نقد و بررسی
نقد اسکلههای نیویورک (The Docks of New York) | 1928
وعده ژانری؛ آنچه اثر وعده میدهد
بندر؛ جهانی بسته و زنده در «اسکلههای نیویورک»، بندر صرفاً پسزمینهای برای یک داستان عاشقانه نیست؛ خودِ بندر شخصیت اصلی دیگری است، فضایی که آدمهای خسته و بیپناه را در خود جا میدهد و زندگیشان را به رفتوآمد کشتیها، شیفتهای کاری و تفریحات یکشبه گره میزند. کشتی باری، میخانهٔ ساحلی، راهروهای چوبی و اتاقکهای تنگ، جهانی میسازند که در آن فاصلهٔ میان کار و خوشگذرانی، امید و نومیدی، چندان روشن نیست.
ژوزف فون اشترنبرگ این محیط را نه با تأکید بر واقعگرایی مستند، بلکه با نوعی شاعرانهسازی تلخ بازآفرینی میکند: مکانی آلوده و فرسوده که بااینحال زیبایی بصری و عاطفی خود را دارد. پیرنگ ساده و نیروی عاطفی آن هستهٔ روایت بهسادگی در چند جمله میگنجد: بیل رابرتس، کارگری نیرومند در کشتی، مِی را از آب نجات میدهد؛ مِی زنی است که به نقطهای از درماندگی رسیده و گمان میکند راهی جز پایاندادن به زندگی ندارد.
آشنایی این دو، در دل یک شب و میان جمعیتی از دریانوردان و اهالی میخانه، مسیر تازهای پیش پایشان میگذارد. فیلم از همین طرح کمپیرایه برای پرداختن به مسئلهای بزرگتر بهره میگیرد: آیا انسانی که خود را از دسترفته میپندارد، میتواند در تماس با دیگری دوباره امکان زندگی را تصور کند؟
پاسخ فیلم بیش از آنکه در گفتار یا توضیحهای روانشناختی شکل بگیرد، از مکثها، نگاهها و کنشهای کوچک سر برمیآورد. این سادگی در بسیاری از لحظات امتیاز فیلم است. روایت، خود را زیر بار رخدادهای پیچیده نمیبرد و مجال مییابد بر حالوهوا و تغییرات احساسی شخصیتها تمرکز کند. در عین حال، همین اقتصاد روایی گاه به کمبود بدل میشود: رابطهٔ بیل و مِی با سرعتی شکل میگیرد که برای برخی تماشاگران مجال کافی برای باورکردن عمق دلبستگیشان فراهم نمیکند.
« آشنایی این دو، در دل یک شب و میان جمعیتی از دریانوردان و اهالی میخانه، مسیر تازهای پیش پایشان میگذارد. »
روایت و ریتم؛ جریان داستان
فیلم از آنها نمیخواهد گذشتهٔ مفصل یا انگیزههای پیچیدهای عرضه کنند؛ اما بهای این انتخاب آن است که بعضی تغییرات عاطفی، بیشتر به ضربآهنگ ملودرام وابسته میشوند تا به تحولی تدریجی و کاملاً متقاعدکننده. بیل و مِی؛ دو چهرهٔ آسیبپذیری بیل در آغاز، بیش از آنکه مردی اهل تأمل باشد، پیکری زمخت و پرقدرت به نظر میرسد؛ نیروی جسمانیاش از کار سنگین و زندگی سخت بندری آمده است.
جورج بنکرافت این ظاهر خشن را به شخصیتی یکبعدی تقلیل نمیدهد. در بازی او، زیر صلابت مردانه نشانههایی از خامی، تنهایی و ناتوانی در فهم احساسات دیده میشود. همین تضاد به شخصیت جان میدهد: بیل قادر است در لحظه دست به عملی نجاتبخش بزند، بیآنکه لزوماً از معنای عاطفی کار خود آگاه باشد.
