نقد و بررسی
نقد The Day After I'm Gone | 2020
وعده ژانری؛ آنچه اثر وعده میدهد
سوگ در سکوت «The Day After I’m Gone» در ظاهر دربارهی پدری است که پس از شنیدن سخنان هولناک دختر نوجوانش، میکوشد او را از خطر دور کند؛ اما در ژرفای خود، فیلمی دربارهی فاصلهای است که سوگ میان نزدیکترین آدمها میسازد. یورام و رونی هر دو در سایهی فقدان مادر زندگی میکنند، ولی اندوه مشترک الزاماً زبان مشترک نمیآفریند.
آنها کنار هماند، اما سکوتشان چنان سنگین است که گویی هر کدام در اتاقی جداگانه به سوگ نشستهاند. فیلم از همان آغاز، بحران را بهانهای برای ملودرام پرهیاهو نمیکند. بهجای آن، تنش را در مکثها، نگاههای گریزپا و رفتارهای روزمره مینشاند. این انتخاب با موضوع اثر تناسب دارد: وقتی آدمی نمیداند چگونه باید به دیگری نزدیک شود، حتی سادهترین جملهها هم میتوانند ناکافی یا نامناسب به نظر برسند.
نتیجه، روایتی کمصدا اما عاطفاً پرفشار است که از تماشاگر میخواهد به آنچه گفته نمیشود نیز توجه کند. پدری که بلد است مراقبت کند، اما نه همیشه از آدمها یورام دامپزشک است؛ مردی که در کارش با موجودات آسیبپذیر سروکار دارد و برای درمانشان مهارت و دقت نشان میدهد. بااینحال، در برابر دخترش دستوپایش بسته است.
این تضاد، هستهی مهمی از شخصیت او را میسازد: مراقبت برایش مفهومی آشناست، اما نزدیکشدن عاطفی به رونی را نمیتواند همچون یک وظیفهی روشن و قابلاندازهگیری انجام دهد. او ممکن است بداند برای درمان یک حیوان چه باید کرد، ولی نمیداند چگونه باید به رنجی پاسخ دهد که نه علتش را کاملاً میفهمد و نه راهحل فوریای برایش دارد.
« یورام و رونی هر دو در سایهی فقدان مادر زندگی میکنند، ولی اندوه مشترک الزاماً زبان مشترک نمیآفریند. »
روایت و ریتم؛ جریان داستان
فیلم یورام را به پدری بیعاطفه یا بیتفاوت تقلیل نمیدهد. سردی او بیش از آنکه نشانهی فقدان محبت باشد، حاصل ناتوانی در ابراز آن است. همین نکته شخصیت را باورپذیر میکند: گاهی آدمها نه به سبب بیمهری، بلکه از سر درماندگی خاموش میشوند. بازی مناشه نوی این درماندگی را در جزئیات ظریف نگه میدارد؛ اندوهی که در چهره و رفتار او حاضر است، اما کمتر به اعترافی آشکار بدل میشود.
رونی؛ سرکشی بهمثابه پوششی برای رنج رونی نیز شخصیتی نیست که با توضیحهای مستقیم و روشن شناخته شود. او گاه تند، دور و سرکش به نظر میرسد، اما فیلم این رفتارها را نه صرفاً نشانهی ناسازگاری نوجوانانه، بلکه بخشی از شیوهی او برای حفاظت از خود نشان میدهد. رنجش در بسیاری از لحظات زیر سطح کلام میماند؛ در واکنشهایی کوتاه، در فاصلهای که با پدر حفظ میکند و در دشواریِ اعتمادکردن به اطرافیان.
زوهار میدان به این نقش نیرویی کنترلشده میبخشد. بازی او از نمایش آشکار و پررنگ احساسات پرهیز میکند و همین خویشتنداری به رونی عمق میدهد. دختر فیلم نه نمادی برای توضیح یک مسئلهی اجتماعی است و نه صرفاً وسیلهای برای دگرگونکردن پدر. او انسانی مستقل با ادراک و رنج خاص خود است؛ کسی که ممکن است به توجه نیاز داشته باشد، اما از مداخلهی دیگران نیز پس بزند.
فیلم بهجای آنکه این تناقض را حل کند، آن را بخشی از حقیقت شخصیت میداند. سفر؛ فاصلهگرفتن از خانه برای نزدیکشدن سفر یورام و رونی به سوی خانوادهی مادری، حرکت روایی فیلم را شکل میدهد؛ اما اهمیت آن تنها در مقصد نیست. دورشدن از تلآویو و حرکت بهسوی پیرامون دریای مرده، آنها را از نظم آشنای زندگی روزانه بیرون میبرد.
« فیلم یورام را به پدری بیعاطفه یا بیتفاوت تقلیل نمیدهد. »
شخصیتها و اجرا
در فضای خودرو، توقفها و مسیرهای خلوت، امکان گفتوگوهایی پدید میآید که در خانه شاید هرگز شکل نمیگرفتند. سفر، بهجای آنکه راهحلی جادویی عرضه کند، موقعیتی میسازد تا پدر و دختر ناچار شوند حضور یکدیگر را تحمل کنند و گاه اندکی بیشتر از پیش ببینند. دیدار با خانوادهی مادری نیز صرفاً مقدمهای برای افشای اطلاعات داستانی نیست.
حضور آنها سویهی دیگری از فقدان را آشکار میکند: هر خانواده سوگ را به شکل متفاوتی حمل میکند، و گردهمآمدن آدمها الزاماً به همدلی نمیانجامد. گاهی نیت حمایت با رفتارهایی خام، ناهموار یا حتی آزارنده همراه میشود. فیلم از این تنش برای نشاندادن محدودیت نیت خیر استفاده میکند؛ دوستداشتن دیگری بهتنهایی تضمین نمیکند که بدانیم چگونه باید به او کمک کنیم.
