نقد و بررسی
نقد The Curse of the Necklace | 2024
وعده ژانری؛ آنچه اثر وعده میدهد
وحشتی که از دل یک خانوادهٔ ترکخورده سر برمیآورد «نفرین گردنبند» بیش از آنکه صرفاً داستان شیئی عتیقه و روحی خبیث باشد، روایت خانوادهای است که پیش از ورود نیروی ماورایی نیز در آستانهٔ فروپاشی قرار دارد. لورا و فرانک از هم جدا شدهاند؛ خشم پیشبینیناپذیر و وابستگی فرانک به الکل، خانه را به فضایی ناامن بدل کرده و بازگشت او به زندگی همسر و دخترانش نه با گفتوگو و پذیرش مسئولیت، بلکه با هدیهای گرانبها آغاز میشود.
گردنبند در این میان هم محرک وحشت است و هم نشانهای از شیوهٔ نادرست فرانک برای ترمیم رابطه: او میخواهد با یک شیء زیبا آسیبی را جبران کند که ریشه در رفتار و انتخابهای خود او دارد. فیلم در سال ۱۹۶۰ میگذرد و گذشتهای دورتر را نیز به داستان پیوند میزند: گردنبند از کیسهای قدیمی از شواهد سال ۱۹۳۸ به دست فرانک میرسد و حامل نیرویی شوم میشود که خانه را تهدید میکند.
این پیوند زمانی، از همان ابتدا وعده میدهد که وحشت فقط از چیزی بیرون از خانواده نمیآید؛ گذشته میتواند به اکنون راه پیدا کند و زخمهای حلنشدهٔ خانه را عمیقتر سازد. اما فیلم در پرورش این ایده به اندازهٔ ظرفیت اولیهاش پیش نمیرود. گردنبند؛ نماد مؤثر، ایدهای آشنا گردنبند عتیقه در مرکز فیلم قرار دارد و از نظر تصویری، ابزار مناسبی برای ساخت تعلیق است.
زیبایی ظاهری آن با منشأ تاریکش تضاد دارد؛ چیزی که باید نشانهٔ عشق و آشتی باشد، به مجرای حضور خطری ناشناخته تبدیل میشود. این دوگانگی بهخوبی با وضعیت لورا و فرانک همنشین است: هدیهای که قرار است نزدیکی بیاورد، در عمل تهدید را به خانه میآورد. بااینحال، مفهوم شیء نفرینشده و روحی که از طریق آن به جهان زندگان دسترسی پیدا میکند، از آشناترین الگوهای وحشت فراطبیعی است.
« اما فیلم در پرورش این ایده به اندازهٔ ظرفیت اولیهاش پیش نمیرود. »
روایت و ریتم؛ جریان داستان
فیلم بهجای آنکه قواعد این ایده را به شکلی تازه یا بهیادماندنی بسط دهد، اغلب به نشانهها و موقعیتهایی تکیه میکند که مخاطب این ژانر پیشتر بارها دیده است. بنابراین نیروی اصلی گردنبند بیشتر از آنکه در تازگی اسطورهاش باشد، در پیوندش با روابط خانوادگی و فضای بستهٔ خانه نهفته است.
خانوادهای که بحرانش از پیش آغاز شده است یکی از انتخابهای قابلتوجه فیلم آن است که خطر ماورایی را در کنار تنشهای ملموس خانوادگی قرار میدهد. لورا پس از سالها تحمل رفتار خشمآلود فرانک، تصمیم به جدایی گرفته و دوباره به کار بازگشته است. این تصمیم، برای او تلاشی جهت بازپسگرفتن اختیار زندگی است؛ برای دختران، اما به معنای تغییر ناخواستهای در نظم خانه و فاصلهگرفتن از پدرشان.
در نتیجه، خانه از ابتدا میدان کشمکش است و ورود نیروی فراطبیعی فقط شدت این بیثباتی را افزایش میدهد. این لایهٔ انسانی به داستان امکان میدهد تا در کنار ترس، دربارهٔ اعتماد و مسئولیت نیز حرف بزند. فرانک تنها مردی نیست که با نیرویی بیرونی درگیر شده؛ او خود بخشی از ناامنی خانواده است.
