نقد و بررسی
نقد The Distinguished Citizen | 2016
وعده ژانری؛ آنچه اثر وعده میدهد
بازگشت به زادگاه؛ بازگشت به سرچشمه «شهروند برجسته» از موقعیتی آشنا اما سرشار از امکانهای دراماتیک آغاز میشود: نویسندهای نامدار که سالها از زادگاهش دور بوده، به دعوت همان شهر بازمیگردد تا نشان افتخاری دریافت کند. دانیل مانتووانی، برندهٔ جایزهٔ نوبل ادبیات، در اروپا زندگی میکند و سالهاست تجربهها و آدمهای شهر کوچکش، سالاس، را به مادهٔ خام رمانهایش بدل کرده است.
او از بازگشت میگریزد، اما سرانجام دعوت رسمی شهر را میپذیرد؛ تصمیمی که سفر کوتاهی را به مواجههای چندلایه با گذشته، شهرت و مناسبات قدرت تبدیل میکند. بازگشت در این فیلم نه صرفاً بازگشت جسمانی به یک مکان، بلکه آزمونی برای سنجیدن فاصلهٔ میان خاطره و واقعیت است. دانیل سالاس را از راه ادبیات در ذهن خود حفظ کرده، اما مردمی که در آن زندگی میکنند نسخههایی ثابت از شخصیتهای رمانهای او نیستند.
آنان اکنون میتوانند به نویسندهای که از زندگیشان الهام گرفته واکنش نشان دهند؛ واکنشی که هم از غرور محلی میآید و هم از رنجِ دیدهشدن و بازنماییشدن. فیلم از همین ناهمخوانی، نیروی اصلی خود را میسازد. نویسنده و مردی که دیگران از او میسازند دانیل شخصیتی دوگانه است: از یک سو نویسندهای برخوردار از اعتبار جهانی و استقلال فکری، و از سوی دیگر انسانی مغرور، خودمحور و گاه بیاعتنا به پیامدهای رفتار خویش.
او عادت دارد جهان را به موضوع مشاهده و قضاوت بدل کند؛ حتی وقتی به میان همشهریانش بازمیگردد، همچنان میکوشد فاصلهٔ امن نویسنده را حفظ کند. اما همین فاصله بهتدریج ناممکن میشود. کسانی که در داستانهایش به چهرههایی ادبی تبدیل شدهاند، حالا حضور دارند و نگاه خود را به او بازمیگردانند.
« بازگشت در این فیلم نه صرفاً بازگشت جسمانی به یک مکان، بلکه آزمونی برای سنجیدن فاصلهٔ میان خاطره و واقعیت است. »
روایت و ریتم؛ جریان داستان
این تضاد، فیلم را از ستایش سادهٔ نبوغ هنری دور میکند. شهرت دانیل نه نشانهٔ فضیلت اخلاقی است و نه تضمینی برای شناخت بهتر آدمها. او میتواند دقیق و تیزبین باشد، اما در همان حال نسبت به خود فریبکار بماند. جذابیت شخصیت نیز از همین ناسازگاری میآید: تماشاگر ممکن است مجذوب هوش و صراحت او شود، اما بهسختی میتواند با تکبر و بیملاحظگیاش کنار بیاید.
فیلم از مخاطب نمیخواهد او را دوست بدارد؛ بلکه دعوتش میکند تناقضهای او را ببیند. طنز تلخ در برابر خودپسندی و تنگنظری طنز فیلم از برخورد دو جهانبینی شکل میگیرد: جهانبینی نویسندهای که خود را بیرون از مناسبات محلی میبیند و نگاه مردمی که به اعتبار، آبرو و هویت جمعی حساساند. هیچیک از این دو سوی تقابل کاملاً بیگناه یا بیخطا تصویر نمیشوند.
دانیل گاهی با غروری روشنفکرانه به محیط مینگرد؛ مردم شهر نیز گاه از او تصویری تشریفاتی میسازند و گاه به محض آنکه سخنانش با انتظارشان ناسازگار میشود، روی خوششان را پس میگیرند. این تعادل، تلخی کمدی را مؤثر میکند. فیلم بهجای آنکه تنها یک گروه را هدف تمسخر بگیرد، سازوکارهای خودفریبی را در هر دو طرف آشکار میسازد: میل به تحسینشدن، دفاع از تصویری آبرومندانه از خود، و اصرار بر آنکه حقیقت باید با خواستههای شخصی سازگار باشد.
