نقد و بررسی
نقد The Duchess of Malfi | 2014
وعده ژانری؛ آنچه اثر وعده میدهد
جایگاه اثر و زمینهٔ نمایشی «The Duchess of Malfi» محصول ۲۰۱۴، اجرای صحنهای نمایشنامهٔ جان وبستر است که برای تلویزیون ثبت شده؛ کارگردانی آن را دومینیک درومگول بر عهده دارد و اجرا در تماشاخانهٔ سام وانامیکرِ مجموعهٔ شکسپیرز گلوب شکل گرفته است. این تمایز مهم است: با فیلمی داستانی که جهان خود را از راه تدوین و نماهای متنوع میسازد روبهرو نیستیم، بلکه با تئاتری فیلمبرداریشده مواجهیم؛ تجربهای که بخش عمدهٔ قدرتش از حضور بازیگران، معماری صحنه و رابطهٔ زندهٔ نور و تاریکی میآید.
بازسازی فضای تماشاخانهٔ ژاکوبی و نورپردازی با شمع نیز به این اثر چهرهای خاص میبخشد. این نمایشنامه از تراژدیهای انتقاممحور عصر جیمز اول است، اما نیروی آن تنها در دسیسه و خشونت خلاصه نمیشود. داستان ازدواج پنهانی دوشس با آنتونیو، مباشر محبوبش، در برابر ارادهٔ برادرانش قرار میگیرد؛ خواستِ شخصی او به مسئلهای دربارهٔ قدرت، طبقه و مالکیت بر زندگی زنان بدل میشود.
اجرای ۲۰۱۴ این تنش را در محیطی بسته و کمنور مینشاند؛ جهانی که در آن نگاهها، مکثها و نجواها گاه به اندازهٔ کنشهای آشکار معنا دارند. قدرت، خانواده و اختیار در مرکز درام، انتخاب دوشس قرار دارد: او زنی است که پس از بیوگی میخواهد آیندهاش را خود رقم بزند، اما منزلت اجتماعیاش آزادی او را تضمین نمیکند.
برعکس، جایگاهش او را به موضوع مراقبت، کنترل و معاملهٔ سیاسی بدل میسازد. برادرانش مخالفت خود را با زبان مصلحت و آبرو میپوشانند، ولی زیر این زبان، میل به فرمانروایی بر بدن و ارادهٔ خواهرشان آشکار است. ازدواج او با آنتونیو از این رو صرفاً عشقی پنهانی نیست؛ کنشی کوچک اما ریشهای در برابر نظمی است که برای او حق انتخاب قائل نمیشود.
« بازسازی فضای تماشاخانهٔ ژاکوبی و نورپردازی با شمع نیز به این اثر چهرهای خاص میبخشد. »
روایت و ریتم؛ جریان داستان
اجرا از شعارزدگی میپرهیزد و اجازه میدهد این مضمون از رفتار شخصیتها و مناسبات قدرت میانشان پدیدار شود. صمیمیت فضای نمایش، گفتوگوهای خصوصی را به مواجهههایی نزدیک و ملموس تبدیل میکند. تماشاگر در فاصلهای اندک شاهد آن است که چگونه امر شخصی زیر نگاه دستگاه خانواده و اشرافیت به تهدیدی عمومی تبدیل میشود.
همین نزدیکی، فشار روانی روایت را تشدید میکند، هرچند گاه به محدودشدن مقیاس هیجانی آن نیز میانجامد. دوشس؛ وقار و سرسختی بازی جما آرترتون در نقش دوشس از جنس نمایشگری پرطمطراق نیست. او شخصیت را با وقار و نوعی آرامش درونی بنا میکند؛ زنی که بهجای آنکه از آغاز قهرمانی بیتزلزل به نظر برسد، درون محدودیتهای موقعیتش راهی برای حفظ اختیار میجوید.
