نقد و بررسی
نقد گوزنها (The Deer) | 1976
وعده ژانری؛ آنچه اثر وعده میدهد
بازگشت به اتاقی تنگ «گوزنها» در حافظهٔ سینمای ایران با دو زمان بههمپیوسته شناخته میشود: ساختهشدنش در سال ۱۳۵۳ و رسیدنش به سالنهای تهران در سال ۱۳۵۴. این فاصله، در کنار سرنوشت نسخههای متفاوت فیلم، بخشی از تجربهٔ تماشای آن است؛ گویی اثر از همان آغاز نه فقط دربارهٔ شخصیتهایی گرفتار فشار، که خود نیز درگیر فشار بیرونی بوده است.
مسعود کیمیایی داستان را بر دیداری ناگهانی بنا میکند: قدرت، چریکی زخمی که پس از سرقتی نافرجام به پناهگاه نیاز دارد، به خانهٔ سید میآید؛ دوستی قدیمی که اکنون با اعتیاد و تنگدستی دستوپنجه نرم میکند. اما اهمیت این موقعیت در حادثهٔ جنایی خلاصه نمیشود. پناهدادن به دوست، در اصل رویارویی دو نفر با گذشتهای مشترک و اکنونی ویران است.
«گوزنها» از دل همین برخورد، رفاقت، فرسودگی و امکان بازگشت به خویشتن را به هم گره میزند. کیمیایی فیلم را در سال ۱۳۵۳ نوشت و ساخت؛ نمایش عمومی آن در تهران از سال ۱۳۵۴ آغاز شد. دو چهرهٔ یک شکست قدرت و سید در ظاهر جایگاههایی متضاد دارند. یکی زخمی و گریزان است و دیگری در چنگ اعتیاد و روزمرگی فرورفته؛ بااینحال، فیلم هیچکدام را به نمادی ساده و یکبعدی تقلیل نمیدهد.
قدرت با پناهآوردن به خانهٔ دوستش، ناخواسته با تصویری از گذشته روبهرو میشود؛ تصویری که با وضعیت امروز سید سازگار نیست. سید نیز در حضور کسی که زمانی برایش مایهٔ احترام و الگو بوده، ناچار میشود فاصلهٔ میان آنچه بوده و آنچه شده را ببیند. این دو نگاهِ متقابل موتور عاطفی فیلماند. کیمیایی بهجای آنکه دو شخصیت را در گفتوگویی آرام و جدا از محیط قرار دهد، آنان را در فضایی فرسوده و محدود کنار هم مینشاند.
« اما اهمیت این موقعیت در حادثهٔ جنایی خلاصه نمیشود. »
روایت و ریتم؛ جریان داستان
آن اتاق، تنها محل پنهانشدن قدرت نیست؛ صورت فشردهٔ جهانی است که شخصیتها در آن مجال چندانی برای انتخاب ندارند. نزدیکی جسمانی دو دوست، تضاد درونیشان را پررنگتر میکند: یکی هنوز میکوشد بر وضعیت خود مسلط بماند و دیگری چنان از نیروی پیشینش دور افتاده که حتی روبهروشدن با آن نیرو دشوار است.
از این رو، رفاقت در فیلم خاطرهای شیرین و بیخطر نیست؛ مسئولیتی است سنگین که هر دو را وادار به مواجهه میکند. رهایی، نه در مقام معجزه یکی از ارزشهای اثر آن است که بازگشت سید را به شکل درمانی ناگهانی و آسان ترسیم نمیکند. قدرت قرار نیست با چند جمله زندگی دوستش را یکباره دگرگون کند.
اثرگذاری او تدریجی و آمیخته به کشمکش است: حضورش در خانه، خاطرهٔ رابطهای قدیمی را زنده میکند و به سید یادآوری میکند که هنوز کسی او را فراتر از اعتیاد و سقوطش میبیند. این نگاه، بهخودیخود راه نجات نیست، اما میتواند نخستین شکاف را در تقدیر محتوم شخصیت ایجاد کند. در اینجا فیلم از یک قصهٔ سادهٔ «نجات دوست» فراتر میرود.
کمککردن همیشه از سوی شخصیت نیرومندتر به ضعیفتر جاری نمیشود؛ قدرت نیز زخمی است و به پناه نیاز دارد. هر دو مرد به شکلی به یکدیگر متکیاند، هرچند نیازشان را یکسان بروز نمیدهند. همین وابستگی دوسویه، مفهوم رهایی را پیچیده میکند: رهایی نه پاکشدن گذشته است و نه پیروزی بیهزینه، بلکه بازشناختن امکان عمل در شرایطی است که تقریباً همهچیز علیه آدمی کار میکند.
« آن اتاق، تنها محل پنهانشدن قدرت نیست؛ صورت فشردهٔ جهانی است که شخصیتها در آن مجال چندانی برای انتخاب ندارند. »
شخصیتها و اجرا
سپردن پولهای دزدیدهشده به سید نیز در این چارچوب تنها کنشی عملی نیست؛ بار اخلاقی و عاطفی دارد و پرسشی دربارهٔ اعتماد، اختیار و معنای مسئولیت پیش میکشد. بازیهایی بر لبهٔ فروپاشی بازی بهروز وثوقی در نقش سید، ستون اصلی عاطفی فیلم است. او شخصیت را با حرکات و نگاههایی میسازد که بهجای توضیح مستقیم، فرسودگی را در بدن و رفتار آشکار میکنند.
