نقد و بررسی
نقد شرکت گرگها (The Company of Wolves) | 1984
وعده ژانری؛ آنچه اثر وعده میدهد
افسانهای که زیر پوستش میجنبد «The Company of Wolves» بازگویی سادهای از قصهی شنلقرمزی نیست؛ فیلمی است که افسانه را همچون پوستهای نازک میشکافد تا اضطرابهای پنهان درون آن را آشکار کند. روایت از رؤیای رزالین آغاز میشود و در جنگلی میگذرد که بیشتر به قلمرو ناخودآگاه شباهت دارد تا مکانی واقعی.
در این جهان، قصهها به هم راه مییابند، شخصیتها از دل روایتهای دیگر سر برمیآورند و هر هشدار، همزمان هم راهنمایی است و هم نشانهای از ترس. این ساختار گسسته ممکن است در نگاه نخست بینظمی به نظر برسد، اما با منطق خواب سازگار است: هر تصویر به تصویر بعدی راه میبرد، نه از راه علتومعلول، بلکه از راه تداعی و هراس.
فیلم بیش از آنکه بخواهد داستانی یکپارچه تعریف کند، فضایی میسازد که در آن مرز میان حکایت، خیال و تجربهی شخصی پیوسته سست میشود. نتیجه اثری است که تماشاگر را دعوت میکند نشانهها را دنبال کند، اما همیشه پاسخ قطعی در اختیارش نمیگذارد. جنگل؛ صحنهی ترس و کشش جنگل در این فیلم صرفاً پسزمینهی ماجرا نیست؛ نیرویی زنده و تهدیدکننده است.
درختان، مه، مسیرهای باریک و خانههایی که گویی از دل حکایتهای کهن بیرون آمدهاند، جهانی میسازند که در آن طبیعت هم پناهگاه است و هم دام. راهی که رزالین باید در آن قدم بردارد، هم مسیر فیزیکی سفر اوست و هم تصویری از ورود به قلمرویی ناشناخته؛ جایی که قواعد آشنای زندگی روزمره دیگر کارایی ندارند.
« روایت از رؤیای رزالین آغاز میشود و در جنگلی میگذرد که بیشتر به قلمرو ناخودآگاه شباهت دارد تا مکانی واقعی. »
روایت و ریتم؛ جریان داستان
طراحی صحنه عمداً واقعگرا نیست. چشماندازهای جنگلی گاه حالتی مصنوعی و نمایشی دارند و همین آشکاربودنِ ساختگیبودن، به سود فیلم عمل میکند: جهان قصه قرار نیست نسخهای از واقعیت باشد، بلکه باید همچون صحنهای برای نمایش کابوس و افسانه جلوه کند. تضاد میان روستا، جنگل و فضای خانهها، حس ناپایداری را تقویت میکند.
گویی هر لحظه ممکن است دریچهای به حکایتی دیگر باز شود و تماشاگر را از جای امنش بیرون بکشد. بازخوانی شنلقرمزی و بلوغ فیلم از قصهی آشنای شنلقرمزی برای طرح پرسشهایی دربارهی بلوغ، میل، ترس و قدرت استفاده میکند. رزالین در آستانهی دگرگونی است؛ جهانی که بزرگترها برای او شرح میدهند، پر از هشدار دربارهی مردان، خطر و بیاحتیاطی است.
اما این هشدارها همواره روشن و بیتناقض نیستند. مادربزرگ از قواعدی سختگیرانه سخن میگوید، درحالیکه خودِ قصهها نشان میدهند مرز میان خطر و کشش، فرمانبرداری و انتخاب، چندان ساده نیست. فیلم در این بازخوانی، گرگ را از هیولایی یکبعدی فراتر میبرد. او میتواند نماد تهدید باشد، اما در عین حال تصویری از نیروی غریزی و مهارنشده نیز هست؛ نیرویی که انسان از آن میترسد و شاید بخشی از وجود خودش را در آن بازمیشناسد.
