نقد و بررسی
نقد شهر قصه (The City of Tales) | 1972
وعده ژانری؛ آنچه اثر وعده میدهد
شهری که نقاب بر چهره دارد «شهر قصه» در ظاهر به قلمرو قصههای کودکانه تعلق دارد: شهری خیالی، ساکنانی با چهرههای جانوری و زبانی آهنگین که از شوخی، ترانه و اغراق بهره میگیرد. اما این صورت فریبنده، پوششی برای نگاهی تندبینانه به جهان آدمیان است. حیوانات فیلم نه صرفاً شخصیتهایی بامزه، بلکه صورتهایی نمادیناند؛ هر یک به هیئتی درآمدهاند که عادتها، مناسبات و نقشهای اجتماعی را به یاد میآورد.
ورود تازهوارد به چنین شهری، فرصتی فراهم میکند تا تماشاگر نظم ظاهراً طبیعی آن را از بیرون ببیند؛ نظمی که کمکم نیروی خود را بر او نیز تحمیل میکند. فیلم از همان آغاز میان افسون قصه و تلخی واقعیت پلی میزند. دنیای آن چنان ساختگی و بازیگوشانه است که میتوان لحظهای آن را بیخطر پنداشت، اما زیر این ظاهر، پرسشی جدی شکل میگیرد: آدمی تا چه اندازه میتواند در برابر قواعد محیطی که در آن زندگی میکند مقاومت کند؟
پاسخ فیلم نه در خطابهای مستقیم، بلکه در رفتار و مناسبات شخصیتها و در دگرگونی تدریجی تازهوارد نهفته است. تمثیلی فراتر از سرگرمی نیروی اصلی اثر در پیوند میان صورت فانتزی و مضمون اجتماعی آن است. شهر، جهانی بسته و خودبسنده است؛ ساکنانش به عادتهایشان خو گرفتهاند و دروغ و دورویی در تار و پود روابطشان جا خوش کرده است.
در چنین فضایی، رفتار نادرست لزوماً استثنا نیست؛ گاه به قاعدهای پذیرفتهشده بدل میشود که همه در بازتولید آن سهم دارند. از این منظر، مسئله فقط فساد یا ریاکاری یک فرد نیست، بلکه سازوکاری جمعی است که آدمها را به نقشهای آماده فرا میخواند. تازهوارد در آغاز امکان نگاه متفاوت را نمایندگی میکند.
« اما این صورت فریبنده، پوششی برای نگاهی تندبینانه به جهان آدمیان است. »
روایت و ریتم؛ جریان داستان
حضورش فاصلهای میان تماشاگر و شهر میسازد و اجازه میدهد عادتهای ساکنان را نه اموری بدیهی، بلکه رفتارهایی آموختهشده و قابل پرسش ببینیم. بااینحال، فیلم از این تقابل ساده میان «غریبه پاک» و «جامعه فاسد» فراتر میرود: مسئله فقط آن نیست که فرد چه میبیند، بلکه این است که محیط چگونه او را شکل میدهد.
خطر اصلی در اینجاست که سازگاری، آرامآرام جای مخالفت را میگیرد و انسان ممکن است بیآنکه لحظهای مشخص را به یاد آورد، به بخشی از همان نظم بدل شود. نقابها؛ طراحی شخصیت و زبان نقد ماسکهای حیوانات از برجستهترین عناصر دیداری فیلماند. این طراحیها صرفاً وسیلهای برای متفاوتکردن چهرهها نیستند؛ به هر شخصیت و گروه اجتماعی هویتی نمایشی میبخشند و همزمان فاصلهای میان فرد و سیمای انسانیاش ایجاد میکنند.
تماشاگر با چهرههایی روبهروست که از یکسو بهشدت بهیادماندنی و گاه خندهآورند و از سوی دیگر، حسی از بیگانگی برمیانگیزند. همین دوگانگی به کار تمثیل میآید: نقاب هم شخصیت را معرفی میکند و هم پنهانش میسازد. لباسها، رنگها و هیئتهای جانوری نیز به جهان فیلم قوام میدهند. هر قشر در این شهر، نشانههای بصری ویژهای دارد و در نتیجه، جامعه نه مجموعهای از افراد پراکنده، بلکه صحنهای آکنده از نقشهای اجتماعی میشود.
