نقد و بررسی
نقد The Darkest Hour | 2011
وعده ژانری؛ آنچه اثر وعده میدهد
شهری آشنا در هیئت کابوس «The Darkest Hour» از ایدهای آشنا آغاز میکند: تهاجم بیگانگان به زمین؛ اما میکوشد با جابهجاکردن میدان نبرد، به این الگوی تکرارشده تازگی ببخشد. بهجای آنکه ویرانی را در خیابانهای نیویورک یا لسآنجلس دنبال کنیم، فیلم ما را به مسکو میبرد؛ شهری که بناها، میدانها و گذرگاههایش در برابر نیرویی ناشناخته، ناگهان غریب و تهی میشوند.
گروهی از جوانان در این آشوب گرفتار میشوند و برای زندهماندن باید از خطری بگریزند که بهسادگی دیده نمیشود. همین جابهجایی جغرافیایی، دستکم در آغاز، به فیلم هویتی متمایز میدهد. مسکو صرفاً پسزمینه نیست؛ حضوری بصری است که قرار است حس بیگانگی و انزوای قهرمانان را تقویت کند. اثر به کارگردانی کریس گوراک ساخته شده و امیل هرش، اولیویا ثربی، مکس مینگلا، ریچل تیلور و جوئل کینامن در آن نقشآفرینی میکنند.
ایدهای جذاب، با ظرفیتهایی ناتمام مهمترین سرمایهٔ فیلم، تصور موجوداتی است که حضورشان با شبکهٔ برق و انرژی پیوند دارد و در بسیاری از لحظات با چشم غیرمسلح دیده نمیشوند. این انتخاب، امکان ایجاد نوعی تعلیق مبتنی بر انتظار را فراهم میکند: خطر ممکن است درست در جایی باشد که قهرمانان تصور میکنند امن است، و نشانههای محیطی گاه از خود موجودات گویاتر میشوند.
در چنین وضعی، خاموشی و سکوت فقط نشانهٔ فروپاشی زندگی شهری نیست؛ میتواند هشداری دربارهٔ نزدیکشدن تهدید باشد. ایده از نظر سینمایی بارور است، زیرا تماشاگر را به تماشای فضا، نور و حرکتهای نامحسوس وامیدارد. با این همه، فیلم همیشه از ظرفیت همین ایده بهره نمیگیرد. مفهوم دشمن نامرئی، اگر با قاعدهمندی دقیق و تعلیق حسابشده همراه شود، میتواند هراس را از دیدهنشدن بسازد؛ اما در اینجا منطق و رفتار تهدید گاهی به اندازهای روشن نمیشود که بیننده بتواند پیوسته در ذهن خود قواعد خطر را دنبال کند.
« گروهی از جوانان در این آشوب گرفتار میشوند و برای زندهماندن باید از خطری بگریزند که بهسادگی دیده نمیشود. »
روایت و ریتم؛ جریان داستان
در نتیجه، ایده در لحظههایی کنجکاویبرانگیز باقی میماند، بیآنکه به سامانهای منسجم برای ساخت تعلیق بدل شود. فیلم طرح اولیهٔ قابلتوجهی دارد، اما میان جذابیت مفهومی و پرداخت دراماتیک آن فاصله میافتد. مسکو؛ چشماندازی که از شخصیتها پیشی میگیرد یکی از امتیازهای اثر، استفاده از فضای شهری مسکو است.
خیابانهای خلوت، ساختمانهای بزرگ و نشانههای آشنای شهر، مقیاسی ملموس به فاجعه میبخشند. تماشاگر با جهانی روبهروست که پیشتر نشانههای زندگی روزمره را در خود داشته، اما اکنون به فضایی خالی و ناآشنا تبدیل شده است. این تضاد، در بعضی صحنهها از خود گفتوگوها اثرگذارتر است: معماری باشکوه و فضای باز شهر در کنار حضور تهدیدی نامرئی، حس بیپناهی را تشدید میکند.
