهای کوچک، تصویری انسانی از امید میسازد؛ امیدی نه پرطمطراق و پیروزمندانه، بلکه روزمره، شکننده و پیوسته در حال تجدید.
« طنز هوشمندانه، بازی پرتحرک ژانپیر کاسل و توجه رنوار به پیوندهای انسانی، به فیلم هویتی مستقل میبخشد. »



ثبت دیدگاه