نقد و بررسی
نقد نفرین زیبای خفته (The Curse of Sleeping Beauty) | 2016
وعده ژانری؛ آنچه اثر وعده میدهد
بازخوانی افسانه در قالب وحشت «نفرین زیبای خفته» میکوشد افسانهای آشنا را از قلمرو قصهی عاشقانه بیرون بکشد و به فضایی گوتیک و هراسآور ببرد. در این بازآفرینی، خواب طولانی بریار رز تنها مانعی برای وصال نیست؛ بخشی از راز تاریکی است که به عمارت خانوادگی کایزرها و نفرینی ریشهدار در گذشته پیوند خورده است.
توماس کایزر پس از بهارثبردن خانه، درمییابد که میراثش فقط دیوارها و دارایی نیست: او ناخواسته وارث مسئولیتی ماورایی نیز شده است. این جابهجایی، دستمایهی بالقوهای برای روایتی دربارهی تاریخ خانوادگی، گناه موروثی و دشواری گریختن از گذشته فراهم میکند. فیلم در آغاز وعده میدهد که از صورتبندی سادهی افسانه فاصله بگیرد.
توماس در جایگاه «محافظ» قرار میگیرد؛ شخصیتی که باید هم از راز خانه سر درآورد و هم با نیرویی روبهرو شود که خواب بریار رز را به زندانی هولناک بدل کرده است. این ایده، اگر با تمرکز و صبر پرورده میشد، میتوانست قصهای با لایههای اسطورهای و روانشناختی بسازد. اما اثر میان افسانه، وحشت، ماجرای خانوادگی و خیالپردازی بازیگونه در رفتوآمد است و همیشه نمیتواند این عناصر را در یک مسیر روایی همجهت کند.
عمارت؛ قلب تپندهی فیلم مهمترین دارایی فیلم نه شخصیتها، بلکه فضاست. عمارت کایزر با راهروهای تیره، اتاقهای رازآلود و نشانههایی از گذشتهی مدفون، ظرفیت آن را دارد که به موجودیتی مستقل بدل شود؛ مکانی که هم پناهگاه است و هم تهدید. فیلم بهدرستی خانه را صرفاً پسزمینهی رخدادها نمیبیند: هر در بسته و هر گوشهی خاموش، این تصور را تقویت میکند که تاریخ در آنجا پایان نیافته و همچنان در اکنون حضور دارد.
« فیلم در آغاز وعده میدهد که از صورتبندی سادهی افسانه فاصله بگیرد. »
روایت و ریتم؛ جریان داستان
مانکنها از مؤثرترین عناصر بصری همین فضا هستند. سکون بیجانشان، بهویژه در برابر حرکت و انتظار شخصیتها، نوعی اضطراب نامتعارف ایجاد میکند؛ ترسی که بیش از اتکا به شوک ناگهانی، از ابهام و نگاهکردن به چیزی میآید که نباید زنده باشد. حضورشان به عمارت کیفیتی کابوسوار میبخشد و یادآور میشود که در این جهان، مرز میان شیء و موجود، خواب و بیداری، چندان مطمئن نیست.
طراحی برخی موجودات و چهرههای تهدیدآمیز نیز به همین جهان بصری کمک میکند، هرچند همهی عناصر با قدرت یکسانی پرداخت نشدهاند. فضاسازی، رؤیا و منطق ترس فیلم از پیوند رؤیا با واقعیت بهره میگیرد تا تجربهی توماس را ناپایدار کند. خوابهای تکرارشوندهی او، که در آنها تصویر زنی خفته با حضور تهدیدی ناشناس درهم میآمیزد، زمینهای مناسب برای ترس روانشناختی میسازند.
عمارت نیز امتداد همین رؤیاست: مکانی که به نظر میرسد پیش از آنکه توماس پا به آن بگذارد، در ذهنش وجود داشته است. این پیوند میتوانست پرسشهایی دربارهی سوگ، ناخودآگاه و امکان اعتماد به ادراک را پررنگ کند. بااینحال، فیلم در حفظ تعادل میان هراس و توضیحدادن موفق نیست. هرگاه تصویر و فضا فرصت مییابند تا راز را در سکوت بپرورانند، اثر گاه با انباشت اطلاعات و معرفی مفاهیم تازه، از نیروی ابهام خود میکاهد.