بتی کامپسون در نقش مِی، محور عاطفی فیلم است. بازی او بر نمایش آشکار اندوه متکی نیست؛ فرسودگی مِی بیشتر در نگاههای محتاط، سکوتها و گاه در واکنشهای تندش آشکار میشود. او قربانیای بیاراده نیست، اما انتخابهایش در جهانی محدود و بیرحم شکل گرفتهاند. این اجرا به رابطهٔ دو شخصیت لایهای انسانی میبخشد: نه بیل ناجیای بینقص است و نه مِی صرفاً موضوع ترحم.
هر دو در لحظهای از زندگی قرار دارند که امکان پیوند، هرچند گذرا و شکننده، میتواند چیزی را درونشان جابهجا کند. تصویر؛ مه، سایه و حرکت مهمترین دستاورد فیلم در شیوهای است که تصویر، کار روایت را بر دوش میکشد. فیلمبرداری هارولد راسون، همراه با طراحی صحنهٔ هانس دریِر، بندر را به فضایی از تیرگی، دود و مه بدل میکند؛ فضایی که هم ملموس است و هم اندکی رؤیاگون.
« جورج بنکرافت این ظاهر خشن را به شخصیتی یکبعدی تقلیل نمیدهد. »
شخصیتها و اجرا
سایهها فقط نشانهٔ خطر یا فقر نیستند، بلکه حالت روانی شخصیتها را نیز بازتاب میدهند. در برابر تاریکی فضاهای بسته، نورهای نرمتر و لحظههای روشنتر، امکان موقتیِ رهایی را تداعی میکنند. این تقابل بصری بیآنکه به نمادپردازی پرطمطراق متوسل شود، بر تجربهٔ تماشاگر اثر میگذارد. حرکت دوربین نیز به فیلم نوعی سیالی میدهد که با قالب ملودرام سادهاش در تضاد سازنده است.
قابها بهندرت صرفاً برای ثبت گفتوگو یا کنش چیده شدهاند؛ موقعیت بدنها در فضا، فاصلهٔ میان شخصیتها و ازدحام محیط، معنای صحنه را میسازند. بندر در نماها گاه فشرده و خفقانآور و گاه گسترده و گشوده جلوه میکند. نتیجه، اثری است که حتی در سکوت سینمای صامت، از نظر حسی پرطنین میماند.
این زبان تصویری به فیلم هویتی فراتر از یک حکایت عاشقانهٔ کوتاه میبخشد. صدا و سکوت در سینمای صامت «اسکلههای نیویورک» به دورهای تعلق دارد که سینمای صامت در آستانهٔ دگرگونی بزرگ قرار گرفته بود. فیلم از میاننوشتهها و بازی بدنی برای انتقال اطلاعات بهره میگیرد، اما قدرتش وابسته به توضیح نوشتاری نیست.
بسیاری از لحظات مهم با چهره و حرکت بیان میشوند؛ تماشاگر باید از مکثی کوتاه یا تغییر نگاه، حال شخصیت را دریابد. این شیوه، در بهترین لحظات، صمیمیتی پدید میآورد که دیالوگهای توضیحی شاید از آن بکاهند. بااینحال، همین اتکا به ایجاز گاهی باعث میشود پیوندهای روانی و اجتماعی داستان کمتر بسط یابند.
« سایهها فقط نشانهٔ خطر یا فقر نیستند، بلکه حالت روانی شخصیتها را نیز بازتاب میدهند. »
فضا و فرم؛ لحن بصری
درام بیرونی، نسبت به قدرت فضاسازی و بازیها، کمرمقتر است و بخش عمدهای از فیلم به پیشبرد روایتی محدود اختصاص دارد. این محدودیت برای تماشاگر علاقهمند به پیرنگ پرحادثه ممکن است محسوس باشد؛ اما فیلم در عوض میکوشد وزن خود را بر لحظههای کوچک و کیفیت حسی صحنهها بگذارد. ارزش آن را باید بیشتر در آنچه تصویر و بازی منتقل میکنند جستوجو کرد تا در پیچیدگی رخدادها.