این لایهی نمادین جذاب است، اما گاهی بیش از اندازه آشکار میشود. استعارهها چنان برجستهاند که مجال تفسیر آرام را از تماشاگر میگیرند و معنای صحنهها را بهسرعت به سوی یک خوانش خاص هدایت میکنند. قصههای تودرتو؛ جاذبه و آشفتگی حکایتهای فرعی، ستون اصلی ساختمان روایی فیلماند. داستان مادربزرگ و افسانههای مربوط به گرگینهها، هر یک دریچهای تازه به جهانی مشترک میگشایند.
« تضاد میان روستا، جنگل و فضای خانهها، حس ناپایداری را تقویت میکند. »
شخصیتها و اجرا
این روایتها به فیلم بافتی فولکلوریک میدهند و آن را از یک بازسازی مستقیم متمایز میکنند. شنوندهی قصه، یعنی رزالین، فقط دریافتکنندهی حکایت نیست؛ هر روایت، بخشی از تصورات و نگرانیهای او را شکل میدهد و بهتدریج تجربهی شخصیاش را با افسانهها درهم میآمیزد. بااینحال، همین انتخاب مهمترین ضعف فیلم را نیز پدید میآورد.
پیوند میان قصهها همیشه به اندازهی کافی محکم نیست و برخی گذارها بیش از آنکه روشنکننده باشند، بر ابهام میافزایند. در بخشهایی از میانه، فیلم در حکایتهای فرعی مکث میکند و ریتم از حرکت میایستد. اگر تماشاگر انتظار داشته باشد هر ماجرا مقدمهای مستقیم برای مرحلهی بعد باشد، احتمالاً از پراکندگی روایت خسته خواهد شد.
اما اگر این ساختار را همچون زنجیرهای از خوابها و تمثیلها بپذیرد، آشفتگی آن نیز بخشی از تجربه خواهد شد. دگرگونیها؛ بدن در آستانهی هیولا جلوههای عملی دگرگونی انسان به گرگ از بهیادماندنیترین عناصر فیلماند. این صحنهها بهجای آنکه تغییر را با برشی سریع و نمایشی پنهان کنند، آن را به رخدادی جسمانی و دردناک تبدیل میکنند.
بدن دیگر ظرفی ثابت نیست؛ سطحی است که مرزهایش میشکافد و زیر فشار نیرویی ناشناخته تغییر شکل میدهد. همین مادیبودنِ دگرگونیها، آنها را از جلوههایی صرفاً تزئینی جدا میکند و به تصویرهایی هراسآور بدل میسازد. اثرگذاری این صحنهها از تقابل میان زیبایی و خشونت میآید. فیلم از چهرههای گرگنما برای شوکآفرینی بهره میگیرد، اما در آنها نشانی از رنج و آشفتگی نیز میگذارد.
« این روایتها به فیلم بافتی فولکلوریک میدهند و آن را از یک بازسازی مستقیم متمایز میکنند. »
فضا و فرم؛ لحن بصری
تبدیلشدن، صرفاً رسیدن به شکل یک هیولای تازه نیست؛ گویی فرد میان دو وضعیت گرفتار شده است. این کیفیت با مضمون کلی فیلم همخوانی دارد: هیچکس بهسادگی در دستهی انسان یا هیولا جای نمیگیرد. با وجود این، صحنههای دگرگونی چنان چشمگیرند که گاهی از ظرافتهای دراماتیک پیشی میگیرند و بیش از شخصیتها در ذهن میمانند.
بازیگری و لحن شاعرانه Sarah Patterson در نقش رزالین، سکوت و کنجکاوی را بر نمایش احساسات آشکار ترجیح میدهد. این انتخاب با فضای رؤیاگون اثر هماهنگ است؛ او بیشتر همچون کسی به نظر میرسد که در حال عبور از جهان قصههاست تا قهرمانی که مسیرش را با ارادهای کاملاً روشن تعیین میکند. همین ویژگی به شخصیت حالتی شکننده و رازآلود میبخشد، هرچند ممکن است برای بعضی تماشاگران فاصلهای عاطفی ایجاد کند.