در بخشهایی از آغاز، این خویشتنداری به سردی و کمتحرکی نزدیک میشود. دوشس دیرتر از آنچه انتظار میرود گرمای عاطفی و نیروی مقاوم خود را آشکار میکند و در نتیجه، پیوند نخستین تماشاگر با شخصیت ممکن است اندکی به تأخیر بیفتد. بااینحال، این شروعِ محتاطانه لزوماً بیثمر نیست. فاصلهٔ میان ظاهر آرام و فشار فزایندهٔ موقعیت، به بازی آرترتون امکان میدهد استقامت دوشس را نه در فورانهای پیدرپی، بلکه در حفظ شأن و تصمیممندیاش نشان دهد.
او بهتدریج از چهرهای محصور در تشریفات به شخصیتی بدل میشود که میکوشد حتی در دل تهدید، تعریف خود از زندگی را از دست ندهد. بازی او در لحظههای پرتنش، این ویژگی را پرقدرتتر میکند و به شخصیت وجهی انسانی میدهد، نه صرفاً نمادی از بیعدالتی. بوسولا و چهرههای پیرامونی شان گیلدر در نقش بوسولا از مهمترین نیروهای اجرایی اثر است.
« اجرا از شعارزدگی میپرهیزد و اجازه میدهد این مضمون از رفتار شخصیتها و مناسبات قدرت میانشان پدیدار شود. »
شخصیتها و اجرا
بوسولا جاسوسی است که در آغاز بهنظر میرسد بیش از هر چیز ابزار برادران دوشس باشد؛ اما حضورش بهتدریج از کارکرد داستانی فراتر میرود. او مردی است که در دستگاه فساد جای گرفته و بااینحال، از پیامدهای اخلاقی آن کاملاً مصون نمیماند. گیلدر این تناقض را با حضوری زمینی و خشن، اما نه یکبعدی، منتقل میکند.
نگاه و سکوت او گاهی نشان میدهد که فاصلهاش با صاحبان قدرت کمتر از آن چیزی است که میپندارد. در برابر بوسولای عملگرا، کاردینالِ جیمز گارنون به سکونی حسابشده تکیه دارد؛ سکونی که بهجای آرامش، سردی و تهدید میسازد. فردیناندِ دیوید داوسون نیز با بیقراری و تلاطم روانیاش، قطب دیگری از قدرت فاسد را نمایندگی میکند.
تفاوت این شیوههای بازی، شبکهٔ روابط را خواناتر میسازد: تهدید همیشه با فریاد ظاهر نمیشود؛ گاه در خونسردی، گاه در خشونت ناگهانی و گاه در اطاعت منفعتطلبانه پنهان است. در کنار اینها، آنتونیوی الکس والدمن گرمایی انسانی به جهان سرد نمایش میآورد و تضاد میان زندگی مشترک و سیاستِ کنترل را ملموستر میکند.
شمع، سایه و فضای صحنه بزرگترین دستاورد بصری اجرا، استفاده از نور شمع بهعنوان عنصری دراماتیک است، نه صرفاً آرایهای تاریخی. شعلههای لرزان، چهرهها را ناپایدار میکنند؛ سایهها از پسِ شخصیتها کش میآیند و فضای نمایش را میان واقعیت و کابوس معلق نگه میدارند. نور نهفقط چیزی را آشکار میکند، بلکه با پنهانکردن بخشی از صحنه، تماشاگر را وادار میسازد به صدا، حرکت و انتظار حساستر شود.
« او مردی است که در دستگاه فساد جای گرفته و بااینحال، از پیامدهای اخلاقی آن کاملاً مصون نمیماند. »
فضا و فرم؛ لحن بصری
در لحظههای تاریک، غیاب تصویر میتواند خود به تجربهای حسی بدل شود؛ ترس از آنچه دیده نمیشود، گاه از نمایش مستقیم هراسانگیزتر است. بااینحال، این انتخاب محدودیتهایی نیز دارد. فضای وهمآلود در تمام اجرا با شدت یکسان حفظ نمیشود و بخشهایی از روایت از آن نیروی کابوسوار اولیه فاصله میگیرند.
