نقد و بررسی
نقد روز هشتم (The Eighth Day) | 1996
وعده ژانری؛ آنچه اثر وعده میدهد
برخورد دو جهان «روز هشتم» ساختهٔ ژاکو فان دورمل، فیلمی دربارهٔ برخورد دو جهان است: جهان هری، مردی منظم و گرفتار وظایف، و جهان ژرژ، مردی که قواعد معمول زندگی را به شیوهٔ خود میفهمد و به لحظههای کوچک واکنش نشان میدهد. هری فروشندهای پرمشغله است که اندوه و آشفتگی زندگی خانوادگیاش را پشت عادتهای کاری پنهان میکند.
ژرژ، که از آسایشگاه گریخته، در مسیر او قرار میگیرد و رابطهای نامنتظر میانشان شکل میگیرد. همین برخورد ساده، بهانهای میشود برای فیلم تا دربارهٔ تنهایی، وابستگی و امکان دوباره دیدن زندگی تأمل کند. «روز هشتم» محصول مشترک بلژیک، فرانسه و بریتانیاست و در سال ۱۹۹۶ ساخته شده است. دوستی بهمثابهٔ دگرگونی هستهٔ عاطفی فیلم نه بر شباهت دو مرد، بلکه بر فاصلهٔ میان آنها بنا شده است.
هری میکوشد همهچیز را در چارچوب برنامه و مسئولیت نگه دارد؛ ژرژ با جهان رابطهای بیواسطهتر دارد و حضورش نظم هری را مدام برهم میزند. در نگاه نخست، این تفاوت میتواند به الگویی آشنا بینجامد: مردی خسته و سختگیر در کنار همراهی سرزنده، که به او یادآوری میکند چگونه از زندگی لذت ببرد.
فیلم نیز از این الگو فاصلهٔ کامل نمیگیرد، اما بهترین لحظههایش زمانی پدید میآیند که دوستی را نه نسخهای فوری برای اندوه هری، بلکه تجربهای دوطرفه نشان میدهد؛ هر دو به دیگری نیاز دارند، هرچند این نیاز را به یک شکل بیان نمیکنند. اهمیت این پیوند در آن است که تغییر هری صرفاً نتیجهٔ شنیدن پندهای ژرژ نیست.
« هری فروشندهای پرمشغله است که اندوه و آشفتگی زندگی خانوادگیاش را پشت عادتهای کاری پنهان میکند. »
روایت و ریتم؛ جریان داستان
دگرگونی از تماس مداوم با شیوهای دیگر از بودن شکل میگیرد: از مکث کردن، توجه به محیط و پذیرفتن لحظههایی که قرار نیست به هدفی بزرگ برسند. فیلم برای این دگرگونی شتاب زیادی دارد و گاه آن را بیش از اندازه روشن و بیواسطه عرضه میکند؛ بااینحال، رابطهٔ مرکزی چنان گرم و صمیمی است که احساسبرانگیزی آن معمولاً تصنعی به نظر نمیرسد.
بازیگری و رابطهٔ دونفره بخش مهمی از اثرگذاری فیلم بر دوش دانیل اوتوی و پاسکال دوکن است. اوتوی هری را با خستگیای مهارشده بازی میکند؛ مردی که حتی هنگام فروپاشی عاطفی نیز میکوشد ظاهر آدمی مسلط را حفظ کند. بازی او بهجای تأکید مداوم بر رنج، آن را در رفتارهای روزمره و واکنشهای کوچک آشکار میسازد.
به همین دلیل، فاصلهٔ هری از دیگران فقط در آنچه میگوید دیده نمیشود، بلکه در نحوهٔ حضورش در صحنه نیز حس میشود. دوکن در نقش ژرژ، حضوری گشودهتر و پیشبینیناپذیرتر دارد. بازی او به فیلم انرژی و لطافتی میبخشد که با گرفتگی آغازین هری تضاد پیدا میکند. ارزش این اجرا فقط در شور و دلنشینی شخصیت نیست؛ ژرژ گاهی خواستهها، دلخوریها و نیازهای خود را دارد و نباید صرفاً ابزاری برای بهبود حال هری تلقی شود.
بااینهمه، فیلم همیشه از دام چنین نگاهی نمیگریزد: شخصیت ژرژ بعضی وقتها بیش از آنکه از درون خودش گسترش یابد، در خدمت مسیری قرار میگیرد که هری باید طی کند. به پاسکال دوکن و دانیل اوتوی برای بازی در این فیلم جایزهٔ مشترک بهترین بازیگر جشنوارهٔ کن سال ۱۹۹۶ تعلق گرفت. خیال، موسیقی و زیبایی روزمره «روز هشتم» واقعگرایی خشک را کنار میزند و به سوی فضایی خیالانگیز میرود.
« بازیگری و رابطهٔ دونفره بخش مهمی از اثرگذاری فیلم بر دوش دانیل اوتوی و پاسکال دوکن است. »
شخصیتها و اجرا
تصاویر و خیالهای ژرژ گاه منطق معمول روایت را نرم میکنند و به فیلم اجازه میدهند در کنار اندوه، سرزندگی و شوخی را نیز نگه دارد. این انتخاب، جهان درونی شخصیت را به زبانی تصویری تبدیل میکند: خیال فقط آرایش صحنه نیست، بلکه راهی برای نشان دادن چگونگی تجربهٔ جهان از سوی ژرژ است. حضور موسیقی و لحظههای نمایشی نیز به این کیفیت میافزاید و فضای اثر را از یک درام اجتماعی کاملاً واقعگرا دور میکند.