فیلمبرداری در مسکو نیز به این انتخاب جغرافیایی اعتبار بصری میدهد. با این حال، شهر گاهی بیش از آنکه در روند داستان نقشی فعال داشته باشد، به مجموعهای از چشماندازهای چشمگیر محدود میشود. فیلم از فرصتِ پیوند دادن بحران با تاریخ، فرهنگ یا بافت اجتماعی مسکو چندان بهره نمیبرد. بنابراین، مکان داستان از نظر دیداری متمایز است، اما از نظر دراماتیک کمتر به عنصری بدل میشود که انتخابهای شخصیتها را شکل دهد.
مسکو قاب مناسبی برای آخرالزمان فراهم میکند؛ ولی آنچنان در تار و پود روایت نفوذ نمیکند که فیلم را از دیگر آثار دربارهٔ فروپاشی شهرها کاملاً جدا سازد. تعلیق و جلوههای دیداری «The Darkest Hour» در بعضی صحنهها از جلوههای ویژه برای ملموسکردن نیرویی بهره میبرد که شکل ثابتی ندارد.
« در نتیجه، ایده در لحظههایی کنجکاویبرانگیز باقی میماند، بیآنکه به سامانهای منسجم برای ساخت تعلیق بدل شود. »
شخصیتها و اجرا
بازی با نور، انرژی و ناپدیدشدن ناگهانی قربانیان، گاه تصاویری بهیادماندنی میسازد و ریتمی کوتاه از هیجان به فیلم میدهد. این لحظهها نشان میدهند که ایدهٔ مرکزی قابلیت تبدیلشدن به تجربهای دیداری را داشته است. گوراک میکوشد بهجای اتکای کامل به نمایش مستقیم موجودات، بخشی از تهدید را در آثار حضورشان آشکار کند.
اما کیفیت جلوهها یکدست نیست و تماشاگر همیشه در فضای هراسآور فیلم باقی نمیماند. دشمنی که باید بهواسطهٔ نامرئیبودنش ترسناک باشد، در لحظاتی آنقدر مبهم یا کماثر جلوه میکند که احساس خطر کاهش مییابد. افزون بر این، تکرار موقعیتهای فرار و پنهانشدن، بهتدریج از تازگی برخوردهای آغازین میکاهد.
فیلم چند تصویر قابلتوجه دارد، اما این تصویرها بهتنهایی نمیتوانند جای خالی تعلیق پیوسته و رو به افزایش را پر کنند. شخصیتها و بازیها هستهٔ انسانی داستان بر گروهی جوان استوار است که باید در شرایطی استثنایی تصمیم بگیرند و به یکدیگر اعتماد کنند. چنین موقعیتی بالقوه میتواند زمینهٔ کاوش در ترس، خودخواهی، شجاعت و مسئولیت جمعی باشد.
با این حال، شخصیتها اغلب بیش از آنکه بهصورت انسانهایی با گذشته و انگیزههای روشن شکل بگیرند، کارکردهایی در مسیر پیشبرد ماجرا پیدا میکنند. ازاینرو، تماشاگر ممکن است دشوار بتواند به آنان دل ببندد یا نگران سرنوشتشان شود. بازیگران اصلی، از جمله امیل هرش و اولیویا ثربی، در چارچوبی قرار گرفتهاند که فرصت چندانی برای ساختن تحول عاطفی پیچیده به آنان نمیدهد.
« این لحظهها نشان میدهند که ایدهٔ مرکزی قابلیت تبدیلشدن به تجربهای دیداری را داشته است. »
فضا و فرم؛ لحن بصری
مشکل را نمیتوان فقط به بازیها نسبت داد؛ دیالوگها نیز گاهی چنان صریح، تصنعی یا ناهموارند که بهجای طبیعیکردن رابطهها، توجه را به ساختگیبودن موقعیت جلب میکنند. در پارهای لحظات، لحن اثر ناخواسته به سوی خندهداری میرود؛ نه از آن نوع طنز آگاهانهای که فضای هراس را تازه کند، بلکه از ناهماهنگی میان جدیت ماجرا و بیان شخصیتها.
پیامد این ضعف، کاهش همدلی و کمرنگشدن خطر عاطفی است. ریتم روایی و لغزش در پرداخت فیلم در آغاز با معرفی موقعیتی پرتنش و برهمخوردن ناگهانی نظم شهر، وعدهٔ روایتی پرشتاب میدهد. ولی پس از شکلگیری وضعیت بحرانی، داستان همیشه نمیتواند حرکت خود را به مسیری رو به جلو تبدیل کند. بخشهایی از ماجرا به تکرار مواجهه با خطر و جابهجایی میان مکانها متکی است؛ الگویی که اگر هر بار اطلاعات تازه، پیامد جدی یا تغییر در روابط شخصیتها ایجاد کند، میتواند کارآمد باشد.