مشکل آنجاست که فیلم برای پیچیدهکردن این وجه وقت کافی نمیگذارد. رابطهٔ لورا و فرانک بیشتر در حد تعارضی روشن و قابلفهم باقی میماند و کمتر به تناقضها، وابستگیها و دشواریهای عاطفیِ جدایی نزدیک میشود. به همین دلیل، عنصر خانوادگی در لحظاتی به بستری جذاب برای وحشت بدل میشود، اما به قوس دراماتیک کاملاً پروردهای نمیرسد.
« لورا پس از سالها تحمل رفتار خشمآلود فرانک، تصمیم به جدایی گرفته و دوباره به کار بازگشته است. »
شخصیتها و اجرا
دو خواهر؛ نقطهٔ اتکای عاطفی فیلم در میان اعضای خانواده، رابطهٔ دو خواهر از باورپذیرترین جنبههای فیلم است. جودیِ نوجوان و النِ کودک، هر یک تغییرات خانه را با درک و واکنشی متفاوت تجربه میکنند. تفاوت سن آنها به رابطهشان تنوع میبخشد، اما فاصلهای مطلق میانشان نمیسازد. حضورشان در کنار هم، بخشهایی از فیلم را از تکرار الگوی سادهٔ «خانواده در برابر هیولا» دور میکند و به خطر، پیامد عاطفی میدهد: آنچه در معرض تهدید است فقط جان شخصیتها نیست، بلکه پیوندی است که میان دو خواهر شکل گرفته است.
بازی مادلین مکگرا و وایولت مکگرا به این پیوند جان میدهد. واکنشهایشان در لحظههای تنش، گاه طبیعیتر از گفتوگوهای توضیحی فیلم به نظر میرسد و باورپذیری رابطهٔ خواهرانهشان به تماشاگر کمک میکند خطر را جدی بگیرد. البته این تمرکز محدود است؛ بسیاری از شخصیتهای پیرامونی فرصت چندانی برای شکلگیری پیدا نمیکنند و بیشتر نقشهایی کارکردی در پیشبرد رویدادها دارند.
در نتیجه، دنیای فیلم از نظر عاطفی در پیرامون دو خواهر و بحران والدینشان زندهتر است تا در شبکهٔ گستردهتر آدمهای حاضر در داستان. فضای تاریخی؛ اتمسفرِ امیدوارکننده، نه همیشه یکدست قرارگرفتن روایت در دههٔ شصت میتواند به فیلم بافتی متمایز بدهد. دورهٔ تاریخی، فاصلهٔ اجتماعی و فرهنگی میان نسلها را برجسته میکند و فضای خانواده را در چارچوبی قرار میدهد که در آن تصمیمهای لورا دربارهٔ کار و جدایی، فقط رویدادهای خصوصی نیستند؛ آنها با انتظاراتی دربارهٔ نقش زن و مادر نیز گره میخورند.
این زمینه ظرفیت آن را دارد که تنش خانگی را از سطح یک اختلاف زناشویی فراتر ببرد. از سوی دیگر، پیوند میان خانهٔ دههٔ شصت و گذشتهٔ تاریک گردنبند، امکان ساخت فضایی را فراهم میکند که در آن اشیا و جزئیات روزمره حالتی تهدیدآمیز پیدا کنند. فیلم گاهی از همین تضاد بهره میگیرد: محیط آشنا بهتدریج ناآرام میشود و زیور کوچکی در دل زندگی روزمره معنایی سنگین مییابد.
« دو خواهر؛ نقطهٔ اتکای عاطفی فیلم در میان اعضای خانواده، رابطهٔ دو خواهر از باورپذیرترین جنبههای فیلم است. »
فضا و فرم؛ لحن بصری
بااینهمه، اتمسفر همیشه یکپارچه نیست. برخی لحظات حس تعلیق را بهخوبی نگه میدارند، اما گذار میان درام خانوادگی و وحشت گاه چنان محسوس است که دو بخش بهجای تقویت یکدیگر، جدا از هم به نظر میرسند. تعلیق و ترس؛ کارآمدی مقطعی در چارچوبی قابلپیشبینی فیلم برای برانگیختن ترس، بیش از آنکه بر غافلگیریهای ماندگار تکیه کند، از انتظار و تهدید تدریجی بهره میبرد.
