نقد و بررسی
نقد دلقکها (The Clowns) | 1970
وعده ژانری؛ آنچه اثر وعده میدهد
بازگشت به سرچشمهٔ خیال فلینی «دلقکها» بیش از آنکه گزارشی منظم دربارهٔ تاریخ سیرک باشد، سفری شخصی به خاستگاه تخیل فدریکو فلینی است؛ سفری که در آن خاطرهٔ کودکی، مشاهدهٔ واقعیت و صحنهپردازی سینمایی مدام در هم میآمیزند. فیلم از یادآوریِ پسربچهای آغاز میشود که از پنجرهٔ اتاقش ورود سیرک به شهر را میبیند: منظرهای پرهیاهو، رنگین و اندکی هراسآور.
این تصویر، کلید عاطفی اثر است. سیرک برای فلینی صرفاً محل سرگرمی نیست؛ قلمرویی غریب است که در آن خنده و اضطراب، زیبایی و ابتذال، شکوه و زوال در فاصلهای کوتاه از هم قرار میگیرند. از همین رو، اثر را نباید فقط با معیارهای یک مستند کلاسیک سنجید. فلینی در پی بازسازی بیطرفانهٔ گذشته نیست؛ او میکوشد نشان دهد خاطره چگونه واقعیت را تغییر شکل میدهد و چگونه یک تجربهٔ کودکی میتواند به جهانبینی هنرمند بدل شود.
سیرکِ فیلم، هم موضوع تحقیق است و هم استعارهای برای خود سینما: نمایشگاهی از چهرهها و بدنها، صحنهای برای تماشاگران و مکانی که در آن هر امر واقعی میتواند صورتی نمایشی پیدا کند. ساختار میان مستند و خیال ساختار «دلقکها» بر رفتوآمد میان دو قطب بنا شده است: از یک سو روایت نیمهزندگینامهای کودکی و از سوی دیگر سفری شبهمستند که در آن فلینی و گروه فیلمبرداریاش به جستوجوی دلقکهای نامدار و سالخوردهٔ اروپا میروند.
« از همین رو، اثر را نباید فقط با معیارهای یک مستند کلاسیک سنجید. »
روایت و ریتم؛ جریان داستان
این دو بخش نه با پیوندی رواییِ کاملاً هموار، بلکه با منطق تداعی به یکدیگر متصل میشوند. خاطره، پرسشی دربارهٔ گذشته پیش میکشد؛ سفر مستندگونه میکوشد پاسخی بیابد، اما پاسخها نیز بهسرعت در نمایشی تازه حل میشوند. این انتخاب، هم سرچشمهٔ تازگی فیلم است و هم منشأ ناهماهنگی آن. دوربین گاه ظاهری مشاهدهگرانه دارد و گاه آشکارا در ساختن موقعیت دخالت میکند.
حضور خود فلینی در قاب، گفتوگوهای ساختگی یا مشکوک به بداهه و واکنشهای اغراقآمیز شخصیتها، اجازه نمیدهند مرز میان ثبت واقعیت و اجرای آن تثبیت شود. اثر با این ابهام بازی میکند، اما همیشه آن را به وحدتی رضایتبخش نمیرساند. در نتیجه، تماشاگر باید بهجای دنبالکردن خط رواییِ استوار، با ریتمی آزاد و گاه پراکنده همراه شود.
دلقک؛ چهرهٔ خنده و اندوه در نگاه فیلم، دلقک صرفاً سرگرمکنندهای با آرایش اغراقآمیز نیست. او چهرهای دوگانه دارد: کسی که برای خنداندن دیگران، شکست و تحقیر را به نمایش میگذارد و در همان حال، اندوهی پنهان را با خود حمل میکند. شوخیهای جسمانی، زمینخوردنها و بازی با اقتدار، از یک طرف بیقیدی و سرخوشی میسازند و از طرف دیگر یادآور آسیبپذیری انساناند.
« این دو بخش نه با پیوندی رواییِ کاملاً هموار، بلکه با منطق تداعی به یکدیگر متصل میشوند. »
شخصیتها و اجرا
دلقک با وارونهکردن نظم معمول، از قدرتها و آداب رسمی چهرهای مضحک میسازد؛ اما خود نیز درون همان نمایشی گرفتار است که اجرا میکند. از این منظر، فیلم دربارهٔ فرسودگی یک حرفه هم هست. دلقکهای سالخوردهای که در برابر دوربین ظاهر میشوند، تنها حاملان خاطراتی شخصی نیستند؛ حضورشان نشانهٔ جهانی است که آهسته از دسترس خارج میشود.
در چهرهها و حرکاتشان، شکوه گذشته با آگاهی از پایانپذیری درهم مینشیند. فلینی نه آنان را صرفاً موضوعی مردمنگارانه میبیند و نه به یادگارهایی نوستالژیک تقلیل میدهد؛ او به تناقض زندهٔ وجودشان علاقهمند است: آدمهایی که عمرشان را صرف برانگیختن خنده کردهاند، اما خود در قاب فیلم با سایهٔ زوال روبهرو هستند.
نمایش، رنگ و ریتم یکی از مهمترین سرچشمههای لذت فیلم، وفور جزئیات بصری و نمایشی آن است. لباسها، چهرهها، حرکات و اشیای صحنه، تصویری متراکم از جهانی میسازند که انگار هر لحظه ممکن است به کارناوالی تازه تبدیل شود. رنگ و ترکیببندی قابها در خدمت بازنمایی واقعگرایانهٔ سیرک نیستند؛ آنها تجربهای حسی میآفرینند که در آن نگاه از یک جزئیات به جزئیات دیگر کشیده میشود.
