نقد و بررسی
نقد نگهبان گذرگاه (The Crossing Guard) | 1995
وعده ژانری؛ آنچه اثر وعده میدهد
سوگ، خشم و وعدهٔ انتقام «The Crossing Guard» در ظاهر از دلِ یک داستان آشنا برمیآید: پدری که دخترش را در تصادفی مرگبار از دست داده، با آزادی رانندهٔ مستی روبهرو میشود که مسئول حادثه بوده و تصمیم میگیرد از او انتقام بگیرد. اما فیلمِ شان پن بیش از آنکه دربارهٔ اجرای انتقام باشد، دربارهٔ سالهایی است که اندوه در آدمی میماند و آرامآرام شکل خشم، خودویرانگری و انزوای او را به خود میگیرد.
فردی گسسته از زندگی، اکنون برای خود مهلتی تعیین میکند و آن را به مردی دیگر تحمیل میسازد؛ با این همه، فیلم از همان آغاز روشن میکند که چنین تصمیمی الزاماً به معنای شناختن حقیقتِ رنج نیست. فردی گیل، با بازی جک نیکلسون، نه قهرمانی دلپذیر است و نه شخصیتی که بتوان بهآسانی محکومش کرد.
زخم او واقعی است، اما واکنشهایش بارها خشن، خودخواهانه و آسیبزنندهاند. فیلم تماشاگر را وادار میکند میان فهمیدنِ اندوه او و تأیید کردنِ رفتارش تمایز بگذارد؛ تمایزی که از مهمترین زمینههای درام است. در مقابل، جان بوث، مردی که حادثه را رقم زده، صرفاً ابزارِ پیشبرد نقشهٔ فردی نیست.
او نیز با گذشتهای سنگین و زندگیای ازهمگسیخته دستوپنجه نرم میکند. همین انتخاب، داستان را از الگوی سادهٔ مجازاتِ گناهکار دور میسازد و به پرسشی دشوارتر نزدیک میکند: پس از یک فاجعه، چه کسی حق دارد رنج را به دیگری واگذار کند؟ «The Crossing Guard» در سال ۱۹۹۵ به نویسندگی و کارگردانی شان پن ساخته شد و جک نیکلسون، دیوید مورس و انجلیکا هیوستون از بازیگران اصلی آناند.
« فردی گیل، با بازی جک نیکلسون، نه قهرمانی دلپذیر است و نه شخصیتی که بتوان بهآسانی محکومش کرد. »
روایت و ریتم؛ جریان داستان
سوگِ دو سوی ماجرا یکی از کوششهای ارزشمند فیلم آن است که سوگواری را به تجربهای یکطرفه فرو نمیکاهد. رنج فردی از فقدانی برگشتناپذیر سرچشمه میگیرد؛ رنج جان از آگاهیِ سنگینِ مسئولیت و پیامدهای عملی که زندگیاش را تغییر داده است. این دو درد همسنگ یا همجنس نیستند، و فیلم نیز نمیگوید که باید آنها را برابر دانست.
بااینحال، هر دو مرد در موقعیتی قرار دارند که زندگیِ پیشینشان دیگر در دسترس نیست. فیلم با قرار دادنشان در دو سوی یک حادثه، امکان میدهد که هم خشم ویرانگر پدر دیده شود و هم درماندگی مردی که با عواقب کار خود روبهرو مانده است. این نگاه انسانی، لزوماً به معنای همدلیِ بیقیدوشرط نیست.
گاه فیلم بیش از آنکه شخصیتهایش را به گفتوگویی روشن برساند، آنها را در تنهاییِ خود رها میکند. از همین رو، بعضی از برخوردها ممکن است برای تماشاگر نه بهمنزلهٔ گامهایی طبیعی در رابطه، بلکه به صورت رویاروییهایی ناگهانی یا کمتوضیح جلوه کنند. با وجود این، هستهٔ عاطفی اثر در همین ناتوانی از یافتن راهی ساده برای خروج از رنج قرار دارد: هیچیک نمیتواند به عقب بازگردد، و هیچ پاسخ آسودهای برای آنچه رخ داده وجود ندارد.
