نقد و بررسی
نقد روز پس از فردا (The Day After Tomorrow) | 2004
وعده ژانری؛ آنچه اثر وعده میدهد
فاجعهای در مقیاس سیاره «روز پس از فردا» ساختهٔ رولند امریش، فیلمی است که از همان آغاز بلندپروازیاش را پنهان نمیکند: طبیعت نه پسزمینهای آرام برای ماجرا، بلکه نیرویی عظیم و مهارنشدنی است که نظم آشنای زندگی را در زمانی کوتاه برهم میزند. فیلم با هشدارهای جک هال، دیریناقلیمشناس، دربارهٔ دگرگونی ناگهانی آبوهوا آغاز میشود؛ هشدارهایی که در فضای سیاسی و اداری جدی گرفته نمیشوند.
اما اهمیت اصلی اثر در اثبات علمی نظریهٔ او خلاصه نمیشود. امریش از این مقدمه برای ساختن روایتی پرحادثه بهره میگیرد که بحران جهانی را به تجربهای فردی و عاطفی پیوند میزند. در سوی دیگر این فاجعه، سم، پسر جک، همراه لورا و گروهی از جوانان در نیویورک گرفتار شده است. از اینجا فیلم دو مسیر روایی را کنار هم پیش میبرد: تلاش جک برای رسیدن به پسرش، و کوشش سم و همراهانش برای دوام آوردن در شهری که دیگر پناهگاهی امن نیست.
این دو خط داستانی به فیلم اجازه میدهند میان نمای گستردهٔ بحران و اضطراب کوچک اما ملموس آدمهایی که در دل آن گرفتار شدهاند رفتوآمد کند. امریش و هنر تماشاییکردن فاجعه رولند امریش در ساختن تصاویر عظیم و روشن، کارگردانی آشنا و مؤثر است. او بهجای آنکه فاجعه را صرفاً در خبرها یا گفتوگوها وصف کند، آن را به منظرهای پرحجم و سینمایی بدل میسازد: آبِ پیشرونده، بادهای ویرانگر و سرماهایی که شهر را به مکانی بیگانه تبدیل میکنند.
قدرت فیلم در همین عینیت بصری نهفته است؛ مخاطب صرفاً نمیشنود که جهان در حال دگرگونی است، بلکه دگرگونی را در ساختمانها، خیابانها و چهرهٔ شهر میبیند. این نمایش، البته، به همان اندازه که سرگرمکننده است، اغراقآمیز نیز هست. فیلم منطق واقعگرایانه را بارها به سود ضرباهنگ و تأثیر تصویری کنار میگذارد.
« اما اهمیت اصلی اثر در اثبات علمی نظریهٔ او خلاصه نمیشود. »
روایت و ریتم؛ جریان داستان
بلایا با سرعتی دراماتیک از راه میرسند و ابعادشان از معیارهای زندگی روزمره فراتر میرود. چنین انتخابی برای یک فیلم فاجعهمحور قابلفهم است، اما در برخی لحظهها فاصلهٔ میان خطر باورپذیر و نمایش پرزرقوبرق بهوضوح دیده میشود. «روز پس از فردا» بیش از آنکه بخواهد شبیه پیشبینی علمی دقیق باشد، میخواهد مخاطب را در برابر مقیاس هولناک یک بحران جهانی قرار دهد.
تصویر و جلوههای ویژه؛ میان شکوه و ناهماهنگی نیرومندترین لحظههای فیلم، آنهایی هستند که شهر و طبیعت را در تقابل مستقیم قرار میدهند. نیویورک که معمولاً نماد تراکم، تحرک و تسلط انسان بر فضاست، ناگهان در برابر نیروهایی قرار میگیرد که نه با ارادهٔ سیاسی مهار میشوند و نه با فنآوری شهری.
