نقد و بررسی
نقد دلقک (The Clown) | 1976
وعده ژانری؛ آنچه اثر وعده میدهد
دلقکی که نمیخنداند «دلقک» ساختهٔ ووئتخ یاسنی، اقتباسی از رمان هاینریش بُل، از همان عنوان خود تناقضی بنیادین را پیش میکشد: دلقک باید دیگران را بخنداند، اما هانس شنیر بیش از آنکه مایهٔ سرگرمی باشد، شاهدی تلخ بر جامعهای است که نمیخواهد به گذشتهٔ خود نگاه کند. او در حرفهاش نقش میسازد، اما در زندگی شخصی از نقشپذیری سر باز میزند؛ همین فاصله میان چهرهٔ نمایشی و نگاه انتقادی، نیروی اصلی فیلم را شکل میدهد.
اثر، درامِ تنهایی و شکست فردی را با پرسشی اجتماعی پیوند میزند: جامعهای که گذشتهٔ تاریکش را پشت مناسک و مصلحت پنهان میکند، با حقیقتگویانش چه میکند؟ زخمهای گذشته و سکوت پس از جنگ روایت هانس از اکنون جدا نیست؛ خاطرات کودکیاش، در بنِ سالهای جنگ، پیوسته در زندگی بزرگسالی او رخنه میکنند.
فیلم گذشته را نه همچون دورهای بسته و دور، بلکه بهصورت نیرویی زنده و آزارنده تصویر میکند: آنچه در خانواده آموخته شده، تعصبهایی که عادی جلوه داده شدهاند و خشونتی که با گذر زمان خودبهخود محو نمیشود. مادر هانس، با پیشینهٔ نازیگرایانهاش، برای او یادآور این حقیقت است که شکست سیاسی یک نظام لزوماً به پایان باورهای آن نمیانجامد.
روایت و ریتم؛ جریان داستان
در این بستر، نقد فیلم تنها متوجه یک فرد یا یک خانواده نیست. هانس در جامعهای قدم میزند که میکوشد نظم و اعتبار خود را بازسازی کند، اما بازسازی ظاهری را با پاسخگویی اخلاقی اشتباه میگیرد. از همین رو، خشم او صرفاً واکنشی شخصی به رفتار مادر نیست؛ خشم کسی است که میبیند گذشته، زیر پوشش عادت و فراموشی، همچنان در اکنون حضور دارد.
فیلم در این بخشها مؤثر است، چون تاریخ را به مسئلهای ملموس و خانوادگی بدل میکند، نه به پسزمینهای تزئینی. دین، نهاد و اخلاق روزمره یکی از محورهای تند اثر، رابطهٔ هانس با کلیسای کاتولیک و حضور پررنگ آن در زندگی نزدیکان اوست. فیلم از راه برخوردهای شخصی پیش میرود و بهجای ساختن رسالهای نظری، نشان میدهد که نهادهای دینی چگونه میتوانند در پیوندهای عاطفی، انتخابهای خصوصی و تعریف اجتماعیِ «آدم درستکار» دخالت کنند.
هانس از اینکه کسانی را که دوست دارد درگیر چنین ساختاری میبیند، هم رنجیده است و هم خشمگین؛ اما اهمیت نگاه فیلم در آن است که این تعارض را به جدال سادهٔ ایمان و بیایمانی فرو نمیکاهد. کانون پرسش، فاصلهٔ میان ادعای اخلاقی و رفتار واقعی است. فیلم از یکسو به اقتدار نهاد و فشارهای جمعی بدگمان است و از سوی دیگر، نشان میدهد که مخالفت هانس نیز از موضعی آرام و بیتناقض بیان نمیشود.
« در این بستر، نقد فیلم تنها متوجه یک فرد یا یک خانواده نیست. »
شخصیتها و اجرا
او زخمخورده است؛ بنابراین صداقتش گاه با تندی، طعنه و ناتوانی در نزدیکشدن به دیگران درمیآمیزد. این پیچیدگی به نقد اثر جان میدهد: هانس نه واعظی بینقص، بلکه انسانی است که خواهان حقیقت است، اما در برابر همان حقیقت نیز آسیبپذیر میماند. بازی محوری و تنهایی هانس هلموت گریم شخصیت هانس را بر پایهٔ تضادهای ظریف میسازد.
او بهجای آنکه قهرمان را به خشم دائمی و خطابهگویی محدود کند، در چهره و سکوتش نوعی فرسودگی مینشاند؛ گویی شوخی و کنایه، آخرین ابزارهای او برای حفظ فاصله از جهانی است که بارها ناامیدش کرده است. این بازی، دلقک را نه صرفاً هنرمندی شکستخورده، بلکه انسانی میسازد که از دیدهشدن میترسد و در عین حال، به شکلی دردناک به ارتباط نیاز دارد.
هانا شیگولا و دیگر بازیگران پیرامون او، جهان اجتماعی فیلم را با حضورهایی کنترلشده شکل میدهند. با این همه، مرکز ثقل همچنان هانس است و همین تمرکز، هم نقطهٔ قوت فیلم به شمار میرود و هم محدودیت آن. تماشاگر تقریباً همهچیز را از صافی ذهن مردی میبیند که داوریهایش تیز و زخمهایش عمیق است؛ در نتیجه، دیگر شخصیتها گاه بیش از آنکه استقلال کامل پیدا کنند، به بخشی از میدانِ کشمکش درونی او بدل میشوند.
