نقد و بررسی
نقد The Eel | 1997
وعده ژانری؛ آنچه اثر وعده میدهد
بازگشت به جهان پس از فاجعه «مارماهی» ساختهٔ شوهی ایمامورا، فیلمی است که از دل جنایتی هولناک آغاز میشود، اما علاقهٔ اصلیاش نه بازسازی خشونت، بلکه دشواریِ ادامهدادن پس از آن است. تاکورو یاماشیتا، مردی که همسر خیانتکارش را کشته و مجازات زندان را گذرانده، پس از آزادی میکوشد در حاشیهٔ جامعه زندگی آرامی بسازد.
آرایشگاه کوچک او و مارماهیای که از زندان با خود آورده، به کانون این زندگی تازه بدل میشوند؛ زندگیای که در آن سکوت، بیش از آنکه نشانهٔ بیاعتنایی باشد، سپری در برابر جهانی است که یاماشیتا دیگر به آن اعتماد ندارد. فیلم از همان آغاز، تماشاگر را با پرسشی اخلاقی روبهرو میکند: آیا انسان میتواند پس از ارتکاب عملی نابخشودنی، دوباره به زندگی بازگردد؟
ایمامورا پاسخ را در قالب حکم یا موعظه عرضه نمیکند. او بهجای آن، روزمرگی شخصیتش را دنبال میکند؛ کارکردن، غذاخوردن، ماهیگیری و مواجهه با کسانی که کمکم به دایرهٔ زندگیاش وارد میشوند. این انتخاب، بار دراماتیک فیلم را از حادثه به فرایند انتقال میدهد: بازگشت به زندگی نه لحظهای قاطع، بلکه مجموعهای از گامهای لرزان و گاه متناقض است.
لحن میان طنز و اندوه یکی از جذابیتهای «مارماهی» در آن است که تاریکی موضوعش را با لحنی یکدست و سنگین روایت نمیکند. فیلم میان درام، طنز و لحظههایی نزدیک به امر نامتعارف حرکت میکند. حضور آدمهای عجیبوغریب پیرامون آرایشگاه، گاه صحنههایی کمیک میسازد؛ اما این خندهها هرگز کاملاً آسوده نیستند.
« ایمامورا پاسخ را در قالب حکم یا موعظه عرضه نمیکند. »
روایت و ریتم؛ جریان داستان
چیزی در زیر سطح شوخیها یادآوری میکند که شخصیتها زخمیاند و خنده شاید راهی برای تابآوردن باشد، نه نشانهٔ رهایی کامل. این نوسان لحن، به جهان فیلم کیفیتی انسانی میبخشد. ایمامورا آدمها را نه به صورت نمادهای پاک و شرور، بلکه با ضعفها، هوسها و رفتارهای غیرقابلپیشبینیشان نشان میدهد.
گاه فیلم از یک موقعیت عاطفی به رفتاری مضحک یا خشن میلغزد؛ این لغزش میتواند برای بخشی از مخاطبان نشانهٔ بینظمی باشد، اما با نگاه کلی اثر تناسب دارد. زندگی در این فیلم نه مطابق قواعد یک ملودرام منظم پیش میرود و نه زخمها را در قالبی باشکوه و قابلکنترل جا میدهد. یاماشیتا؛ شخصیتِ ساختهشده از سکوت کوجی یاکوشو در نقش یاماشیتا، تصویری بهیادماندنی از مردی ارائه میدهد که حضورش بیشتر از سخنش حرف میزند.
بازی او بر تغییرات کوچک استوار است: مکثی کوتاه، نگاه گریزان، حرکتی حسابشده یا واکنشی که گویی پیش از رسیدن به چهره در درون شخصیت متوقف میشود. او یاماشیتا را نه صرفاً سرد و بیعاطفه، بلکه انسانی نشان میدهد که برای جلوگیری از آسیبپذیری، ارتباط را به حداقل رسانده است. این بازی ظریف، هم نقطهٔ قوت فیلم است و هم سرچشمهٔ یکی از محدودیتهایش.