آبگرفتگی و یخزدگی فقط ابزارهای ایجاد هیجان نیستند؛ هرکدام تصویری از شکنندگی تمدنیاند که گمان میکند زیرساختهایش همواره پابرجا خواهند ماند. با این همه، جلوههای ویژه کیفیتی یکدست ندارند. بعضی نماها از نظر مقیاس و حرکت، تأثیری فوری و قانعکننده میگذارند، اما در برخی صحنهها عناصر دیجیتالی با محیط یا بازی بازیگران هماهنگ نمیشوند.
در نتیجه، لحظهای که باید مخاطب را کاملاً در دل خطر فرو ببرد، گاه به نمایی آشکارا ساختهشده بدل میشود. این نوسان از جذابیت کلی فیلم نمیکاهد، اما یادآوری میکند که شکوه بصری بهتنهایی نمیتواند جای انسجام تصویری را بگیرد. تنش و ساختار روایی فیلم در ایجاد حس فوریت توانمند است. بحرانها یکی پس از دیگری گسترش مییابند و شخصیتها ناچارند پیوسته تصمیم بگیرند: بمانند یا حرکت کنند، به دیگران اعتماد کنند یا تنها به نجات خود بیندیشند.
« بلایا با سرعتی دراماتیک از راه میرسند و ابعادشان از معیارهای زندگی روزمره فراتر میرود. »
شخصیتها و اجرا
این فشار، بهویژه در بخشهایی که سم و همراهانش در نیویورک گرفتارند، فضای فیلم را پرتنش و درگیرکننده میکند. خطر فقط در بزرگی فاجعه نیست؛ در این است که هر انتخاب میتواند پیامد فوری داشته باشد. اما ساختار روایی گاهی به فرمولهای آشنا تکیه میکند. تقابل دانشمند آیندهنگر با مقامهای ناباور، مسیر نجات دشوار و موقعیتهایی که شخصیتها را به قهرمانانی استثنایی تبدیل میکنند، در سینمای فاجعه سابقهای طولانی دارند.
فیلم این الگوها را با انرژی و مهارت اجرایی عرضه میکند، ولی کمتر میکوشد آنها را از نو تعریف کند. بنابراین، حتی زمانی که خطرها تازه و عظیم به نظر میرسند، مسیر کلی روایت غالباً قابلپیشبینی باقی میماند. رابطهٔ پدر و پسر؛ عاطفهای آشنا در مرکز انسانی داستان، رابطهٔ جک و سم قرار دارد؛ رابطهای که پیش از بحران نیز بیتنش نیست.
فاجعه برای این دو فرصتی فراهم میکند تا فاصلهٔ میانشان را دوباره ببینند و معنای مسئولیت و دلبستگی را از نو تجربه کنند. این خط عاطفی به فیلم چیزی میدهد که صرفاً با تصاویر سیل و یخ به دست نمیآید: مخاطب دلیلی شخصی برای دنبالکردن تلاش جک دارد. با این حال، آشتی و نزدیکی پدر و پسر از مسیرهایی پیش میرود که آشنایی آنها را میتوان از پیش حدس زد.
بحران بیرونی، اختلافهای خانوادگی را به زمینهای برای رشد و آشتی تبدیل میکند؛ تمهیدی مؤثر، اما نه چندان تازه. فیلم بیش از آنکه به پیچیدگی رابطه یا جزئیات روانشناختی دو شخصیت بپردازد، بر عاطفهٔ مستقیم و قابلفهم تکیه میکند. همین سادگی باعث میشود خط داستانی برای مخاطب عام دسترسپذیر باشد، اما گاهی از عمق احساسی مورد انتظار بازبماند.
« این فشار، بهویژه در بخشهایی که سم و همراهانش در نیویورک گرفتارند، فضای فیلم را پرتنش و درگیرکننده میکند. »
فضا و فرم؛ لحن بصری
شخصیتهای فرعی و ماجرای گرگها سم، لورا و دیگر جوانان گرفتار در نیویورک، در شکلگیری بُعد بقا و همبستگی فیلم نقش دارند. حضور آنان به بحران جهانی چهرههایی انسانی میدهد و موقعیتهایی فراهم میکند که خطر را از سطح نقشه و گزارش به تجربهای ملموس تبدیل میسازد. در میان این شخصیتها، لورا بیش از آنکه صرفاً عنصری تزئینی در ماجرا باشد، در تصمیمها و روابط گروه سهم دارد؛ هرچند پرداخت کلی شخصیتهای فرعی چندان عمیق نیست.