« از این منظر، فیلم دربارهٔ فرسودگی یک حرفه هم هست. »
فضا و فرم؛ لحن بصری
تماشاگر، مانند کودک آغاز فیلم، هم مجذوب این جهان است و هم اندکی از بیقاعدگیاش فاصله میگیرد. طنز نیز از یک سرچشمه نمیجوشد. گاهی بر حرکت و اغراق بدنی استوار است، گاهی از آشفتگی صحنه یا برخورد نامنتظر آدمها پدید میآید و گاهی خودِ جدیتِ موقعیت را به بازی میگیرد. این تنوع به فیلم سرزندگی میبخشد، اما در بخشهایی از میانه، انباشت نمایشها جای حرکت دراماتیک را میگیرد.
برخی صحنهها بیش از آنکه به پرسش مرکزی اثر چیزی بیفزایند، در فضای خود باقی میمانند. این درجازدن برای تماشاگر شیفتهٔ جهان فلینی میتواند بخشی از جذابیت باشد، اما برای مخاطبی که انتظار پیشروی روشن دارد، کشدار و کمرمق جلوه میکند. فلینی در برابر دوربین حضور فلینی بهعنوان بخشی از جهان فیلم، نقش محوری دارد.
او هم جستوجوگر است، هم کارگردانِ صحنه، و هم شخصیتی که ممکن است خود به موضوع شوخی تبدیل شود. این چندگانگی، اثر را از مستندی صرف دربارهٔ دلقکها فراتر میبرد و آن را به تأملی دربارهٔ خودِ فیلمسازی بدل میکند. گروه فیلمبرداری، دوربینها و فرآیند پرسشوپاسخ، هم ابزار ثبتاند و هم عناصر نمایشی؛ به نظر میرسد فیلم مدام یادآوری میکند که هیچ تصویری از واقعیت، بیواسطه و خالص به ما نمیرسد.
« تماشاگر، مانند کودک آغاز فیلم، هم مجذوب این جهان است و هم اندکی از بیقاعدگیاش فاصله میگیرد. »
قوتها و کاستیها
همین رویکرد، البته، گاهی مسئلهای حلنشده باقی میگذارد. وقتی صحنهای بیش از حد غریب یا حسابشده به نظر میرسد، نمیتوان بهسادگی دریافت که با رویدادی واقعی، بازسازیای نمایشی یا ترکیبی از هر دو روبهرو هستیم. صحنهٔ آنیتا اکبرگ و ماجرای خرید پلنگ، نمونهای از همین بازی است: موقعیت بهاندازهای نامتعارف و اغراقشده است که واقعیت و اجرا را به پرسشی باز تبدیل میکند.
این ابهام میتواند بخشی از لذت تماشا باشد، اما گاه اعتماد مخاطب به چارچوب مستندگونه را نیز سست میکند. موسیقی و حس زوال موسیقی نینو روتا، در کنار تصویر، به فیلم کیفیتی همزمان بازیگوش و سوگوار میبخشد. موسیقی بهجای آنکه صرفاً بر احساسات مشخصی تأکید کند، به تغییر لحن صحنهها کمک میکند: از شور نمایش به اندوهی گذرا، از خنده به حسرت.
در جهانی که اجرا و خاطره در هم تنیدهاند، موسیقی پیوندی عاطفی میسازد؛ پیوندی که گاه همان جاهایی را نگه میدارد که روایت، از نظر ساختاری، از هم میگسلد. این حس زوال، معنای نوستالژی فیلم را از یادآوریِ سادهٔ روزهای خوش دور میکند. فلینی گذشته را آرمانی و بینقص بازنمیگرداند؛ او درخشش آن را همراه با ترس و غریبگیاش به یاد میآورد.
« همین رویکرد، البته، گاهی مسئلهای حلنشده باقی میگذارد. »
جمعبندی
سیرک در خاطرهٔ کودک، هم هیجانانگیز است و هم تهدیدآمیز، و همین دوگانگی در سراسر اثر باقی میماند. از این رو، اندوه فیلم تنها متوجه ناپدیدشدن یک هنر نیست؛ به گذر زمان، محوشدن صورتها و فاصلهای مربوط است که میان کودکِ تماشاگر و هنرمندِ بازنگر پدید آمده است. جمعبندی «دلقکها» اثری نامتعارف و شخصی است که قوت اصلیاش را از آمیختن مستند، خاطره و خیال میگیرد.
فلینی با بازگشت به سیرکِ کودکی، تصویری از دلقک میسازد که در آن خنده هرگز از اندوه جدا نیست و نمایش، همیشه سایهای از پایانپذیری با خود دارد. قابهای رنگین، موقعیتهای طنزآمیز و حضور خود کارگردان، فیلم را به تجربهای بصری و عاطفی بدل میکنند؛ تجربهای که بیش از روایت خطی، بر تداعی و حالوهوا تکیه دارد.
با این همه، آزادی فرمی فیلم گاه به گسست میانجامد. پیوند میان بخشهای داستانی و مستندگونه همیشه روان نیست، میانهٔ اثر در برخی لحظات افت میکند و بازی با مرز واقعیت و صحنهپردازی ممکن است بیش از آنکه روشنگر باشد، سرگردانکننده شود. اما همین ناتمامی، بخشی از شخصیت اثر است: «دلقکها» نمیکوشد سیرک را در قالب گزارشی منظم مهار کند؛ ترجیح میدهد مخاطب را در برابر صحنهای بگذارد که همزمان میخنداند، میفریبد و سوگوار میکند.
« سیرک در خاطرهٔ کودک، هم هیجانانگیز است و هم تهدیدآمیز، و همین دوگانگی در سراسر اثر باقی میماند. »
ثبت دیدگاه