Angela Lansbury در نقش مادربزرگ حضوری مقتدر و دوپهلو دارد. او قصهگو و نگهبان سنت است، اما گفتار هشدارآمیزش همیشه به معنای دانشی کامل یا بیخطا نیست. لحن فیلم نیز از همین دوگانگی نیرو میگیرد: ترسناک است، اما گاه زیبایی شاعرانه دارد؛ خشن است، اما به افسانهای کودکانه شباهت مییابد.
موسیقی و فضاسازی تصویری این کیفیت را تقویت میکنند، بیآنکه فیلم را به وحشتی متعارف و متکی بر غافلگیریهای پیاپی تبدیل کنند. ریتم، ابهام و محدودیتها «The Company of Wolves» بیش از آنکه با پیرنگی پرشتاب پیش برود، بر انباشت تصویرها و تداعیها تکیه دارد. این رویکرد در آغاز نیرویی گیرا ایجاد میکند، اما در میانهی فیلم گاهی به کندی میانجامد.
« تبدیلشدن، صرفاً رسیدن به شکل یک هیولای تازه نیست؛ گویی فرد میان دو وضعیت گرفتار شده است. »
قوتها و کاستیها
بعضی حکایتها فرصت کافی برای اثرگذاری پیدا نمیکنند یا پس از رسیدن به نقطهی اوج تصویریشان، بیش از اندازه ادامه مییابند. در نتیجه، فیلم میان نیروی رؤیایی خود و نیاز به پیشروی دراماتیک در نوسان میماند. ابهام اثر نیز همیشه ثمربخش نیست. بخشی از آن ذهن تماشاگر را فعال میکند و او را به بازاندیشی دربارهی معنای گرگ، جنگل و هشدارهای مادربزرگ وامیدارد؛ بخشی دیگر ممکن است صرفاً حس گسست و ناتمامماندن بر جای بگذارد.
فیلم برای توضیحدادنِ نشانههایش شتابی ندارد و این امتناع، هم نقطهی قوت آن است و هم مانعی برای برقراری ارتباطی بیواسطه. تماشاگر باید با ناتمامی کنار بیاید و بپذیرد که همهی رشتهها به گرهی روشن ختم نمیشوند. جمعبندی «The Company of Wolves» فیلمی نامتعارف و افسانهوار است که بهجای بازگویی بیدردسر شنلقرمزی، از آن برای ساختن جهانی دربارهی ترس، بلوغ و نیروی مهارنشدنی میل بهره میگیرد.
جنگلِ تاریک، قصههای تودرتو و دگرگونیهای جسمانیِ گرگینهها، هویتی تصویری و ماندگار به اثر میبخشند. در مقابل، روایت پراکنده و مکثهای طولانی ممکن است تمرکز تماشاگر را کمرنگ کنند و ابهام فیلم نیز برای همه رضایتبخش نخواهد بود. بااینهمه، ارزش فیلم در انسجام کلاسیک پیرنگ خلاصه نمیشود.
این اثر بیشتر یک کابوس تصویری است تا داستانی سرراست؛ جهانی که در آن افسانه، هشدار و وسوسه در هم میآمیزند و معنای هرکدام اندکی ناپایدار میماند. اگر تماشاگر با چنین منطق رؤیایی همراه شود، فیلم تجربهای غریب و پرتصویر پیش روی او میگذارد؛ تجربهای که حتی پس از پایان، بخشی از راز خود را پنهان نگه میدارد.
« در نتیجه، فیلم میان نیروی رؤیایی خود و نیاز به پیشروی دراماتیک در نوسان میماند. »
ثبت دیدگاه