بیابان و منطق تصویر چشماندازهای خشک و پهناور اطراف دریای مرده، به فیلم هویتی بصری میبخشند. خلوتی جغرافیایی با خلوت عاطفی شخصیتها همنواست، بیآنکه هر نما به نمادی یکمعنا و صریح فروکاسته شود. جادهها، زمینهای برهنه و فاصلههای وسیع، حس تعلیق میان حرکت و بیحرکتی را تقویت میکنند: شخصیتها پیش میروند، اما روشن نیست آیا از گذشته دور میشوند یا فقط آن را با خود به جایی دیگر میبرند.
فضاسازی مینیمال اثر از جزئیات محیطی نیرو میگیرد. فیلم بهجای موسیقی یا گفتوگوهای توضیحیِ پیوسته، بار زیادی را بر دوش فضا و سکوت میگذارد. گاهی این انتخاب به سود اثر تمام میشود و لحظهها را ملموس و تأملبرانگیز میسازد؛ گاهی نیز تصویر بیش از اندازه بر مکث تکیه میکند و از کشش صحنه میکاهد.
« در فضای خودرو، توقفها و مسیرهای خلوت، امکان گفتوگوهایی پدید میآید که در خانه شاید هرگز شکل نمیگرفتند. »
فضا و فرم؛ لحن بصری
برخی نماها و جزئیات فرعی چنان امتداد مییابند که مرز میان سکوت معنادار و کشآمدن بیضرورت کمرنگ میشود. ریتم و گفتوگو؛ میان خویشتنداری و کندی کندی ریتم، بخشی از جهان فیلم است، نه صرفاً نقصی بیرونی. اثر میخواهد تماشاگر را در زمانِ دشوار سوگ نگه دارد؛ زمانی که در آن هیچچیز بهسرعت حل نمیشود و حتی یک گفتوگوی ساده ممکن است با مکث و کجفهمی پیش برود.
این رویکرد در بسیاری از لحظهها مؤثر است، زیرا از شتابزدگی در مواجهه با موضوعی حساس جلوگیری میکند. بااینهمه، صبر فیلم همیشه به کشف تازهای نمیانجامد و بعضی بخشها ممکن است برای تماشاگرانی که به روایت پرتحرکتر خو گرفتهاند، خستهکننده باشند. گفتوگوها نیز کیفیتی یکدست ندارند.
در بخشهایی، مکثها و جملههای ناتمام با شخصیتها سازگارند و دشواری ارتباط را بهخوبی منتقل میکنند؛ در برخی صحنههای آغازین، اما کلام کمی تصنعی یا ناموزون به گوش میرسد. این ناهماهنگی میتواند فاصلهای میان تماشاگر و شخصیتها ایجاد کند، بهخصوص پیش از آنکه فضای فیلم و رابطهی مرکزیاش فرصت استقرار پیدا کند.
در عوض، هرگاه فیلم بهجای توضیحدادن، به رفتار و واکنش بسنده میکند، اثر عاطفیاش پررنگتر میشود. مواجهه با موضوعی سنگین اثر با بحران روانی رونی روبهروست، اما از تبدیل آن به وسیلهای برای هیجانسازی پرهیز میکند. پرسش اصلی فیلم این نیست که یک پدر چگونه میتواند با حرکتی قاطع همهچیز را درست کند؛ بلکه این است که چگونه میتواند در کنار دخترش بماند، وقتی پاسخی ساده و مطمئن در اختیار ندارد.
« برخی نماها و جزئیات فرعی چنان امتداد مییابند که مرز میان سکوت معنادار و کشآمدن بیضرورت کمرنگ میشود. »
قوتها و کاستیها
این نگاه، همدلی را جایگزین قضاوت میکند و محدودیتهای کمککردن را نیز به رسمیت میشناسد. البته خویشتنداری فیلم گاه خطر کمرنگکردن شدت بحران را در پی دارد. تماشاگر ممکن است در برخی لحظات آرزو کند اثر بیشتر به جهان درونی رونی نزدیک شود و تجربهی او را از زاویهای روشنتر بکاود. بااینحال، تمرکز بر پدر بخشی از منطق روایت است: فیلم نشان میدهد که چگونه یورام، در مواجهه با رنج دخترش، ناچار میشود تصور خود از پدریکردن و مسئولیت را بازبینی کند.
مهم آن است که این فرایند، جای صدای رونی را نمیگیرد؛ بلکه ناتوانی پدر در فهم کامل او را نیز آشکار میسازد. جمعبندی «The Day After I’m Gone» در بهترین لحظاتش فیلمی ظریف دربارهی مراقبت، اندوه و دشواریِ دوستداشتنِ کسی است که دردش را نمیتوان بهسادگی فهمید. بازیهای کماغراق مناشه نوی و زوهار میدان، فضای مینیمال و چشماندازهای بیابانی به اثر انسجامی عاطفی میبخشند.
در مقابل، ریتم کند، بعضی گفتوگوهای ناپخته و نماهای کشدار از نیروی آن میکاهند. بااینهمه، فیلم بهواسطهی پرهیز از پاسخهای آسان در ذهن میماند. ارزشش نه در ارائهی نسخهای قطعی برای ترمیم رابطه، بلکه در توجه به لحظههایی است که دو انسان اندوهگین، با همهی ناکامیهایشان، دوباره میکوشند یکدیگر را ببینند.
« این نگاه، همدلی را جایگزین قضاوت میکند و محدودیتهای کمککردن را نیز به رسمیت میشناسد. »
ثبت دیدگاه