در مقابل، ماجرای گرگها از جمله عناصری است که حضورش در بافت داستان چندان ضروری به نظر نمیرسد. این بخش میکوشد تهدید را به سطحی نزدیک و جسمانی بیاورد، اما پیوندش با مضمون مرکزی و مسیر عاطفی فیلم به اندازهٔ کافی محکم نیست. ازاینرو، بهجای آنکه لایهای تازه به اثر بیفزاید، گاهی مانند انحرافی کوتاه از تنش اصلی جلوه میکند.
فیلم در لحظاتی که بر خطرهای مستقیمِ محیط و تصمیمهای شخصیتها تمرکز دارد، منسجمتر است. تغییرات اقلیمی؛ پیام مهم، بیان اغراقآمیز ایدهٔ محوری فیلم، نگرانی دربارهٔ دگرگونی اقلیم و پیامدهای نادیدهگرفتن هشدارهای علمی است. اثر میکوشد نشان دهد که بیاعتنایی به دانش و گرفتارشدن در محاسبات سیاسی میتواند هزینهای فراتر از انتظار داشته باشد.
در این معنا، کشمکش جک با مقامهایی که حاضر نیستند پیام پژوهش او را جدی بگیرند، تنها مانعی برای پیشبرد داستان نیست؛ بازتابی از دشواری شنیدهشدن هشدارها در برابر منافع کوتاهمدت و تردیدهای نهادی است. بااینحال، فیلم موضوعی پیچیده را به سازوکار یک فاجعهٔ ناگهانی و بسیار اغراقآمیز تبدیل میکند.
« در مقابل، ماجرای گرگها از جمله عناصری است که حضورش در بافت داستان چندان ضروری به نظر نمیرسد. »
قوتها و کاستیها
این سادهسازی، برای سینمای جریان اصلی کارکرد دراماتیک دارد، اما ممکن است ظرافت بحث اقلیمی را زیر سایهٔ هیجان قرار دهد. اثر در ایجاد نگرانی و برانگیختن توجه موفقتر است تا در توضیح علمی مسئله. بهترین راه مواجهه با آن، دیدن فیلم بهعنوان یک هشدار داستانی و تخیلی است، نه گزارشی دقیق دربارهٔ چگونگی یا زمانبندی دگرگونیهای آبوهوایی.
جمعبندی «روز پس از فردا» اثری است که در آن ضعفهای روایی و قوتهای نمایشی آشکارا در کنار هم قرار دارند. داستان رابطهٔ پدر و پسر به الگوهای آشنا متکی است، برخی جلوههای ویژه کیفیتی ناهماهنگ دارند و ماجرای گرگها ضرورتی قطعی پیدا نمیکند؛ اما فیلم در خلق فضای آخرالزمانی، نگهداشتن تنش و عرضهٔ تصاویر بزرگ و بهیادماندنی دستاورد قابلتوجهی دارد.
مهمتر آنکه بحران جهانی را به مسئلهای شخصی پیوند میزند و از دل نمایش فاجعه، پرسشی دربارهٔ مسئولیت انسان در برابر هشدارهای طبیعت بیرون میکشد. این فیلم برای مخاطبی که انتظار درامی پیچیده و واقعگرایانه دارد، احتمالاً بیش از اندازه ساده و اغراقآمیز خواهد بود. اما برای تماشاگرِ مشتاق سینمای فاجعه، اثری پرهیجان و خوشتماشا است؛ فیلمی که همیشه به عمق نمیرسد، ولی اغلب میداند چگونه نگاه را به صفحه بدوزد.
« اثر در ایجاد نگرانی و برانگیختن توجه موفقتر است تا در توضیح علمی مسئله. »



ثبت دیدگاه