بازیگری در مرزِ شکنندگی بازی نیکلسون ستون اصلی فیلم است. او فردی را به تصویر میکشد که خشمش گاه از کنترل بیرون میزند، اما در زیرِ آن، نوعی فرسودگی و هراس از فروپاشی بیشتر به چشم میآید. چهره، مکثها و تغییر ناگهانی لحن بازیگر، شخصیت را میان خشونت و استیصال معلق نگه میدارد. این بازی در لحظاتی تأثیرگذار است، بهویژه وقتی فردی از نمایش قدرت فاصله میگیرد و ناتوانیاش آشکار میشود.
« سوگِ دو سوی ماجرا یکی از کوششهای ارزشمند فیلم آن است که سوگواری را به تجربهای یکطرفه فرو نمیکاهد. »
شخصیتها و اجرا
در عین حال، همان شدت بازی ممکن است برای برخی تماشاگران بیش از اندازه نمایشی به نظر برسد؛ فیلم گاهی به جای مهار هیجان، آن را تا آستانهٔ اغراق پیش میبرد. دیوید مورس نقش جان را با کیفیتی متفاوت میسازد: کمنمایشتر، درونگراتر و گرفتارِ نوعی سکوتِ سنگین. همین تقابلِ شیوههای بازی، رابطهٔ دو مرد را جذاب میکند.
یکی اندوه را به بیرون پرتاب میکند و دیگری آن را در خود نگه میدارد؛ بااینحال، فیلم بهدرستی اجازه نمیدهد که این تفاوت به تقسیمبندی سادهٔ «خشمگین» و «پشیمان» تبدیل شود. انجلیکا هیوستون نیز در نقش ماری، پیوندی با گذشتهٔ فردی و هزینههای ادامهٔ سوگواری برقرار میکند. حضور او یادآور آن است که فاجعه تنها دو مرد را درگیر نکرده، هرچند شخصیتهای زن گاه در حاشیهٔ کشمکش اصلی باقی میمانند.
کارگردانی و ساختار روایت شان پن داستان را نه همچون فیلمی پرشتاب دربارهٔ تعقیب و مقابله، بلکه به شکل درامی شخصیتمحور پیش میبرد. همین تصمیم، هم امتیاز فیلم است و هم منشأ کاستی آن. مکثها و پرسهزنیهای روایت به تماشاگر فرصت میدهند فضای زندگیهای تهیشده را حس کند؛ ولی در بخشهایی، حرکت داستان چنان کند میشود که انتظارِ رویارویی اصلی بر تجربهٔ شخصیتها سایه میاندازد.
مهلتِ تعیینشده، که میتواند به داستان فشاری روایی ببخشد، همیشه به ریتمی زنده و فزاینده بدل نمیشود. فیلم گاه از مسیر اصلی دور میشود و در صحنههای جانبی میماند، بیآنکه هر بار روشن باشد این مکث چه چیزی به شناخت شخصیتها میافزاید. این پراکندگی، با توجه به موضوعِ سوگ، تا حدی معنایی دارد: آدمی که زیر بار اندوه است، لزوماً زندگیاش را در خطی منظم و هدفمند پیش نمیبرد.
« دیوید مورس نقش جان را با کیفیتی متفاوت میسازد: کمنمایشتر، درونگراتر و گرفتارِ نوعی سکوتِ سنگین. »
فضا و فرم؛ لحن بصری
اما بینظمیِ روایی تنها هنگامی به بیان هنری تبدیل میشود که حسی از ضرورت داشته باشد؛ در «The Crossing Guard» برخی صحنهها چنین کیفیتی دارند و برخی دیگر بیشتر کشآمده به نظر میرسند. بنابراین، کندیِ فیلم صرفاً انتخابی سبکشناختی نیست؛ گاه به نقطهضعفی در ساختار بدل میشود. لحن و جهانِ فیلم فضای فیلم تلخ و فرسوده است؛ جهانی که در آن آدمها بهسادگی نمیتوانند نقشهای اجتماعیِ معمول خود را حفظ کنند.
محل کار، خانه و فضاهای عمومی، بهجای آنکه پسزمینهای خنثی باشند، گویی امتداد آشفتگیِ درونی شخصیتها هستند. فیلم نیز از زیباییپردازیِ آرامبخش پرهیز میکند و ترجیح میدهد به زندگیای نزدیک شود که در آن اندوه نه لحظهای گذرا، بلکه نیرویی شکلدهنده است. بااینحال، لحن اثر همیشه یکدست نیست.