چنین طراحیای به فیلم امکان میدهد بدون واقعگرایی متعارف، درباره رفتارهای آشنا سخن بگوید. بااینحال، همین آشکاری نمادها گاهی خطر سادهسازی را در پی دارد: شخصیت ممکن است بیش از آنکه فردی پیچیده باشد، به نشانهای برای یک خصلت یا طبقه فروکاسته شود. فیلم هرجا از این خطر میگریزد که به رفتارها و مناسباتش مجال تناقض و ابهام میدهد.
« نقابها؛ طراحی شخصیت و زبان نقد ماسکهای حیوانات از برجستهترین عناصر دیداری فیلماند. »
شخصیتها و اجرا
موسیقی و ضرباهنگ روایت ترانهها در «شهر قصه» آرایهای بیرونی نیستند؛ بخشی از زبان اثرند. فیلم از موسیقی برای ساختن حالوهوای افسانهای و نیز پیشبردن مضمون بهره میگیرد. آهنگها به جهان داستان رنگ و حرکت میدهند و به شخصیتها امکان میبخشند که آنچه را در گفتوگوی معمولی پنهان میماند، آشکار کنند.
لحن دلنشین و ماندگار ترانهها با مضمون تلختر قصه تضادی سازنده میسازد: حرفهای گزنده در قالبی خوشآهنگ عرضه میشوند و همین برخورد، طنز و طعنه را مؤثرتر میکند. بااینهمه، موسیقی همیشه به یک اندازه به جریان روایت خدمت نمیکند. در بعضی بخشها، ترانهها و مکثهای نمایشی از نیروی پیشبرنده قصه میکاهند و فیلم را از حرکت بازمیدارند.
این کشآمدن، بهویژه هنگامی محسوس است که صحنه بیشتر بر تکرار حالوهوا تکیه دارد تا بر افزودن لایهای تازه به شخصیت یا مضمون. از این رو، موسیقی هم یکی از مهمترین امتیازهای اثر است و هم گاه زمینهساز کندی آن. بازیگری و اجرای جهان نمایشی بازی در چنین اثری به تعادلی دشوار نیاز دارد: اجرایی که بیش از اندازه واقعگرایانه باشد، ممکن است با فضای عروسکی و تمثیلی ناهماهنگ شود؛ اجرایی که سراسر اغراقآمیز باشد نیز خطر میکند همهچیز را به نمایش صرف بدل سازد.
«شهر قصه» در بسیاری از لحظات از لحن نمایشی خود آگاه است و بازیگران را در دل جهانی قرار میدهد که قواعدش با واقعگرایی روزمره یکی نیست. این آگاهی، بهویژه در تعامل با ماسکها و حرکتهای صحنهای، به شخصیتها کیفیتی آیینی و قصهوار میبخشد. در عین حال، برخی انتخابهای صوتی و اجرایی ممکن است برای تماشاگر امروز ناهماهنگ یا آزاردهنده جلوه کنند.
« موسیقی و ضرباهنگ روایت ترانهها در «شهر قصه» آرایهای بیرونی نیستند؛ بخشی از زبان اثرند. »
فضا و فرم؛ لحن بصری
صدای کودک در بعضی لحظات میتواند از لطافت مورد انتظار فاصله بگیرد و توجه را از معنا به خودِ کیفیت صدا بکشاند. بخشی از این دریافت ممکن است به شیوه اجرا یا کیفیت نسخهای که تماشاگر میبیند مربوط باشد، اما در هر حال، تجربه شنیداری فیلم همیشه یکدست نیست. این نوسان میان لحظههای گیرا و لحظههای خام، یادآور آن است که فیلم بیش از آنکه اثری صیقلی و بینقص باشد، تجربهای جسورانه و متکی بر تخیل نمایشی است.
انسجام، غرابت و محدودیتها قصه در سطح ایده و تمثیل نیروی فراوانی دارد، اما این نیرو همواره با انسجام روایی همراه نمیشود. بعضی بخشها به نظر میرسد با منطق درونی کاملاً روشنی به یکدیگر متصل نشدهاند و برخی رخدادها بیش از آنکه پیامد طبیعی مسیر شخصیتها باشند، برای پیشبرد فضای عجیبوغریب فیلم رخ میدهند.