سید نه فقط از اعتیاد، بلکه از شرمِ دیدهشدن و یادآوری گذشته رنج میبرد؛ وثوقی این دو لایه را همزمان زنده نگه میدارد. گاهی در چهرهاش چیزی از نیروی پیشین شخصیت سر برمیآورد و بلافاصله زیر بار سستی و درماندگی فرو مینشیند. همین نوسان است که نقش را از تصویر کلیشهای فردی گرفتار اعتیاد دور میکند.
فَرَمرز غریبانی نیز در نقش قدرت، حضوری خویشتندار و پرتنش دارد. او قاطعیت شخصیت را به نمایش میگذارد، اما اجازه نمیدهد این قاطعیت به بیاحساسی بدل شود. زخم جسمانی قدرت و فشار موقعیتی که در آن قرار دارد، در بازی او حضوری محسوس دارد؛ در نتیجه، رابطهٔ میان دو دوست صرفاً بر دوش احساسات سید نمیافتد.
تقابل این دو بازیگر، گفتوگوها را به صحنههایی از سنجش متقابل بدل میکند: هر یک در دیگری هم بخشی از گذشته را میبیند و هم نشانی از آنچه ممکن است هنوز باقی مانده باشد. فضا، صدا و فشار بیرون فضاسازی «گوزنها» از عناصر بنیادین تجربهٔ فیلم است. محیط بسته و فقیرانه، بهجای آنکه پسزمینهای خنثی باشد، در رابطهٔ شخصیتها دخالت میکند.
« بازیهایی بر لبهٔ فروپاشی بازی بهروز وثوقی در نقش سید، ستون اصلی عاطفی فیلم است. »
فضا و فرم؛ لحن بصری
تنگی فضا با تنگی انتخابها همخوان است؛ بیرون از خانه نیز جهان آرام و امنی در انتظار آنان نیست. این محدودیت، فیلم را به ملودرامی صرفاً خصوصی فرو نمیکاهد، بلکه سرنوشت دو نفر را به تصویری وسیعتر از جامعهای آکنده از فقر، ترس و بیپناهی پیوند میزند. موسیقی اسفندیار منفردزاده به این فضا وزن عاطفی میبخشد، بیآنکه همهٔ بار معنا را بر دوش خود بگیرد.
موسیقی با ریتم و حالوهوای فیلم همراه میشود و حس سنگینی موقعیت را تقویت میکند. در کنار آن، سکوتها و مکثها اهمیت ویژه دارند؛ لحظههایی که شخصیتها حرفی نمیزنند، اما نگاه یا واکنششان از فاصلهای عمیق خبر میدهد. گاه همین ناگفتهها از دیالوگها رساترند و تماشاگر را به خواندن نشانهها فرامیخوانند.
صراحت، کشآمدن و زخم سانسور فیلم بینقص نیست. شروع آن برای رسیدن به درگیری مرکزی زمان میطلبد و این مکث، برای تماشاگرانی که انتظار ورود فوری به بحران دارند، ممکن است اندکی کشدار به نظر برسد. همچنین برخی دیالوگها معنای صحنه را بیش از اندازه روشن و صریح بیان میکنند؛ جایی که نگاه، سکوت یا جزئیات رفتاری میتوانست بار بیشتری به دوش بکشد.
این صراحت گاهی از ظرافت فیلم میکاهد، هرچند با لحن پرحرارت و بیپردهٔ سینمای کیمیایی نیز نسبت دارد. بااینحال، بحث از «گوزنها» بدون توجه به سانسور و تفاوت نسخهها کامل نمیشود. فیلم در مسیر نمایش عمومی با فشار سانسور روبهرو شد و پایان جایگزینی برای آن ساخته شد؛ نسخهای که به گفتهٔ منابع سینمایی، تا پیش از انقلاب برای مخاطبان ایرانی شناختهشده بود و پس از آن امکان بازگشت پایان اصلی فراهم شد.
« تنگی فضا با تنگی انتخابها همخوان است؛ بیرون از خانه نیز جهان آرام و امنی در انتظار آنان نیست. »
قوتها و کاستیها
این تفاوت فقط موضوعی بیرون از فیلم نیست: یادآور میشود که شکل نهایی اثر میتواند زیر تأثیر نیروهایی قرار بگیرد که بیرون از جهان داستان عمل میکنند. برای نقد منصفانه، باید میان ضعفهای روایی خود فیلم و محدودیتهایی که بر نسخهٔ نمایشدادهشده تحمیل شدهاند فرق گذاشت؛ نسخهٔ سانسورشده ممکن است از پیوستگی و ضربهٔ عاطفی تجربه بکاهد، اما آن را باید در پیوند با تاریخ تولید و نمایش اثر فهمید.
جمعبندی «گوزنها» بیش از آنکه دربارهٔ یک پناهدادن یا یک ماجرای جنایی باشد، دربارهٔ نگاهکردن دوباره به انسانی است که دیگر شبیه خاطرهٔ ما نیست. قدرت در سید، شکست و امکان را با هم میبیند؛ سید نیز در حضور قدرت، با پرسشی دشوار دربارهٔ توان ازدسترفتهاش روبهرو میشود. بازیهای نیرومند، فضای فشرده و موسیقی اثرگذار، این رابطه را از سطح یک قصهٔ رفاقت فراتر میبرند و آن را به تراژدیای اجتماعی و اخلاقی بدل میکنند.
کشآمدن آغاز، دیالوگهای گاه توضیحی و آسیب نسخههای سانسورشده از کاستیهای تجربهاند، اما نیروی عاطفی و نگاه تلخ فیلم همچنان پابرجاست. ارزش ماندگار اثر در این است که رهایی را وعدهای ساده نمیسازد؛ آن را چون امکانی شکننده نشان میدهد که شاید تنها در پیوند میان دو انسان، برای لحظهای مجال ظهور پیدا کند.
ثبت دیدگاه