نقد و بررسی
نقد The Cut | 2014
وعده ژانری؛ آنچه اثر وعده میدهد
فیلمی دربارهی بقا و جستوجو «The Cut» از همان آغاز، تماشاگر را با جهانی روبهرو میکند که در آن زندگی عادی بهسرعت فرو میپاشد و انسان ناچار است برای زندهماندن، از داشتهها و حتی بخشی از هویت خویش دست بکشد. داستان در بستر نسلکشی ارامنه در امپراتوری عثمانی شکل میگیرد؛ رخدادی تاریخی که فیلم آن را نه پسزمینهای تزئینی، بلکه نیرویی ویرانگر و تعیینکننده میبیند.
نازارت، مردی که خانوادهاش را از دست داده و توان سخنگفتن را نیز از کف داده است، در آغاز با فقدانی دوگانه روبهرو میشود: هم عزیزانش را از دست داده و هم یکی از راههای معمول ارتباط با جهان را. با این همه، فیلم صرفاً روایت رنج و مصیبت نیست. کشف این احتمال که دختران دوقلوی نازارت شاید زنده باشند، مسیر قصه را از سوگواری به جستوجو تغییر میدهد.
همین جابهجایی، نیروی محرک اثر است: امیدی شکننده که نه تلخی گذشته را از میان میبرد و نه آیندهای تضمینشده پیش روی قهرمان میگذارد، اما به او دلیلی برای ادامهدادن میدهد. فیلم از این راه پرسشی انسانی را دنبال میکند: وقتی جهان هر چیزی را که برایت عزیز است از تو گرفته، چه چیزی میتواند دوباره تو را به حرکت وادارد؟
آغاز تکاندهنده و وزن تاریخی بخشهای آغازین فیلم از تأثیرگذارترین قسمتهای آن هستند. شدت رخدادها، احساس ناامنی و فروپاشی پیوندهای انسانی، فضای سنگینی میسازد که تماشاگر را بهسرعت درگیر میکند. فیلم در این بخش میکوشد نشان دهد خشونت تاریخی فقط به مرگ و ویرانی محدود نمیشود؛ اثر آن در بدن، حافظه و امکان ارتباط بازماندگان نیز ادامه پیدا میکند.
« با این همه، فیلم صرفاً روایت رنج و مصیبت نیست. »
روایت و ریتم؛ جریان داستان
زخمیشدن گلوی نازارت از همین رو معنایی فراتر از یک آسیب جسمانی مییابد: سکوت او به صورت ملموس، پیامد خشونتی است که مجال بیان و شهادت را نیز محدود کرده است. قدرت این شروع در آن است که مصیبت را به مفهومی انتزاعی تقلیل نمیدهد. تماشاگر با مردی همراه میشود که باید با واقعیتِ ازهمگسیختگی زندگیاش کنار بیاید، بیآنکه امکان توضیحدادن یا حتی اعتراضکردن داشته باشد.
البته چنین رویکردی فیلم را به اثری دشوار و عاطفاً سنگین بدل میکند. برخی صحنهها چنان فشرده و تکاندهندهاند که ممکن است فرصت کافی برای هضم احساسات به مخاطب ندهند؛ اما همین شدت، در آغاز، بخشی از اثرگذاری فیلم است و رد خود را در ذهن باقی میگذارد. بازی طاهر رحیم و بیان خاموش بازی طاهر رحیم از مهمترین تکیهگاههای فیلم است.
نقش نازارت به بازیگری نیاز دارد که بتواند بخش بزرگی از تجربهی شخصیت را بدون اتکا به گفتوگو منتقل کند. رحیم این محدودیت را به نقطهی قوت بازیاش تبدیل میکند: نگاهها، مکثها، حالت چهره و شیوهی ایستادن او جای جملههایی را میگیرند که نازارت قادر به گفتنشان نیست. سکوت شخصیت، در اجرای او، نه خلأیی نمایشی، بلکه زبانی مستقل و پُرمعناست.
این بازی زمانی بیشترین اثر را دارد که فیلم اجازه میدهد چهرهی نازارت حامل احساسات متناقض باشد. اندوه، ترس، خستگی و امید در کنار یکدیگر دیده میشوند، بیآنکه شخصیت به تصویری یکبعدی از قربانی تبدیل شود. او فقط کسی نیست که رنج میکشد؛ انسانی است که میکوشد تصمیم بگیرد، به راه خود ادامه دهد و پیوندی ازدسترفته را بازیابد.
« قدرت این شروع در آن است که مصیبت را به مفهومی انتزاعی تقلیل نمیدهد. »
شخصیتها و اجرا
همین وجه انسانی سبب میشود جستوجوی او برای یافتن دخترانش صرفاً یک هدف داستانی نباشد، بلکه به محور عاطفی فیلم بدل شود. سفر بهمثابهی ساختار روایت پس از آغاز پرتنش، فیلم به روایتی جادهای و جستوجومحور تبدیل میشود. نازارت از مکانی به مکان دیگر میرود و مسیرش با برخوردها، خاطرهها و موانع تازه شکل میگیرد.
این ساختار بهخودیخود ظرفیت زیادی دارد: سفر میتواند هم حرکت بیرونی قهرمان و هم کوشش درونی او برای بازسازی معنای زندگی را بازتاب دهد. هر مرحله از راه، فرصتی است برای روبهروشدن با پیامدهای گستردهتر فاجعه و دیدن شیوههای گوناگون بقا. بااینحال، همین ساختار در نیمهی دوم گاه به پراکندگی میانجامد.
