نقد و بررسی
نقد The Devil's Violinist | 2013
وعده ژانری؛ آنچه اثر وعده میدهد
پرترهای از نابغه، یا افسانهای دربارهٔ او؟ «The Devil’s Violinist» زندگی نیکولو پاگانینی را از دریچهٔ افسانهای مینگرد که پیرامون نام او شکل گرفته است: نوازندهای چیرهدست و مرموز که گویی تواناییاش از مرزهای انسانی فراتر میرود. فیلم بیش از آنکه بخواهد شرحی جامع از زندگی آهنگساز ایتالیایی عرضه کند، بر دورهای از شهرت او و ورودش به لندن تمرکز میکند؛ جایی که هنر، میل به شهرت، رسوایی و شایعه درهم میآمیزند.
همین انتخاب، فیلم را از زندگینامهای دقیق و فراگیر دور میکند و به سوی قصهای نمایشی دربارهٔ هنرمندی میبرد که هم ستایش میشود و هم از او میترسند. روایت این دوره و کشمکشهای پیرامون نخستین حضور او در لندن، چارچوب اصلی درام را میسازد. موسیقی؛ جایی که فیلم جان میگیرد قویترین وجه فیلم بیتردید موسیقی آن است.
اجراهای ویولن تنها میانپردههایی برای تزئین داستان نیستند؛ در آنها فیلم به انرژی و شور حقیقی دست مییابد. دوربین با تأکید بر دستها، ساز و واکنش تماشاگران، صحنهٔ کنسرت را به واقعهای جسمانی و هیجانانگیز بدل میکند. شنونده نه فقط با نتها، بلکه با تأثیر آنها بر جمعیت روبهرو میشود: هیجان، شگفتی و نوعی آشفتگی که شهرت پاگانینی را به افسانهای زنده تبدیل میکند.
دیوید گرت، که خود ویولننواز است، در این لحظهها از اقتدار و طبیعیبودنی برخوردار است که بازی او در بخشهای گفتوگومحور کمتر نشان میدهد. حضور ساز، شکاف میان مهارت موسیقایی بازیگر و محدودیتهای او در نقشآفرینی را آشکار میکند؛ اما همزمان به فیلم هستهای زنده میبخشد که روایت گاه از ساختنش ناتوان است.
« پرترهای از نابغه، یا افسانهای دربارهٔ او؟ »
روایت و ریتم؛ جریان داستان
در نتیجه، موسیقی نه فقط نقطهٔ قوت، بلکه معیار سنجش بخشهای دیگر فیلم میشود: هرگاه ویولن خاموش است، درام باید نیرویی همسنگ برای حفظ توجه تماشاگر پیدا کند. پاگانینی و دشواریِ ایفای نقش نابغه پاگانینی در فیلم شخصیتی دوگانه دارد: از یک سو نوازندهای حساس و برخوردار از نیرویی کممانند، و از سوی دیگر مردی خودخواه، افراطگرا و گرفتار امیال شخصی.
این تضاد ظرفیت دراماتیک چشمگیری دارد، زیرا هنرمند را از تصویر یک نابغهٔ بینقص بیرون میآورد. بااینحال، فیلم همیشه نمیتواند این دو سویه را به شخصیتی یکپارچه بدل کند. گاه پاگانینی بیش از آنکه از درون شناخته شود، مجموعهای از نشانههاست: نگاه نافذ، شهرت جنجالی، رفتارهای افراطی و نوازندگی خیرهکننده.
بازی گرت در مقام نوازنده قانعکننده و در مقام بازیگر ناهموارتر است. او در لحظات سکوت یا مواجهه با ساز میتواند به چهرهٔ هنرمندی درونگرا نزدیک شود، اما در صحنههایی که به آشکارکردن بحران، آسیبپذیری یا کشمکش اخلاقی نیاز دارند، عمق اجرایی لازم را بهندرت فراهم میکند. این محدودیت، بهویژه از آن رو مهم است که فیلم بر شخصیت او تکیه دارد؛ هرچه نقش اصلی کمجانتر به نظر برسد، تماشاگر فاصلهٔ بیشتری میان افسانهٔ پاگانینی و انسانی که باید آن را مجسم کند احساس میکند.