در این فیلم، این تغییرها گاهی به اندازهٔ کافی محسوس نیستند و ضرباهنگ افت میکند. از سوی دیگر، روایت در پی آن است که راز موجودات و راههای مقابله با آنها را کمکم آشکار کند، اما پیوند میان پرسشها و پاسخها همیشه محکم به نظر نمیرسد. برخی ایدهها پیش از آنکه بهدرستی بسط یابند، کنار گذاشته میشوند یا جای خود را به رخدادی تازه میدهند.
پرداخت پایانی نیز ــ بیآنکه جزئیاتی از آن فاش شود ــ ممکن است برای بعضی تماشاگران بیش از اندازه نامتعارف یا ناتمام جلوه کند. چنین انتخابی میتواند احساس گشودگی ایجاد کند، اما وقتی زمینهچینی و تکمیل دراماتیک کافی نباشد، بیشتر به پراکندگی تعبیر میشود تا رازآلودگی سنجیده. نسبت فیلم با ژانر این اثر را بهتر است نه بهعنوان روایتی عمیق دربارهٔ ماهیت تهاجم بیگانگان، بلکه بهعنوان فیلمی ژانری با یک تمهید مرکزی جالب دید.
« پیامد این ضعف، کاهش همدلی و کمرنگشدن خطر عاطفی است. »
قوتها و کاستیها
فیلم در پی ترکیب علمیتخیلی، اکشن و دلهره است؛ اما میان این عناصر توازن کاملی برقرار نمیکند. هراس آن برای تبدیلشدن به وحشتی ماندگار کافی نیست، شخصیتپردازیاش از ساختن درامی انسانی نیرومند بازمیماند و اکشنش نیز گاه در الگوی تکراری گریز و بقا گرفتار میشود. با وجود این، تماشای آن برای مخاطبی که از فیلمهای تهاجم فضایی با فضایی شهری و جلوههای دیداری استقبال میکند، میتواند لحظههایی سرگرمکننده داشته باشد.
داوری دربارهٔ آن تا حد زیادی به انتظارات بیننده بستگی دارد. اگر کسی به دنبال تجربهای خوشساخت، شخصیتمحور و پیوسته هراسآور باشد، احتمالاً از کمرمقی روایت و ضعف دیالوگها ناامید میشود. اما اگر فیلم را اثری سبکتر و نابرابر ببیند که چند تصویر جذاب و ایدهای متفاوت در اختیار دارد، ممکن است در بخشهایی از آن لذت ببرد.
این دو برداشت با یکدیگر ناسازگار نیستند: فیلم همزمان میتواند از نظر ساختاری ناکام و از حیث سرگرمی مقطعی قابلتحمل باشد. جمعبندی «The Darkest Hour» با انتقال تهاجم بیگانگان به مسکو و پیوندزدن دشمنی نامرئی با انرژی الکتریکی، آغاز امیدوارکنندهای دارد. شهرِ خاموش و خالی، برخی جلوههای دیداری و امکانِ ترس از چیزی که دیده نمیشود، عناصر متمایزکنندهٔ فیلماند.
اما فیلمنامه نمیتواند این ظرفیتها را به روایتی یکپارچه و پرتعلیق تبدیل کند؛ شخصیتها کمعمق میمانند، دیالوگها گاه تصنعیاند و حرکت داستان در بخشهایی از فیلم کند یا تکراری میشود. حاصل، اثری است با ایدهای بهتر از اجرای آن: فیلمی که لحظههایی سرگرمکننده و چند تصویر بهیادماندنی دارد، اما برای تبدیلشدن به تجربهای واقعاً ترسناک یا ماندگار، از پرداخت منسجمتر و شخصیتهایی باورپذیرتر بهره میبرد.
« فیلم در پی ترکیب علمیتخیلی، اکشن و دلهره است؛ اما میان این عناصر توازن کاملی برقرار نمیکند. »
ثبت دیدگاه