برخی لحظات به سوی ملودرام میروند و موسیقی یا شدتِ صحنه ممکن است احساس را بیش از اندازه برجسته کند؛ در نتیجه، تماشاگر بهجای آنکه عاطفه را از وضعیت شخصیتها دریافت کند، گاه آن را بهوضوح به او اعلامشده مییابد. این انتخاب برای کسانی که با درامهای پرتنش و عریان ارتباط میگیرند، میتواند مؤثر باشد، اما برای تماشاگرانی که ظرافت و خویشتنداری را ترجیح میدهند، احتمالاً سنگین و تصنعی جلوه میکند.
فیلمنامه و مسئلهٔ باورپذیری فیلمنامهٔ شان پن بر موقعیتی اخلاقی و عاطفی بنا شده که ظرفیت بسیاری دارد، اما ظرفیتِ یک ایده همیشه تضمینکنندهٔ انسجامِ اجرای آن نیست. تصمیمها و واکنشهای شخصیتها در بخشهایی تماشاگر را به تأمل وامیدارند، اما در لحظاتی نیز انگیزهها به اندازهٔ کافی روشن یا تدریجی پرداخت نمیشوند.
« بنابراین، کندیِ فیلم صرفاً انتخابی سبکشناختی نیست؛ گاه به نقطهضعفی در ساختار بدل میشود. »
قوتها و کاستیها
از همینجا پرسشی مهم پدید میآید: آیا شخصیتها در حال حرکت به سوی انتخابهایی باورپذیرند، یا داستان برای رسیدن به رویاروییِ موردنظر، گاه آنان را به مسیری از پیش تعیینشده میبرد؟ پاسخ فیلم همیشه قانعکننده نیست. گاه فردی چنان در خشم خود تثبیت شده که تغییر یا تردیدش به زمینهچینی بیشتری نیاز دارد؛ گاه نیز جان بیش از آنکه با انتخابهای مستقل شناخته شود، در نسبت با طرحِ انتقام معنا پیدا میکند.
افزون بر این، مسیر کلی داستان برای تماشاگرِ آشنا با درامهای انتقامی ممکن است تا اندازهای پیشبینیپذیر باشد. قوت اثر نه در پنهانکردن کاملِ مقصد، بلکه در تلاش برای سنگینکردن پرسش اخلاقیِ مسیر است؛ تلاشی که بعضی جاها به نتیجه میرسد و بعضی جاها در پرداختِ نابرابر شخصیتها متوقف میماند.
جمعبندی «The Crossing Guard» فیلمی ناهموار، اما از نظر عاطفی جدی است؛ اثری که از یک موقعیت انتقامی برای تأمل دربارهٔ سوگ، مسئولیت و ویرانیِ زندگی پس از فقدان بهره میگیرد. بازیهای نیکلسون و مورس به فیلم نیرویی انسانی میبخشند و رابطهٔ متقابلِ دو شخصیت، از سادهسازیِ اخلاقیِ داستان جلوگیری میکند.
در سوی دیگر، ریتم کند، پراکندگی بعضی صحنهها، لحن گاه اغراقشده و انگیزههایی که همیشه بهقدر کافی پرورده نمیشوند، مانع از آناند که فیلم به تمام ظرفیت خود برسد. تماشای این فیلم برای کسی مناسب است که از درامهای آرام، تلخ و شخصیتمحور استقبال میکند و انتظار ندارد داستان انتقام پیوسته با شتاب پیش برود.
« افزون بر این، مسیر کلی داستان برای تماشاگرِ آشنا با درامهای انتقامی ممکن است تا اندازهای پیشبینیپذیر باشد. »
جمعبندی
جذابیت اصلی آن بیش از آنکه در حادثهپردازی باشد، در دیدنِ آدمهایی است که هر یک به شکلی متفاوت در برابر پیامدهای یک فاجعه ایستادهاند. فیلم پاسخ سادهای برای رنج عرضه نمیکند؛ ارزشش بیشتر در این است که نشان میدهد خشم، پشیمانی و اندوه چگونه میتوانند همزمان زندگی را از حرکت بازدارند و آدمی را به مواجههای دشوار با خویشتن نزدیک کنند.



ثبت دیدگاه