در نقدهای منتشرشده نیز اجرای موسیقایی گرت برجستهتر از توان بازیگری او ارزیابی شده است. لندنِ تماشایی و افسون تصویر فیلم در بازآفرینی فضای لندن قرن نوزدهم موفقتر از بسیاری از اجزای روایی خود عمل میکند. شهر، سالنهای اجرا و محیطهای اجتماعی با حسی از شکوه و تیرگی تصویر میشوند؛ انگار هنرمند به صحنهای قدم گذاشته که هم آمادهٔ ستایش اوست و هم مشتاق رسواکردنش.
« این تضاد ظرفیت دراماتیک چشمگیری دارد، زیرا هنرمند را از تصویر یک نابغهٔ بینقص بیرون میآورد. »
شخصیتها و اجرا
طراحی بصری، فیلم را به اثری دیدنی تبدیل میکند و کمک میکند فضای شهرت پاگانینی به چشم بیاید، نه فقط در گفتوگوهای شخصیتها. اما زیبایی تصویر گاهی جای پرداخت دقیق را میگیرد. قابهای آراسته و لباسهای چشمگیر الزاماً به معنای بازآفرینی تاریخی منسجم نیستند؛ در برخی لحظهها، پوشش و جلوهپردازی بهجای آنکه دوره را بیتکلف باورپذیر کنند، نمایشگرانه جلوه میکنند.
فیلم از نظر حس و حال، بیش از آنکه مستندی تصویری از زندگی روزمرهٔ آن زمان باشد، جهانی رمانتیک و صحنهآراییشده میسازد؛ انتخابی که با افسانهپردازی اثر سازگار است، اما ممکن است برای تماشاگر خواهان دقت تاریخی پرسشبرانگیز باشد. اوربانی و چهرههای پیرامون نابغه جرد هریس در نقش اوربانی به فیلم نیرویی میبخشد که در بخشهایی از روایت کمبود آن احساس میشود.
رابطهٔ او با پاگانینی بر پایهٔ نوعی وابستگی و سلطه بنا شده است: مدیر و هنرمند، حامی و بهرهبردار، یا شاید چهرهای که مرز میان واقعیت و نیرویی اهریمنی را مبهم میکند. هریس این ابهام را با حضوری پرانرژی و نمایشی پیش میبرد و از شخصیتش نیروی تهدیدآمیزی میسازد. گاهی این اجرا چنان برجسته میشود که تعادل میان او و نقش اصلی برهم میخورد، اما هر بار که پاگانینی و اوربانی در یک صحنه قرار میگیرند، تنش داستان جان تازهای میگیرد.
جوئلی ریچاردسن نیز بهعنوان خبرنگاری باهوش و فرصتطلب، رنگ و تحرکی به جهان فیلم میافزاید. نقش او از نظر لحن و انرژی با فضای پرشور اثر هماهنگ است و در کنار هریس یکی از جذابترین حضورهای مکمل را شکل میدهد. این بازیها نشان میدهند که فیلم وقتی به برخورد شخصیتهای پررنگ و متضاد تکیه میکند، از ظرفیت سرگرمکنندهٔ بیشتری برخوردار است.
« اما زیبایی تصویر گاهی جای پرداخت دقیق را میگیرد. »
فضا و فرم؛ لحن بصری
عشق، رسوایی و درام ناتمام رابطهٔ عاشقانهٔ پاگانینی با شارلوت قرار است سویهای لطیفتر و انسانیتر از شخصیت او را آشکار کند. تقابل میان چهرهٔ رسوا و شهوانی هنرمند و امکان دلبستگی صادقانه، در اصل ایدهٔ مناسبی برای گشودن راهی به سوی درون اوست. مشکل آن است که فیلم شتابزده از کشش اولیه به پیوندی عاطفی میرسد و فرصت کافی برای شکلگیری تدریجی رابطه فراهم نمیکند.
