نقد و بررسی
نقد The Curious Case of Benjamin Button | 2008
وعده ژانری؛ آنچه اثر وعده میدهد
ایدهٔ مرکزی: زمان بهمثابه سرنوشت «سرگذشت عجیب بنجامین باتن» از فرضی خیالانگیز آغاز میشود: مردی که زندگی جسمانیاش خلاف جهت معمول پیش میرود و با گذر زمان جوانتر میشود. اما فیلم دیوید فینچر این تمهید را صرفاً بهانهای برای نمایش چهرههایی دگرگونشونده نمیگیرد؛ آن را به پرسشی انسانی بدل میکند: اگر بدن ما در برابر زمان چنین ناتوان و ناپایدار است، چه چیزی از زندگی باقی میماند؟
پاسخ فیلم نه در معمای پزشکی بنجامین، بلکه در رابطهها، خاطرهها، انتخابها و لحظههایی جستوجو میشود که آدمها را به یکدیگر پیوند میدهند. این ایده ظرفیت تأمل فراوان دارد، زیرا زندگی بنجامین را از مسیر عادی تجربهٔ سن و سال جدا میکند، بیآنکه او را از عاطفه و نیازهای انسانی جدا سازد.
تفاوت جسمانیاش، بهجای آنکه او را قهرمانی فراطبیعی کند، وضعیتی دشوار و گاه تنهاییآور میآفریند. او در جهانی زندگی میکند که برایش معیارهای جاافتادهای دارد، اما بدنش پیوسته این معیارها را به پرسش میکشد. فیلم از همین ناسازگاری، استعارهای دربارهٔ فاصلهٔ میان ظاهر و تجربهٔ درونی میسازد.
روایت زندگی و ساختار اپیزودیک روایت، زندگی بنجامین را در گذر سالها دنبال میکند و از آشناییها، سفرها، دلبستگیها و جداییهای گوناگون عبور میکند. این ساختار، به فیلم امکان میدهد تصویری گسترده از یک عمر ارائه دهد؛ تصویری که در آن هر دوره، با آدمها و فضاهای تازه، رنگی متفاوت میگیرد.
« تفاوت جسمانیاش، بهجای آنکه او را قهرمانی فراطبیعی کند، وضعیتی دشوار و گاه تنهاییآور میآفریند. »
روایت و ریتم؛ جریان داستان
بااینحال، همین گستردگی گاهی به بهای انسجام تمام میشود. بعضی رخدادها بیش از آنکه در زنجیرهای محکم از علت و معلول جای بگیرند، همچون ایستگاههایی در مسیر زندگی جلوه میکنند. روایت اپیزودیک با مضمون فیلم تناسبی دارد: زندگی بهندرت قصهای یکدست و منظم است و بیشتر از برخوردهای گذرا، فرصتهای ازدسترفته و خاطرات پراکنده ساخته میشود.
بااینهمه، تناسب مفهومی همیشه به معنای کارکرد دراماتیک کامل نیست. در بخشهایی، فیلم از صحنهای به صحنهٔ دیگر میرود بیآنکه همهٔ برخوردها فرصت کافی برای رسوبکردن پیدا کنند. برخی شخصیتهای فرعی و موقعیتها جذاباند، اما حضورشان کوتاه میماند و اثر عاطفیشان زود محو میشود. عشق بنجامین و دیزی رابطهٔ بنجامین و دیزی قلب عاطفی فیلم است؛ رابطهای که پیوندش فقط به کشش عاشقانه محدود نمیشود، بلکه با پرسش زمان و امکانِ هممسیرشدن درهمتنیده است.
آن دو بارها در دورههای متفاوت زندگی با یکدیگر روبهرو میشوند و هر دیدار، معنایی تازه پیدا میکند. فیلم از این فاصلهها برای ساختن تعلیقی آرام بهره میگیرد: نه تعلیقِ حادثه، بلکه انتظار برای لحظهای که دو زندگی بتوانند به شکلی همزمان و همجهت در کنار هم قرار گیرند. بااینحال، رابطه همیشه به یک اندازه از هر دو شخصیت نیرو نمیگیرد.