عشق، رهایی و مرز ملودرام رابطهٔ بیل و مِی با ایدهٔ رهایی پیوند دارد، اما فیلم آن را همچون درمانی ساده و بیهزینه عرضه نمیکند. حضور دیگری میتواند روزنهای برای تغییر بگشاید، ولی شرایط زندگی شخصیتها همچنان خشن و محدودکننده است. عنوان فیلم نیز بر این پیوند میان احساس خصوصی و محیط اجتماعی دلالت دارد: عشق در جایی شکل میگیرد که کار طاقتفرسا، فقر و بیثباتی بخشی از زندگی روزمرهاند.
فیلم با وجود آنکه به ملودرام نزدیک میشود، بهواسطهٔ نگاهش به آدمهای حاشیهنشین، از خیالپردازی عاشقانهٔ کاملاً بیاعتنا به واقعیت فاصله میگیرد. نقطهٔ آسیبپذیر اثر، شتاب در دگرگونی بیل است. تغییر او در بخش پایانی، هرچند از نظر عاطفی با مضمون مسئولیت و انتخاب سازگار است، زمینهچینی روانیِ چندانی ندارد و ممکن است تصنعی جلوه کند.
فیلم بیشتر بر نیروی لحظهٔ اخلاقی تکیه دارد تا بر فرایند تدریجی تحول. این تصمیم با خصلت فشرده و افسانهوار روایت همخوان است، اما از پیچیدگی شخصیت میکاهد. ازاینرو، پایانبندی را بهتر است نه بهعنوان نتیجهٔ منطقیِ کاملِ یک تحول طولانی، بلکه همچون جهشی ملودراماتیک در نظر گرفت؛ جهشی که اثرگذاریاش به میزان همراهی تماشاگر با جهان عاطفی فیلم بستگی دارد.
« ارزش آن را باید بیشتر در آنچه تصویر و بازی منتقل میکنند جستوجو کرد تا در پیچیدگی رخدادها. »
قوتها و کاستیها
جایگاه و ماندگاری اثر فون اشترنبرگ بعدها بیش از همه با سبک بصری پرزرقوبرق و همکاریهای مشهورش شناخته شد، اما این فیلم نشان میدهد که توانایی او به آفرینش تصویرهای اغواگر محدود نبود. «اسکلههای نیویورک» روایتی جمعوجور و انسانی است که از دل فضای بندری، نوعی رمانتیسم اندوهگین بیرون میکشد.
اثر نه یک تریلر جنایی است و نه ملودرامی متکی بر حادثههای پیدرپی؛ اهمیتش در هماهنگی میان محیط، تصویر و عاطفه نهفته است. امروز نیز فیلم تماشایی میماند، زیرا کهنهشدن فناوری صامت مانع دریافت نیروی بنیادین آن نشده است. بازیها، قاببندیها و فضای مهآلود همچنان زندهاند و اجازه میدهند داستانی کوچک به تأملی دربارهٔ تنهایی، همدلی و امکان آغاز دوباره تبدیل شود.
در عین حال، برخی شتابها و سادهسازیهای ملودراماتیکش را نمیتوان نادیده گرفت؛ فیلمی نیست که در همهٔ اجزای روایی به یک اندازه متقاعدکننده باشد. جمعبندی «اسکلههای نیویورک» بیش از آنکه با پیچیدگی داستانی یا دگرگونیهای پرشمار شخصیتها اثر بگذارد، با کیفیت بصری و عاطفی خود در خاطر میماند.
فضاسازی چشمگیر، بازیهای پرحس جورج بنکرافت و بتی کامپسون و نگاه شاعرانه به زندگی آدمهای فرودست، فیلم را به اثری فراتر از یک عاشقانهٔ ساده بدل میکند. شتاب رابطهٔ مرکزی، کمرمقی خط بیرونی و ناگهانیبودن تحول بیل از محدودیتهای آناند؛ اما این کاستیها نمیتوانند قدرت مهارکنندهٔ تصویرها و صداقت احساساتش را محو کنند.
« اسکلههای نیویورک» روایتی جمعوجور و انسانی است که از دل فضای بندری، نوعی رمانتیسم اندوهگین بیرون میکشد. »
جمعبندی
حاصل، فیلمی تلخ و لطیف است که در دل بندری تاریک، نه وعدهٔ رهایی قطعی، بلکه امکان کوتاه و شکنندهٔ امید را جستوجو میکند.
ثبت دیدگاه