افزون بر این، نورپردازی شمعمحور در اجرای زنده تجربهای وابسته به جایگاه تماشاگر است؛ آنچه برای برخی تماشاگران صمیمیت و راز میآفریند، ممکن است برای دیگران دیدِ محدودتری به همراه داشته باشد. در نسخهٔ تلویزیونی، قاب دوربین تا اندازهای این فاصله را جبران میکند، اما ماهیت تئاتری اجرا همچنان آشکار است: این جهان بیش از آنکه با تغییرات تصویری ساخته شود، با تنظیم نور، بدن و صدا شکل میگیرد.
ریتم، لحن و حدود جسارت روایت پرتنش نمایشنامه در این اجرا نیروی پیشبرندهٔ خود را حفظ میکند. جاسوسی، پنهانکاری و پیامدهای تصمیم دوشس، رشتهای از انتظار میسازند که بهتدریج فضا را سنگینتر میکند. حرکت بازیگران و فشردگی صحنه مانع از آن میشود که اجرا به بازخوانی ایستای متنی کلاسیک فروکاسته شود.
در عین حال، انضباط بصری و کنترلشدگی بازیها گاهی از رهاشدگی و خطرپذیری لازم برای چنین تراژدی تیرهای میکاهد. بهجای آنکه هر لحظه تا مرز آشوب پیش برود، اجرا اغلب ترجیح میدهد زیبایی و وضوح ترکیببندی خود را حفظ کند. این انتخاب، هم امتیاز است و هم محدودیت. احتیاط کارگردانی باعث میشود جزئیات اجرا، از لباسها تا حرکت در فضای کوچک، خوانا و دقیق بمانند؛ اما گاه ضربهٔ عاطفی صحنهها را نرم میکند.
« بااینحال، این انتخاب محدودیتهایی نیز دارد. »
قوتها و کاستیها
نمایشنامهٔ وبستر ظرفیت آن را دارد که جهانی بهتمامی مختل و هراسانگیز بسازد. این نسخه در بعضی لحظهها به آن آستانه نزدیک میشود، اما همیشه از آن عبور نمیکند. حاصل، اجرایی خوشساخت و پرتنش است که بیش از آنکه در بیمهاری خود تماشاگر را غافلگیر کند، با مهارت و جزئیاتش او را در فضای بستهٔ توطئه نگه میدارد.
جمعبندی «The Duchess of Malfi» در نسخهٔ ۲۰۱۴، اثری دیدنی برای کسانی است که میخواهند با تراژدی کلاسیک در قالب اجرای صحنهای و با تأکید بر بازیگر و فضا روبهرو شوند. نور شمع، بازی نیرومند بوسولا، حضور حسابشدهٔ برادران و تقابل میان اختیار فردی و سلطهٔ خانوادگی، مهمترین سرچشمههای اثرگذاری آناند.
بازی آرترتون در آغاز ممکن است بیش از اندازه مهارشده جلوه کند و لحن محتاط اجرا نیز از شدت کابوسگون برخی لحظهها بکاهد؛ بااینحال، این کاستیها دستاوردهای آن را از میان نمیبرند. در نهایت، جذابیت این نسخه نه در بازآفرینی پرزرقوبرق نمایشنامه، بلکه در نزدیککردن تماشاگر به فضای محصور و اخلاقاً مسموم آن است.
شمعها، سایهها و فاصلهٔ اندک بازیگران، جهانی میسازند که در آن قدرت خود را در سکوت و مراقبت پنهان میکند و عشق، با وجود شکنندگیاش، همچنان صورتِ مقاومتی شخصی باقی میماند.
« نمایشنامهٔ وبستر ظرفیت آن را دارد که جهانی بهتمامی مختل و هراسانگیز بسازد. »



ثبت دیدگاه