خندهها اغلب راحت و رها نیستند؛ تماشاگر ممکن است همزمان از موقعیتی مضحک بخندد و از شباهت آن با رفتارهای آشنا احساس ناراحتی کند. این آمیختگیِ خنده و دلخوری، به طنز فیلم عمق میدهد. شهر سالاس؛ مکانی واقعی و تصویری ادبی سالاس فقط پسزمینهٔ رویدادها نیست؛ به نوعی شخصیت جمعی فیلم بدل میشود.
« این تضاد، فیلم را از ستایش سادهٔ نبوغ هنری دور میکند. »
شخصیتها و اجرا
این شهر در نگاه دانیل سرچشمهٔ آثار ادبی اوست، اما در خود فیلم به فضایی زنده و متغیر تبدیل میشود: جایی با خاطرات مشترک، حساسیتهای محلی، مناسبات سیاسی و خواستههایی که ممکن است با برداشت نویسنده از آن تفاوت داشته باشند. بازگشت دانیل، شهر را میان افتخار به همشهری مشهور و نگرانی از تصویری که او در آثارش ارائه داده، معلق میکند.
در اینجا فیلم پرسشی مهم دربارهٔ مالکیت تجربه مطرح میکند: آیا هنرمند حق دارد آدمها و محیطی را که از آنها الهام گرفته به مادهٔ ادبی تبدیل کند؟ و اگر اثر هنری واقعیتی را بازنمایی کند که مردمِ آن واقعیت نمیپسندند، چه کسی صاحب حق اعتراض است؟ فیلم پاسخ اخلاقی سادهای نمیدهد. بهجای آن، نشان میدهد که تبدیل زندگی دیگران به داستان میتواند هم کنشی خلاقانه باشد و هم نوعی تصرف؛ بهویژه وقتی نویسنده از پیامدهای تصویر خود بر زندگی بازنماییشدگان فاصله گرفته باشد.
بازیگری و ظرافت اجرایی بازی اسکار مارتینس ستون اصلی فیلم است. او دانیل را نه نابغهای دستنیافتنی میسازد و نه خودشیفتهای یکبعدی. در نگاهها، مکثها و شیوهٔ پاسخدادنش، هم اعتمادبهنفس نویسندهای مشهور دیده میشود و هم خستگی مردی که دیگر چندان از جهان الهام نمیگیرد. مارتینس به شخصیت مجال میدهد تا در موقعیتهای متفاوت، چهرههای گوناگونش را آشکار کند: گاه مؤدب و کنترلشده، گاه گزنده و بیپروا، و گاه گرفتار فاصلهای که خودش میان خود و دیگران ساخته است.
در برابر او، بازیگران نقش مردم شهر نیز به شکلگیری فضای جمعی کمک میکنند؛ سالاس مجموعهای از سیاهیلشکرهای بیچهره نیست، بلکه جامعهای با واکنشها و منافع گوناگون است. قدرت بازی اصلی در این است که رفتار آزاردهندهٔ دانیل را پنهان نمیکند و بااینحال او را از جذابیت نمایشی تهی نمیسازد.
« بازگشت دانیل، شهر را میان افتخار به همشهری مشهور و نگرانی از تصویری که او در آثارش ارائه داده، معلق میکند. »
فضا و فرم؛ لحن بصری
تماشاگر ممکن است از خودپسندیاش خشمگین شود، اما همچنان بخواهد بداند در موقعیت بعدی چگونه واکنش نشان میدهد. این کشش، فیلم را از بحثی صرفاً نظری دربارهٔ نویسنده و جامعه فراتر میبرد و آن را به مطالعهای شخصیتمحور بدل میکند. ریتم، ساختار و حدود صبر تماشاگر فیلم برای رسیدن به بخشهای پرتنشتر زمان میگذارد.