گردنبند، خانه و حضور روحِ پسر از گذشته عناصر روشنی برای ساخت تعلیق در اختیار اثر میگذارند. تماشاگر میداند که هدیهای که وارد خانه شده بیخطر نیست؛ پرسش اصلی این است که اثر شوم آن چگونه خود را آشکار خواهد کرد و خانواده چه زمانی خطر را بهدرستی تشخیص میدهد. این سازوکار در چند بخش پاسخگوست، بهویژه هنگامی که فضای خانگی و رفتار شخصیتها بهجای توضیح مستقیم، حس ناامنی را منتقل میکنند.
اما الگوی کلی روایت برای مخاطب آشنا به وحشت فراطبیعی چندان غیرقابلپیشبینی نیست. فیلم در برخی نقاط بیش از آنکه قواعد و انگیزههای نیروی تهدیدکننده را با ظرافت گسترش دهد، به نشانههای ژانری تکیه میکند. افزون بر این، گفتوگوها همیشه بار لازم از اضطراب را حمل نمیکنند؛ گاهی شخصیتها اطلاعات را منتقل میکنند، بیآنکه گفتوگو خود به میدان تنش بدل شود.
حاصل، اثری است که لحظههای مؤثر دارد، اما کمتر به ترسی منحصربهفرد یا ماندگار دست مییابد. پیوند نامتوازن درام و ماوراء «نفرین گردنبند» میخواهد هم قصهٔ خانوادهای ازهمگسیخته باشد و هم روایتی دربارهٔ نیرویی اهریمنی که از گذشته بازمیگردد. این دو خط در مفهوم بهخوبی با هم سازگارند: هر دو به چیزی اشاره دارند که از گذشته باقی مانده و در اکنون پیامد میآفریند.
« گردنبند، خانه و حضور روحِ پسر از گذشته عناصر روشنی برای ساخت تعلیق در اختیار اثر میگذارند. »
قوتها و کاستیها
رفتار فرانک و حضور روح نیز میتوانند دو گونهٔ متفاوت از تهدید را در یک خانه بازتاب دهند؛ یکی زمینی و انسانی، دیگری فراطبیعی و رازآلود. بااینحال، این همنشینی همیشه به وحدت دراماتیک نمیرسد. گاهی به نظر میآید داستان خانوادگی در یک مسیر حرکت میکند و ماجرای گردنبند در مسیری دیگر.
اگر رابطهٔ لورا و فرانک پیچیدگی بیشتری مییافت، یا حضور نیروی ماورایی بهصورت منسجمتری با مضمون مسئولیت و آسیب پیوند میخورد، داستان میتوانست از الگوی معمول «شیء نفرینشده» فراتر رود. فیلم به این امکان نزدیک میشود، اما آن را بهطور کامل محقق نمیکند. جمعبندی «نفرین گردنبند» بر ایدهای ساده و مؤثر بنا شده است: هدیهای که قرار است خانواده را دوباره به هم نزدیک کند، دروازهٔ ورود خطری از گذشته میشود.
فضای تاریخی، بحران خانه و رابطهٔ دو خواهر به فیلم هستهای انسانی میدهند و بازی مادلین و وایولت مکگرا از نقاط اتکای عاطفی آن است. در مقابل، استفاده از الگوهای آشنای وحشت فراطبیعی، پرداخت محدود رابطهٔ لورا و فرانک، شخصیتهای پیرامونی کمعمق و گفتوگوهایی که همیشه تنش نمیسازند، دامنهٔ اثر را محدود میکند.
فیلم برای دوستداران وحشت خانوادگی و داستانهای اشیای نفرینشده میتواند لحظاتی سرگرمکننده و دلهرهآور فراهم کند، اما بیش از آنکه کلیشههای ژانر را دگرگون کند، درون همان چارچوب حرکت میکند. ارزش اصلیاش در ایدهٔ گردنبند بهتنهایی نیست؛ در پرسشی نهفته است که پیرامون آن شکل میگیرد: آیا میتوان با یک نشانهٔ زیبا، گذشتهای آسیبزا را پاک کرد؟
« بااینحال، این همنشینی همیشه به وحدت دراماتیک نمیرسد. »
جمعبندی
پاسخ فیلم از دل وحشت بیرونی میآید، اما نیروی عاطفی پرسش به رابطههای انسانی خانواده وابسته میماند.
« پاسخ فیلم از دل وحشت بیرونی میآید، اما نیروی عاطفی پرسش به رابطههای انسانی خانواده وابسته میماند. »



ثبت دیدگاه