این گسستها گاه بخشی از منطق خیالپردازانه اثر به نظر میرسند، اما در جاهایی نیز مانع پیوند عاطفی پیوسته با داستان میشوند. غرابت فیلم را نمیتوان صرفاً نقص دانست. جهان آن اساساً بر اغراق، دگرگونی و بیقاعدگی استوار است؛ بنابراین برخی صحنههای نامتعارف با روح اثر سازگارند و حتی به آن هویتی متمایز میدهند.
مسئله زمانی پدید میآید که شگفتی بهتنهایی جای کارکرد نمایشی را بگیرد. اگر صحنهای نه به روشنترشدن شخصیتها کمک کند و نه معنای تمثیلی را گسترش دهد، ممکن است برای تماشاگر بیشتر گیجکننده باشد تا برانگیزاننده. فیلم در بهترین لحظاتش، غرابت را به ابزار نقد بدل میکند؛ در لحظات ضعیفتر، در همان غرابت متوقف میماند.
« صدای کودک در بعضی لحظات میتواند از لطافت مورد انتظار فاصله بگیرد و توجه را از معنا به خودِ کیفیت صدا بکشاند. »
قوتها و کاستیها
جایگاه اثر و شیوه تماشای آن «شهر قصه» را میتوان نمونهای از سینمایی دانست که از قالبهای رایج روایت فاصله میگیرد و به ظرفیتهای نمایش، موسیقی و تمثیل تکیه میکند. پیوند اثر با فضای قصهپردازانه و موزیکال، آن را در نقطهای میان سرگرمی و نقد اجتماعی قرار میدهد. این دوگانگی، مهمترین ویژگی آن است: فیلم میخواهد تماشاگر را با رنگ، ترانه و شخصیتهای نامتعارف جذب کند، اما در همان حال از او میخواهد به سازوکارهای آشنای جامعه بیندیشد.
برای مواجهه با فیلم، بهتر است انتظار روایتی کاملاً خطی و واقعگرا کنار گذاشته شود. تجربه آن بیشتر بر مجموعهای از تصویرها، موقعیتهای نمادین و لحظههای موسیقایی بنا شده است. بعضی از این لحظهها ماندگارند و برخی دیگر ممکن است کند یا ناپخته به نظر برسند؛ اما حتی ناهمواریهای فیلم نیز در دل تلاشی برای ساختن زبانی متفاوت قرار دارند.
تماشاگرانی که از تمثیل اجتماعی و فرمهای نمایشی استقبال میکنند، بیش از کسانی که صرفاً به دنبال قصهای محکم و رواناند، از این جهان بهره خواهند برد. جمعبندی «شهر قصه» اثری است که جذابیتش از برخورد دو لحن پدید میآید: ظاهر شیرین و بازیگوش قصه، و زیرمتنی تلخ درباره دروغ، عادت و فرسایش هویت.
ماسکهای حیوانات و لباسهای چشمنواز، به جهان آن تشخص میبخشند؛ ترانهها نیز با آنکه گاه ضرباهنگ روایت را کند میکنند، از مهمترین سرچشمههای گیرایی فیلماند. در سوی دیگر، ناهماهنگیهای روایی، برخی صحنههای بیش از اندازه کشدار و ناهمواریهای اجرایی از انسجام تجربه میکاهند. با وجود این کاستیها، فیلم در طرح پرسش مرکزی خود موفق است: آیا فرد میتواند در برابر شهری که همهچیز را به عادت و نقش فروکاسته، هویت مستقلش را حفظ کند؟
« پیوند اثر با فضای قصهپردازانه و موزیکال، آن را در نقطهای میان سرگرمی و نقد اجتماعی قرار میدهد. »
جمعبندی
پاسخ را بیپرده و توضیحی عرضه نمیکند؛ آن را در تصویر نقابها، در تکرار رفتارها و در دگرگونی آدمها میگنجاند. همین شیوه، «شهر قصه» را از سرگرمیای صرف فراتر میبرد و به تمثیلی ماندگار درباره سازگاری، همرنگی و هزینه پنهان زیستن در جهانی بسته بدل میکند.
« پاسخ را بیپرده و توضیحی عرضه نمیکند؛ آن را در تصویر نقابها، در تکرار رفتارها و در دگرگونی آدمها میگنجاند. »
ثبت دیدگاه