کمحرفی شخصیت، بهخوبی انزوای او را منتقل میکند، اما گاهی فیلم چنان به سکوتش وفادار میماند که دسترسی به دنیای درونی او دشوار میشود. تماشاگر ناچار است معنای رفتارهایش را از نشانههای پراکنده حدس بزند؛ روش مؤثری برای حفظ رازآلودگی، اما نه همیشه کافی برای ایجاد نزدیکی عاطفی. یاماشیتا در مرکز فیلم است، ولی ذهن و احساسش اغلب پشت دیواری باقی میماند که خود فیلم نیز چندان آن را نمیشکافد.
« این نوسان لحن، به جهان فیلم کیفیتی انسانی میبخشد. »
شخصیتها و اجرا
آرایشگاه و اجتماع کوچک آرایشگاه در ظاهر مکانی برای کار روزانه است، اما بهتدریج نقش فضایی اجتماعی را پیدا میکند؛ جایی که آدمهای شهر میآیند، مینشینند و بخشی از وجودشان را آشکار میکنند. فیلم با گردآوردن شخصیتهایی از جنسها و گذشتههای متفاوت، جامعهای کوچک و نامتجانس میسازد.
هرکدام از آنان نوعی تنهایی یا آشفتگی را با خود حمل میکنند، هرچند همه به یک اندازه مجال پرداخت نمییابند. ورود کیکو، زنی که یاماشیتا او را از مرگ نجات میدهد، تعادل این جهان بسته را تغییر میدهد. رابطهٔ میان آن دو بهسادگی به الگوی آشنای «نجاتدهنده و نجاتیافته» فروکاسته نمیشود؛ گذشتههای دشوار و ناتوانی در اعتمادکردن، نزدیکی را به امری تدریجی و پرمکث تبدیل میکند.
حضور کیکو امکان پیوند را پیش میکشد، اما فیلم بهدرستی از تبدیل این امکان به درمانی فوری و سادهانگارانه پرهیز میکند. آدمها با یافتن دیگری، گذشتهشان را از دست نمیدهند؛ فقط شاید بتوانند بار آن را جور دیگری حمل کنند. مارماهی؛ همدم، آینه و نشانه مارماهی، روشنترین تصویر نمادین فیلم است.
یاماشیتا با آن حرف میزند، در حالی که از گفتوگو با انسانها پرهیز میکند. این رابطه، هم مضحک است و هم اندوهبار: مردی که در برابر موجودی خاموش احساس امنیت میکند، زیرا پاسخ نمیخواهد، قضاوت نمیکند و او را به توضیح گذشتهاش وادار نمیسازد. مارماهی در این معنا همدمی خاموش و آینهای برای انزوای صاحبش است.
« فیلم با گردآوردن شخصیتهایی از جنسها و گذشتههای متفاوت، جامعهای کوچک و نامتجانس میسازد. »
فضا و فرم؛ لحن بصری
بااینحال، نمادپردازی فیلم همیشه به ظرافتِ بازی یاکوشو نیست. معنای مارماهی گاه بیش از اندازه روشن و مستقیم میشود و اثر آنقدر بر همارزی میان جانور و شخصیت تأکید میکند که مجال تفسیر مستقل کاهش مییابد. هنگامی که استعاره بارها توضیح داده شود، تصویر بخشی از نیروی رازآمیز خود را از دست میدهد.
فیلم در بهترین لحظههایش اجازه میدهد مارماهی صرفاً موجودی زنده در کنار مردی تنها باشد؛ در لحظههای کماثرتر، آن را به کلیدی برای گشودن معنای شخصیت تبدیل میکند. روایت و ناهماهنگیهای آن روایت «مارماهی» پرکشش و چندلایه است، اما پیوستگی آن همیشه استوار نیست. فیلم چندین شخصیت و رشتهٔ داستانی را وارد جهان خود میکند و در بعضی مقاطع، بهجای آنکه آنها را بهتدریج در ساختاری فشردهتر پیوند دهد، از شاخهای به شاخهٔ دیگر میرود.