از سوی دیگر، جلوههای بصری در برخی لحظات آن کیفیتی ندارند که جهان فراطبیعی را کاملاً باورپذیر کنند. نتیجه، تجربهای دوگانه است: از یک سو حالوهوای بازی ترسناکی را دارد که تماشاگر را به کشف اتاقها و عبور از موانع دعوت میکند؛ از سوی دیگر، گاه بهجای ساختن ترسی ماندگار، به مجموعهای از موقعیتهای آشنا و کماثر نزدیک میشود.
« مانکنها از مؤثرترین عناصر بصری همین فضا هستند. »
شخصیتها و اجرا
شخصیتها و بازیها توماس، با بازی ایتن پک، محور روایی فیلم است؛ مردی که در آغاز بیشتر گرفتار پرسش و تردید است تا قهرمانی آمادهی عمل. این انتخاب با فضای قصه تناسب دارد، زیرا او باید آرامآرام معنای میراث خانوادگی و جایگاه خود را دریابد. بااینهمه، شخصیتپردازی او عمق لازم را پیدا نمیکند.
فیلم به سوگ و انزوای او اشاره میکند، اما این سویهها همیشه به شکلی ارگانیک در تصمیمها و تحولش اثر نمیگذارند. ازاینرو، توماس گاه بیشتر وسیلهای برای پیشبردن معما به نظر میرسد تا شخصیتی با کشمکش درونی کاملاً شکلگرفته. لیندا، مشاور املاک محلی، با حضور ناتالی هال، انرژی عملیتری به روایت میآورد و در کنار توماس نقشی فراتر از راهنمایی ساده پیدا میکند.
ریچارد، با بازی بروس دیویسن، وجه آشناتری از داستانهای ماورایی را نمایندگی میکند: فردی که میتواند برای رویدادهای غیرعادی زبان و چارچوبی فراهم آورد. بریار رز نیز در مرکز جذابیت افسانهای فیلم قرار دارد، اما حضور او بیش از آنکه به کاوشی کامل در شخصیتش بینجامد، به راز اصلی و کشش روایی گره خورده است.
بازیها در مجموع وظیفهی خود را انجام میدهند، اما فیلمنامه کمتر به آنها امکان میدهد رابطهها و انگیزهها را با ظرافتی ماندگار بسازند. ریتم و ساختار روایی ضعف مهم فیلم، ریتم نامتوازن آن است. بخش آغازین زمان زیادی صرف استقرار توماس در خانه و طرح معما میکند، اما این کندی همیشه به تعلیق ثمربخش تبدیل نمیشود.
« این انتخاب با فضای قصه تناسب دارد، زیرا او باید آرامآرام معنای میراث خانوادگی و جایگاه خود را دریابد. »
فضا و فرم؛ لحن بصری
فیلم گاهی اطلاعات را دیر عرضه میکند، بیآنکه در فاصلهی میان پرسش و پاسخ، تنش را بهاندازهی کافی افزایش دهد. سپس، هنگامی که داستان به سوی مواجهههای پرتحرکتر میرود، شماری از عناصر و قواعد جهان فیلم با شتاب بیشتری وارد میشوند؛ چنانکه تماشاگر فرصت نمییابد همهی آنها را در تصویری منسجم از ماجرا جای دهد.
این نوسان به رابطهی علت و معلولی روایت نیز لطمه میزند. رازهای متعددی مطرح میشوند، اما برخی از آنها پیش از آنکه بار معنایی پیدا کنند، جای خود را به مسئلهای تازه میدهند. در نتیجه، کشف حقیقت دربارهی خانه گاهی بیشتر شبیه بازکردن مرحلههای پیاپی یک بازی است تا پیشرفتن در درامی که هر افشاگری، شخصیتها را دگرگون میکند.