ازاینرو، احساسات شخصیتها گاهی بیش از آنکه از تجربهٔ مشترکشان برآیند، تابع نیازهای طرح داستان به نظر میرسند. همین شتاب در بخشهای دیگر روایت نیز دیده میشود. فیلم چند مسیر را همزمان دنبال میکند: صعود حرفهای پاگانینی، بهرهکشی اوربانی، شایعات پیرامون نبوغ او، اخلاقگرایی جامعه و ماجرای عاشقانه.
این عناصر همگی ظرفیت درام دارند، اما پیوندشان همیشه محکم نیست. برخی شخصیتهای فرعی بهجای آنکه زندگی مستقل و پیچیدهای پیدا کنند، برای پیشبردن یکی از این خطها وارد میشوند و سپس از قاب کنار میروند. نتیجه، روایتی پرحادثه اما ناهموار است که لحظات جذاب فراوان دارد، بیآنکه همهٔ آنها را به اوجی کاملاً قانعکننده متصل کند.
افسانه در برابر واقعیت عنوان فیلم و تصویر وسوسهانگیزِ «ویولننواز شیطان» آشکارا به افسانههایی اشاره دارند که پاگانینی را فراتر از انسانی معمولی مینشاندند. این افسانهپردازی برای فیلم فرصتی فراهم میکند تا شهرت را همچون نیرویی رازآلود و خطرناک تصویر کند؛ نیرویی که هم هنرمند را میسازد و هم او را در معرض تفسیر و داوری دیگران قرار میدهد.
« همین شتاب در بخشهای دیگر روایت نیز دیده میشود. »
قوتها و کاستیها
اما فیلم در مرز میان زندگینامه و خیالپردازی گاه مردد میماند. گاهی از ما میخواهد پاگانینی را انسانی تاریخی ببینیم و گاهی او را در قالب نمادی اغراقشده از نبوغ و تباهی عرضه میکند. این دوگانگی میتواند بخشی از جذابیت اثر باشد، اما به شرط آنکه روایت آن را آگاهانه مهار کند. در اینجا، اغراق در برخی شخصیتها و کشمکشها بر ظرافت روانشناختی غلبه میکند.
فیلم بیشتر به ساختن یک نمایش پرشور علاقهمند است تا بررسی دقیق اینکه چگونه هنر، شهرت و زندگی خصوصی در وجود پاگانینی به هم گره خوردهاند. از همین رو، اثر در لحظات موسیقایی و تصویری پرنفوذتر است تا در تحلیل شخصیت. جمعبندی «The Devil’s Violinist» فیلمی است که شور موسیقی و جذابیت افسانهٔ پاگانینی را با تصاویری چشمنواز و چند بازی مکمل پرحرارت به پرده میآورد، اما در پرداخت نقش اصلی و انسجام درام به همان اندازه کامیاب نیست.
اجرای ویولن به فیلم شکوه و هیجان میبخشد؛ لندنِ بازآفریدهشده فضایی گیرا میسازد؛ و جرد هریس در نقش اوربانی از برجستهترین نیروهای بازیگری اثر است. در مقابل، شخصیتپردازی پاگانینی گاه به ظاهر و افسانه محدود میماند، رابطهٔ عاشقانه فرصت رشد کافی نمییابد و مسیرهای داستانی همیشه به شکلی طبیعی به هم نمیرسند.
تماشاگرانی که در درجهٔ نخست به موسیقی، فضای تاریخی و تصویر یک نابغهٔ جنجالی علاقه دارند، در فیلم لحظات تماشایی خواهند یافت. اما کسانی که انتظار دارند زندگی پاگانینی با دقت روانشناختی و روایتی کاملاً منسجم بازنمایی شود، ممکن است میان زیبایی اجراها و ناتمامی درام فاصلهای محسوس ببینند.
« اما فیلم در مرز میان زندگینامه و خیالپردازی گاه مردد میماند. »
ثبت دیدگاه