بنجامین در مرکز ساختار روایی باقی میماند و تجربهٔ او مسیر اصلی فیلم را تعیین میکند؛ در نتیجه، دیزی گاه بیش از آنکه شخصیتی مستقل با جهان درونی کامل باشد، به صورت نقطهای در افق عاطفی او دیده میشود. فیلم لحظاتی درخشان از نزدیکی و آسیبپذیری میان آنها میآفریند، اما در پرداخت برخی وجوه زندگی دیزی میتوانست مکث بیشتری کند.
« بااینحال، همین گستردگی گاهی به بهای انسجام تمام میشود. »
شخصیتها و اجرا
این نابرابری، از تأثیر رابطه نمیکاهد، اما آن را اندکی از پیچیدگی متقابل محروم میسازد. بازیها و شخصیتپردازی برد پیت نقش بنجامین را با خویشتنداری اجرا میکند. بازی او بر حرکات و تأکیدهای بزرگ تکیه ندارد؛ شخصیت را بیشتر از راه نگاه، سکوت و نوعی احتیاط در مواجهه با جهان میسازد.
این انتخاب با سرشت بنجامین سازگار است: او کسی است که در هر مرحله باید خود را با شرایطی تازه تطبیق دهد و اغلب بیش از آنکه بر زندگی مسلط باشد، شاهد دگرگونیهای آن است. پیت در لحظههای احساسی نیز از اغراق فاصله میگیرد و همین مهار، حس تنهایی شخصیت را باورپذیرتر میکند. کیت بلانشت به دیزی سرزندگی، جاهطلبی و شکنندگی میبخشد.
حضور او در بخشهایی از فیلم نیرویی پرتحرک در برابر آرامش و درونگرایی بنجامین ایجاد میکند. تاراجی پی. هنسون نیز در نقش کوئینی، گرما و مراقبتی کمادعا به فیلم میآورد؛ حضوری که معنای خانواده را از پیوند خونی فراتر میبرد. بااینحال، محدودماندن زمان برخی شخصیتها اجازه نمیدهد همهٔ این بازیهای مؤثر به شخصیتپردازی به همان اندازه عمیق منتهی شوند.
فیلم آدمهای زیادی را از برابر نگاه بنجامین میگذراند، اما برای شناخت کامل همهٔ آنها مجال ندارد. کارگردانی و جهان بصری دیوید فینچر جهانی میسازد که هم ملموس است و هم اندکی رؤیاگون. نیواورلئان و دیگر فضاهای فیلم تنها پسزمینهای برای رخدادها نیستند؛ معماری، نور و بافت محیط، حس گذر زمان را تقویت میکنند.
« این نابرابری، از تأثیر رابطه نمیکاهد، اما آن را اندکی از پیچیدگی متقابل محروم میسازد. »
فضا و فرم؛ لحن بصری
فیلم از تصویرهای باشکوه و جزئیات دورهای بهره میگیرد، اما زیبایی بصریاش معمولاً آرام و اندوهگین است، نه پرزرقوبرق. این کیفیت با داستانی دربارهٔ عمر، فرسودگی و خاطره هماهنگ است. دگرگونی جسمانی بنجامین نیز نقش مهمی در باورپذیری جهان فیلم دارد. جلوههای فنی در خدمت شخصیت قرار میگیرند و صرفاً نمایش مهارت نیستند؛ به تماشاگر امکان میدهند وضعیت نامعمول او را در طول زمان دنبال کند.