آغاز آن با تأکید بر موقعیت دانیل و فضای بازگشت شکل میگیرد و همین مقدمه، هرچند برای ساختن زمینه ضروری است، ممکن است برای برخی تماشاگران کند به نظر برسد. سپس مجموعهای از دیدارها و موقعیتهای اجتماعی به تدریج فاصلهٔ میان مهمان نامدار و میزبانانش را آشکار میکند. این روش به فیلم فرصت میدهد تا تنش را آرامآرام انباشته کند، اما در میانه گاهی صحنهها بیش از اندازه مکث میکنند و ضرباهنگ افت میکند.
این کندی همیشه حاصل انتخابی بیثمر نیست؛ بخشی از آن با تجربهٔ توقف و تکرار در فضای شهر و با خودبزرگبینی دانیل تناسب دارد. بااینحال، تناسب مضمونی لزوماً به معنای اثرگذاری کامل نیست. در برخی لحظات، تماشاگر پیش از آنکه صحنه به نتیجهٔ دراماتیک خود برسد، پیام آن را دریافته است. فیلم گاهی میتوانست با ایجاز بیشتری همان شکاف اجتماعی و روانی را نشان دهد.
این لغزش در ریتم، از ارزش ایدهها نمیکاهد، اما مانع میشود که کشش روایی در سراسر فیلم یکدست بماند. حقیقت، ادبیات و حق روایتکردن یکی از دستاوردهای فکری فیلم، پرسش از نسبت حقیقت و داستان است. دانیل از مردم و خاطرات شهرش مینویسد، اما ادبیات او نسخهبرداری ساده از زندگی نیست. تجربه در ذهن نویسنده تغییر شکل میدهد و در قالبی تازه بازمیگردد؛ قالبی که ممکن است برای پدیدآورندهاش حقیقتی هنری داشته باشد و برای کسانی که خود را در آن بازمیشناسند، تحریفی آزاردهنده باشد.
« تماشاگر ممکن است از خودپسندیاش خشمگین شود، اما همچنان بخواهد بداند در موقعیت بعدی چگونه واکنش نشان میدهد. »
قوتها و کاستیها
بنابراین تعارض فقط بر سر این نیست که چه چیزی واقعاً رخ داده، بلکه بر سر این است که چه کسی حق دارد معنای رخداد را تعیین کند. فیلم همچنین از خودشیفتگی هنرمند بهعنوان مسئلهای اخلاقی بهره میگیرد. دانیل برای خلق اثر به فاصله نیاز دارد، اما ممکن است همین فاصله را با برتری اخلاقی اشتباه بگیرد.
او دیگران را بهدقت میبیند، ولی همیشه حاضر نیست همان دقت را متوجه خویش کند. تنش میان قدرت مشاهده و ناتوانی از خودشناسی، پرسشی دربارهٔ مسئولیت هنرمند به وجود میآورد: آیا شهرت و مهارت، او را از پاسخگویی به دیگران معاف میکند؟ فیلم این پرسش را بیآنکه به خطابهای مستقیم تبدیل شود، در دل مناسبات روزمرهٔ شخصیتها جای میدهد.
جمعبندی «شهروند برجسته» کمدیدرامی دربارهٔ بازگشت، شهرت و دشواریِ کنارآمدن با تصویری است که دیگران از ما ساختهاند. فیلم با بازی درخشان اسکار مارتینس و طنزی تلخ که هم هنرمند مشهور و هم جامعهٔ کوچک را به پرسش میگیرد، از موقعیتی محدود به تأملی گستردهتر دربارهٔ ادبیات، هویت و خودفریبی میرسد.
دانیل شخصیتی آسانپسند نیست؛ خودمحوری او گاه فاصلهٔ عاطفی ایجاد میکند، اما همین دشواری به نقد فیلم نیرو میبخشد. ریتم کند آغازین و چند مکث طولانی در میانه نیز از کاستیهای اثرند، هرچند بهکلی بر دستاوردهایش سایه نمیاندازند. حاصل، فیلمی است که بیش از آنکه حکم صادر کند، تماشاگر را میان خنده و ناراحتی نگه میدارد و از او میپرسد: وقتی زندگی دیگران به داستان بدل میشود، مرز میان مشاهده، آفرینش و تصاحب کجاست؟
« فیلم همچنین از خودشیفتگی هنرمند بهعنوان مسئلهای اخلاقی بهره میگیرد. »



ثبت دیدگاه