این پراکندگی گاهی حس زندگیِ بیقاعدهٔ شهر کوچک را تقویت میکند؛ گاهی نیز باعث میشود برخی گرهها کمعمق بمانند یا انتظار تماشاگر برای پرداخت بیشتر بیپاسخ بماند. همین بینظمی، بخشی از طراوت فیلم را نیز میسازد. «مارماهی» بهجای حرکت در مسیری کاملاً پیشبینیپذیر، از برخورد شخصیتهای ناهمگون و تغییر ناگهانی حالوهوا نیرو میگیرد.
مشکل از جایی آغاز میشود که انعطاف روایی به گسست بدل میشود: بعضی موقعیتها بیشتر از آنکه حاصل تحول شخصیتها باشند، بهصورت رخدادهایی مستقل وارد میشوند. بااینهمه، فیلم در مجموع رشتهٔ عاطفی خود را حفظ میکند؛ رشتهای که به پرسش بازگشت، گناه و امکان برقراری رابطه گره خورده است. تصویر و فضای تأملبرانگیز فضای فیلم آرام است، اما سکون آن بیحاصل نیست.
« بااینحال، نمادپردازی فیلم همیشه به ظرافتِ بازی یاکوشو نیست. »
قوتها و کاستیها
شهر، آرایشگاه و مسیرهای روزانه، جهانی معمولی میسازند که در آن انتظار و تکرار بخش مهمی از تجربهٔ شخصیتهاست. رنگهای زنده و تصویرهای روشن، با تلخی داستان تضادی معنادار پیدا میکنند: جهان بیرون هنوز جریان دارد، حتی وقتی یاماشیتا میخواهد خود را از آن کنار بکشد. این روشنایی نه انکار اندوه، بلکه یادآوری حضور زندگی در کنار آن است.
ایمامورا از زیبایی بصری برای آراستن رنج استفاده نمیکند؛ دوربین بیشتر به فضا و رفتارها مجال میدهد تا اینکه احساس را با تأکیدهای نمایشی تحمیل کند. همین فاصله، به اثر حالتی مشاهدهگرانه میبخشد. تماشاگر گاه در موقعیتی قرار میگیرد که باید بهجای دریافت توضیح، از سکوتها و عادتهای روزانه معنایی بیرون بکشد.
این شیوه با شخصیت مرکزی سازگار است، هرچند در بعضی صحنهها میتواند فاصلهٔ عاطفی فیلم را بیش از اندازه افزایش دهد. جمعبندی «مارماهی» فیلمی دربارهٔ بخشایش آسان یا پاکشدن گذشته نیست؛ دربارهٔ امکان زیستن در کنار گذشتهای است که از میان نمیرود. شوهی ایمامورا با ترکیب طنز، درام و لحظههای نامتعارف، جهانی میسازد که شخصیتهای زخمیاش را همزمان مضحک، غریب و قابلدلسوزی میکند.
بازی کوجی یاکوشو، شخصیتپردازیهای فرعی و فضای آرام اثر، آن را به تجربهای ماندگار بدل میسازند. در برابر این دستاوردها، پراکندگی روایت، توضیح بیش از اندازهٔ نماد مارماهی و بستهماندن دنیای درونی یاماشیتا، مانع از آن میشود که همهٔ اجزای فیلم به یک اندازه قانعکننده باشند. بااینحال، این کاستیها جوهرهٔ اثر را از میان نمیبرند.
« شهر، آرایشگاه و مسیرهای روزانه، جهانی معمولی میسازند که در آن انتظار و تکرار بخش مهمی از تجربهٔ شخصیتهاست. »
جمعبندی
«مارماهی» در نهایت نه پاسخی قطعی دربارهٔ نجات میدهد و نه گذشته را با آشتیای ساده پشت سر میگذارد؛ تنها نشان میدهد که گاهی نخستین نشانهٔ بازگشت به زندگی، پذیرفتن حضور دیگری در سکوت است.



ثبت دیدگاه