« او زخمخورده است؛ بنابراین صداقتش گاه با تندی، طعنه و ناتوانی در نزدیکشدن به دیگران درمیآمیزد. »
فضا و فرم؛ لحن بصری
ساختار روایی و بازگشت خاطره فیلم برای پیشبردن روایت به خاطرههای متعدد و رفتوبرگشت میان گذشته و اکنون تکیه میکند. این شیوه با ذهن هانس سازگار است: او در زمان حال زندگی میکند، اما تجربههای پیشین پیوسته راه خود را به ادراک امروز او باز میکنند. خاطره در اینجا توضیحی ساده برای شخصیت نیست؛ هر بازگشت، لایهای تازه از انزوا، رنج خانوادگی و گسست میان هانس و اطرافیانش را آشکار میکند.
با وجود این، شیوهٔ روایی همیشه به سود فیلم عمل نمیکند. تکرار یادآوریها و مکثهای طولانی گاهی حرکت درام را کند میسازد و برخی صحنهها بیش از آنکه کشف تازهای به همراه آورند، حسهایی را بازتأکید میکنند که پیشتر روشن شدهاند. آنچه در سطح مضمون، بازتاب ذهن زخمی شخصیت است، در سطح تماشا میتواند به رکود تبدیل شود.
این کندی، بهویژه برای مخاطبی که انتظار کشمکش بیرونی پرشتاب دارد، فاصلهای محسوس میان ظرفیت موضوع و نیروی اجرایی فیلم ایجاد میکند. لحن بصری و کیفیت تلخ فضا «دلقک» بهجای آنکه از موضوعاتش هیجاننمایی بسازد، بر لحنی سرد، جدی و کمزرقوبرق تکیه میکند. این خویشتنداری با جهان هانس تناسب دارد؛ دنیایی که در آن اندوه بیشتر از طریق مکث، گفتوگوی ناتمام و فاصلهٔ میان آدمها منتقل میشود تا با حادثههای پرصدا.
« با وجود این، شیوهٔ روایی همیشه به سود فیلم عمل نمیکند. »
قوتها و کاستیها
این انتخاب به اثر وقاری تلخ میدهد و اجازه میدهد نگاه انتقادی آن در هیاهوی روایت گم نشود. اما همین خویشتنداری گاه به بیتحرکی نزدیک میشود. گفتوگوها همیشه از نیرویی برابر با مضمونهای سنگین فیلم برخوردار نیستند و ریتم آرام، در برخی بخشها به طولانیشدن بیثمر میانجامد. افزون بر این، گرچه فضای اثر سرشار از اضطراب و تلخی است، دلهره به معنای تعلیق روایی در آن چندان پررنگ نیست.
فیلم بیشتر میخواهد تماشاگر را وادار به تأمل کند تا او را در انتظار رخدادی ناگهانی نگه دارد؛ با این حال، پیوند میان تأمل و کشش دراماتیک همیشه به تعادل نمیرسد. اقتباس ادبی و مضمونهای ماندگار اقتباس سینمایی از رمان بُل، طبیعتاً ناگزیر است میان دروننگری ادبی و بیان تصویری توازن برقرار کند.
فیلم ایدهٔ مرکزیِ اثر را حفظ میکند: دلقکی که با فاصلهگرفتن از جامعه، آن را بهتر میبیند و در عین حال از همین فاصله آسیب میخورد. اما بخشی از بار اندیشه بر دوش گفتوگوها و بازگشتهای روایی قرار میگیرد؛ عناصرى که میتوانند مضمون را روشن کنند، ولی در صورت انباشتهشدن، حرکت سینمایی را محدود میسازند.
« این انتخاب به اثر وقاری تلخ میدهد و اجازه میدهد نگاه انتقادی آن در هیاهوی روایت گم نشود. »
جمعبندی
با این همه، پرسشهای فیلم همچنان نافذند. آیا جامعه میتواند گذشتهاش را بدون پذیرش مسئولیت پشت سر بگذارد؟ آیا اخلاق، وقتی به نشانهای از عضویت و اعتبار اجتماعی تبدیل شود، هنوز نیرویی برای همدلی و عدالت دارد؟ و آیا طعنهٔ فرد تنها قادر است تغییری پدید آورد، یا فقط رنج او را آشکارتر میکند؟
فیلم برای این پرسشها پاسخهای آسان فراهم نمیکند و ارزشش نیز تا حد زیادی در همین امتناع از تسکین ساده نهفته است. جمعبندی «دلقک» درامی جدی و تلخ دربارهٔ زخمهای تاریخی، انزوای فردی و سازش جامعه با گذشتهای است که وانمود میکند از آن عبور کرده است. بازی هلموت گریم، تضاد میان دلقکِ صحنه و منتقدِ خاموش را به حضوری انسانی و آسیبپذیر بدل میکند؛ در حالی که نگاه انتقادی فیلم به نهادهای اجتماعی و دینی، زندگی خصوصی را به عرصهای برای سنجش اخلاق عمومی پیوند میزند.
با این حال، ریتم کند، گفتوگوهای گاه کمجان و اتکای فراوان به خاطره، از نیروی روایی اثر میکاهند. حاصل، فیلمی است نه برای تعلیق و سرگرمیِ بیوقفه، بلکه برای مواجهه با سکوتها و تناقضهایی که پس از پایان تماشا نیز در ذهن باقی میمانند.
« با این همه، پرسشهای فیلم همچنان نافذند. »
ثبت دیدگاه