در مقابل این تصویرهای خیالپردازانه، فیلم بارها به جزئیات ساده بازمیگردد: مکثی کوتاه، منظرهای طبیعی یا فرصتی برای همراهی خاموش. این لحظهها یادآور آناند که شگفتی لزوماً در رخدادی خارقالعاده پنهان نیست؛ گاهی در توانایی دیدن چیزی است که روزمرگی از چشم پنهان کرده. بااینحال، شیوهٔ بیان بصری فیلم همیشه یکدست نیست.
بعضی خیالپردازیها بهخوبی از دل شخصیت بیرون میآیند، اما برخی دیگر چنان آشکار بر لطافت و تأثیر عاطفی تکیه دارند که ممکن است برای تماشاگرانی که بیان مهارشدهتر را ترجیح میدهند، بیش از اندازه تزئینی جلوه کنند. روایت آشنا و عاطفهٔ بیپرده آسیبپذیرترین جنبهٔ فیلم، وابستگی آن به الگویی آشناست: فردی گرفتار و ناخرسند با شخصیتی متفاوت روبهرو میشود و از همراهی او راهی تازه برای زیستن میآموزد.
این چارچوب برای ساختن پیوندی گرم کارآمد است، اما گاهی مسیر تحول هری را قابلپیشبینی میکند. در برخی لحظهها، فیلم پیش از آنکه تعارضها را به اندازهٔ کافی بپروراند، به سمت نتیجهٔ احساسی موردنظرش حرکت میکند. مخاطب ممکن است پیشاپیش دریابد که دوستی قرار است چه معنایی برای هری داشته باشد؛ در نتیجه، کشش روایت بیشتر از جنس همحسی است تا کشف.
« بااینحال، شیوهٔ بیان بصری فیلم همیشه یکدست نیست. »
فضا و فرم؛ لحن بصری
همین مسئله به پرداخت شخصیتها نیز مربوط میشود. هری ظرفیت تبدیل شدن به شخصیتی پیچیدهتر را دارد: مسئولیتهای خانوادگی، تنهایی و فشار کار در او کنار هم قرار گرفتهاند، اما برخی از این لایهها بیشتر بهعنوان زمینهٔ داستان باقی میمانند تا تعارضهایی که فیلم با حوصله بکاود. ژرژ نیز گاهی در قالب نماد آزادی و شور زندگی محصور میشود.
فیلم او را با گرمی و احترام به تصویر میکشد، اما همیشه به اندازهٔ کافی از نقش «آموزگار زندگی» فراتر نمیرود. این سادهسازی مانع از تأثیر عاطفی فیلم نیست، ولی دامنهٔ تحلیل آن را محدود میکند. نگاه فیلم به تفاوت و همدلی یکی از پرسشهای مهمی که فیلم پیش میکشد، این است که جامعه چه کسی را «عادی» میپندارد و این داوری چه اثری بر رابطهٔ آدمها میگذارد.
ژرژ در نهادی زندگی میکند که او را از جهان بیرون جدا کرده، اما فیلم نمیخواهد این جدایی را به حکم نهایی دربارهٔ او بدل کند. برخوردش با هری، امکان رابطهای را نشان میدهد که از ترحم صرف فراتر میرود و به همراهی و صمیمیت نزدیک میشود. این نکته از جنبههای انسانی اثر است: ژرژ فقط موضوع مراقبت نیست؛ او نیز در دوستی حضور فعال دارد و بر زندگی دیگری اثر میگذارد.
بااینحال، نگاه فیلم به تفاوت گاهی آرمانی و سادهساز میشود. ژرژ در بخشهایی به سرچشمهٔ شادی و صداقتی بدل میشود که گویی جهان اطرافش از آن محروم است. چنین تصویر لطیفی میتواند دلنشین باشد، اما خطر آن را دارد که تفاوت فردی را به مجموعهای از نشانههای شاعرانه تقلیل دهد. فیلم بیش از آنکه به تجربههای اجتماعی و دشواریهای زیست ژرژ بپردازد، بر معنایی تمرکز میکند که حضور او برای هری دارد.
« همین مسئله به پرداخت شخصیتها نیز مربوط میشود. »
قوتها و کاستیها
این انتخاب، مرکز عاطفی روایت را روشن نگه میدارد، ولی پرسشهای عمیقتر دربارهٔ استقلال و پیچیدگی شخصیت ژرژ را تا اندازهای ناتمام میگذارد. جمعبندی «روز هشتم» فیلمی است گرم، خیالپردازانه و آشکارا احساسبرانگیز؛ اثری که قدرت اصلیاش را از رابطهٔ دونفره و بازیهای صمیمی دانیل اوتوی و پاسکال دوکن میگیرد.
فیلم با یادآوری ارزش مکث و توجه به لحظههای کوچک، تجربهای دلنشین میسازد و در بهترین لحظههایش از شعار فاصله میگیرد و اجازه میدهد خودِ رابطه معنا پیدا کند. درعینحال، روایت به الگویی آشنا تکیه دارد، پیامش گاه بیش از اندازه ساده میشود و شخصیتها میتوانستند با تناقضها و انگیزههای بیشتری پرداخت شوند.
این کاستیها از لطافت اثر نمیکاهند، اما روشن میکنند که «روز هشتم» بیش از آنکه در پیچیدگی روانشناختی بدرخشد، در صداقت عاطفی و تواناییاش برای زنده کردن حس شگفتی در امور معمولی اثرگذار است.
ثبت دیدگاه