بااینحال، گاه توجه به ظاهر و طراحی چهره میتواند از نیروی عاطفی صحنه پیشی بگیرد. فیلم در بهترین لحظات، این تمهیدات را نامرئی میکند و ما را به تجربهٔ تنهایی یا دلبستگی شخصیت نزدیک میسازد؛ در لحظات کماثرتر، سازوکار خیالپردازانه آشکارتر از خودِ آدمها میشود. موسیقی، فضا و ضرباهنگ موسیقی الکساندر دسپلا و طراحی صدا به فیلم حالوهوایی لطیف و خاطرهانگیز میبخشند.
موسیقی اغلب بهجای آنکه احساس را بهزور به تماشاگر تحمیل کند، در کنار تصویر حرکت میکند و اندوه آرام داستان را همراهی میسازد. فیلم در ساختن لحظههایی که گویی از دل خاطره بیرون آمدهاند، مهارت دارد؛ لحظههایی که بیش از حادثه، کیفیت عاطفی زمان را به یاد میآورند. نقطهضعف اصلی در این زمینه، ریتم طولانی و گاه کشدار فیلم است.
روایت نزدیک به سه ساعت ادامه مییابد و برخی بخشها بیش از آنکه لایهای تازه به شخصیت یا مضمون بیفزایند، بر همان حس گذر و جدایی تأکید میکنند. مکث و کندی میتوانند با مضمون اثر همخوان باشند، اما وقتی تکرار شوند، از شدت تأثیر میکاهند. فیلم در بعضی مقاطع میتوانست با حذف یا فشردهسازی چند مسیر فرعی، تمرکز عاطفی بیشتری بر بنجامین و دیزی حفظ کند.
« این کیفیت با داستانی دربارهٔ عمر، فرسودگی و خاطره هماهنگ است. »
قوتها و کاستیها
مضمونها: پذیرش، خاطره و گذر عمر پیرشدن معکوس، در ظاهر وارونهسازی یک قانون طبیعی است؛ اما فیلم از آن برای برجستهکردن قانونی بنیادیتر استفاده میکند: هیچکس از دگرگونی و فقدان مصون نیست. بدنها مسیرهای متفاوتی را طی میکنند، رابطهها شکل عوض میکنند و آدمها از زندگی یکدیگر عبور میکنند، اما زمان همچنان همه را به سوی تغییر میبرد.
از این منظر، وضعیت بنجامین نه راه گریزی از فنا، بلکه روشی تازه برای دیدن ناپایداری است. فیلم همچنین بر ارزش لحظههای کوچک تکیه میکند. دیدارها، گفتوگوها و فرصتهایی که ممکن است در زمان خود معمولی به نظر برسند، با گذشت سالها معنایی تازه پیدا میکنند. خاطره در این اثر صرفاً ثبت گذشته نیست؛ راهی است برای کنارآمدن با آنچه دیگر دسترسپذیر نیست.
البته نگاه فیلم به این مضمون گاهی آشکارا احساساتی میشود و پیامهایش را بیش از اندازه توضیح میدهد. بااینحال، وقتی به تصویر و بازیها اعتماد میکند، تأثیرش عمیقتر و کمادعاتر است. جمعبندی «سرگذشت عجیب بنجامین باتن» اثری بلندپروازانه و شاعرانه است که از یک فرض خیالانگیز به تأملی دربارهٔ عشق، تنهایی و ناپایداری زندگی میرسد.
بازیهای سنجیده، فضاسازی چشمنواز و موسیقی دلنشین، جهان آن را بهیادماندنی میکنند؛ در مقابل، طولانیبودن، ریتم نامتوازن و پراکندگی برخی مسیرهای روایی از انسجامش میکاهند. فیلم در همهٔ بخشها به یک اندازه متمرکز نیست، اما در لحظههای موفق خود بهخوبی نشان میدهد که عجیببودن سرگذشت یک انسان، در نهایت او را از نیازهای آشنای انسانی جدا نمیکند: دوستداشتن، از دستدادن و جستوجوی زمانی برای باهمبودن.
« از این منظر، وضعیت بنجامین نه راه گریزی از فنا، بلکه روشی تازه برای دیدن ناپایداری است. »
ثبت دیدگاه