فیلم چندان که باید، میان ایستگاههای سفر پیوندی محکم برقرار نمیکند و بعضی بخشها بیشتر مانند رخدادهایی جداگانه به نظر میرسند تا حلقههایی ضروری در یک مسیر پیوسته. در نتیجه، هدف اصلی نازارت ــ یافتن دخترانش ــ گاهی زیر سایهی فراز و فرودهای فرعی کمرنگ میشود. تماشاگر همچنان با سرنوشت او همراه است، اما ممکن است از خود بپرسد این توقفها چه اندازه به پیشرفت داستان یا تحول شخصیت کمک میکنند.
کشآمدن و ناهماهنگیهای ریتم نیمهی دوم فیلم بیش از آنکه از شدت عاطفی آغازش بهره ببرد، گرفتار کندی و طولانیشدن برخی مسیرها میشود. این کندی همیشه به معنای تأمل سازنده نیست. در بهترین لحظهها، مکثها فرصت میدهند تا تنهایی نازارت و سنگینی راه احساس شود؛ اما در بخشهایی دیگر، تکرار موقعیتها و توقفهای روایی از نیروی داستان میکاهد.
« سفر بهمثابهی ساختار روایت پس از آغاز پرتنش، فیلم به روایتی جادهای و جستوجومحور تبدیل میشود. »
فضا و فرم؛ لحن بصری
جستوجویی که میتوانست ریتمی تدریجی اما پیشرونده داشته باشد، گاهی حالت دورزدن در یک مسیر را پیدا میکند. تدوین نیز در این مسئله سهم دارد. تغییر ناگهانی میان حالوهواها میتواند انسجام تجربهی تماشاگر را مختل کند؛ لحظهای فیلم بر تلخی و سکوت تکیه دارد و لحظهای دیگر با فضایی متفاوت پیش میرود، بیآنکه گذار میان این دو همیشه بهاندازهی کافی آماده شده باشد.
در نتیجه، بعضی انتخابها بهجای آنکه پیچیدگی جهان فیلم را بازتاب دهند، بیرونزننده به نظر میرسند. این لغزشها لزوماً کلیت اثر را از میان نمیبرند، اما مانع میشوند که همهی لحظات پراکنده در یک لحن و ضرباهنگ مشترک به هم برسند. تصویر، موسیقی و جغرافیای عاطفی منظرهها و موسیقی از عناصر برجستهی فیلماند.
چشماندازهای گوناگون تنها برای زیبایی بصری به کار نمیروند؛ پهناوری آنها میتواند تنهایی مردی را برجسته کند که در جستوجوی خانوادهاش از سرزمینی به سرزمین دیگر میرود. فاصلههای جغرافیایی، به این ترتیب، با فاصلهی عاطفی و دشواری بازگشت به زندگی پیوند میخورند. فیلم گاه با تصویر، آنچه را نازارت نمیتواند به زبان بیاورد، بیان میکند: وسعت جهان در برابر کوچکی و آسیبپذیری فرد.
موسیقی نیز بر حس اندوه و بیقراری میافزاید و در لحظاتی که روایت فرصت میدهد، به فضای فیلم عمق میبخشد. بااینحال، اثرگذاری این عناصر زمانی بیشتر است که تصویر و صدا با مسیر درونی شخصیت هماهنگ باشند. هرجا تغییر لحن روایی ناگهانی میشود، زیبایی منظره یا حضور موسیقی بهتنهایی نمیتواند پیوند ازدسترفته را جبران کند.
« جستوجویی که میتوانست ریتمی تدریجی اما پیشرونده داشته باشد، گاهی حالت دورزدن در یک مسیر را پیدا میکند. »
قوتها و کاستیها
فیلم در ساختن فضا موفقتر از آن است که در ساماندادن همهی اجزای روایت عمل میکند. جمعبندی «The Cut» اثری تلخ و بلندپروازانه دربارهی بقا، فقدان و امیدی است که از دل ویرانی سر برمیآورد. آغاز تکاندهنده، بازی خاموش و تأثیرگذار طاهر رحیم، موسیقی و منظرههای چشمنواز، همگی به فیلم نیروی عاطفی قابلتوجهی میبخشند.
در مقابل، پراکندگی روایت، کشآمدن نیمهی دوم و ناهماهنگیهای تدوین سبب میشوند سفر نازارت همیشه از کشش و انسجام لازم برخوردار نباشد. با وجود این کاستیها، مرکز انسانی فیلم همچنان پابرجاست: پدری که پس از تجربهی فقدانی عمیق، به امکان یافتن دوبارهی دخترانش چنگ میزند. فیلم در بهترین لحظههایش نشان میدهد که امید لزوماً خوشبینی یا اطمینان به پایان خوش نیست؛ گاهی تنها نیرویی است که انسان را از توقف بازمیدارد.
«The Cut» ممکن است از نظر روایی ناهموار باشد، اما تصویر رنج و سماجت نازارت برای ادامهدادن، پس از پایان تماشا نیز در ذهن باقی میماند.
« فیلم در ساختن فضا موفقتر از آن است که در ساماندادن همهی اجزای روایت عمل میکند. »
ثبت دیدگاه