همین کیفیت بازیگونه، از یک طرف سرگرمکننده است و از طرف دیگر، جدیت عاطفی قصه را کاهش میدهد. کلیشهها و ظرفیتهای ازدسترفته «نفرین زیبای خفته» از مواد روایی جذابی استفاده میکند: میراث شوم، عمارت خانوادگی، نگهبانی موروثی، موجودات اهریمنی و بازخوانی تاریک یک قصهی کهن. مشکل آن است که این عناصر بهندرت از صورت آشنای خود فراتر میروند.
شخصیتهایی که برای حل معما گرد هم میآیند، نقشهای قابلپیشبینی دارند و بسیاری از نشانههای وحشت، هرچند در لحظه کارآمدند، به الگویی آشنا از فیلمهای خانهی جنزده و کابوسهای ماورایی تعلق دارند. بااینحال، فیلم کاملاً بیبهره از جذابیت نیست. تصویر مانکنها، حالوهوای تاریک عمارت و برخورد خیالپردازانه با افسانهی «زیبای خفته» نشان میدهد که اثری جسورانهتر در دل این ایده نهفته بوده است.
« فیلم گاهی اطلاعات را دیر عرضه میکند، بیآنکه در فاصلهی میان پرسش و پاسخ، تنش را بهاندازهی کافی افزایش دهد. »
قوتها و کاستیها
کاش داستان بهجای افزودن پیدرپی عناصر تازه، بر چند محور اصلی متمرکز میشد: پیوند توماس با خاندانش، معنای نگهبانی و رابطهی رؤیا با نفرین. چنین تمرکزی میتوانست هم ترس را عمیقتر کند و هم به شخصیتها مجال بیشتری برای رشد بدهد. پایان و احساس ناتمامی بدون ورود به جزئیات رخدادهای پایانی، میتوان گفت ساختار فیلم در لحظهای به پایان میرسد که تماشاگر انتظار دارد بخشی از پرسشهای انباشتهشده پاسخ بگیرند و مسیر عاطفی شخصیتها به ایستگاهی روشن برسد.
اما اثر بیش از آنکه حس فرجام ایجاد کند، حالتی از گسست و ناتمامی برجای میگذارد. این انتخاب ممکن است در اصل قرار بوده دروازهای به ادامهی جهان داستانی باشد، ولی در تجربهی مستقل فیلم، فاصلهی میان گشودن معما و کاملکردن روایت بیش از اندازه محسوس است. از همین رو، پایان نه فقط پرسشهایی تازه، بلکه نوعی نارضایتی بهجا میگذارد: گویی فیلم پس از بناکردن جهانی پر از وعده، فرصت کافی برای مواجههی کامل با پیامدهای آن پیدا نمیکند.
تعلیق زمانی رضایتبخش است که احساس کنیم داستان به نقطهای معنادار رسیده، حتی اگر همهچیز را توضیح نداده باشد؛ اینجا اما ناتمامی بیشتر به کمبود پرداخت شباهت دارد تا ابهامی حسابشده. جمعبندی «نفرین زیبای خفته» فیلمی است با هستهای خلاقانه و جهانی دیداری که گاه واقعاً هراسانگیز میشود، اما میان ظرفیت ایده و کیفیت اجرای آن فاصلهای روشن وجود دارد.
مانکنها، فضای گوتیک عمارت و پیوند افسانه با وحشت، لحظاتی بهیادماندنی میسازند؛ بااینحال، ریتم کند، پراکندگی داستان، جلوههای نامتوازن و شخصیتپردازی کمعمق مانع میشوند که این لحظهها به تجربهای یکپارچه بدل شوند. فیلم برای تماشاگرانی که از ترکیب قصههای پریان با فضای کابوسوار لذت میبرند، میتواند سرگرمکننده باشد، اما در نهایت بیشتر نوید یک اثر ترسناک متفاوت را میدهد تا آنکه به تمامی به آن وعده وفا کند.
« چنین تمرکزی میتوانست هم ترس را عمیقتر کند و هم به شخصیتها مجال بیشتری برای رشد بدهد. »



ثبت دیدگاه