نقد و بررسی
نقد کودک در زمان (The Child in Time) | 2018
وعده ژانری؛ آنچه اثر وعده میدهد
کودکی گمشده، زمانِ ازهمگسیخته «The Child in Time» در ظاهر با رخدادی ساده و هولناک آغاز میشود: استیون لوئیس، نویسندهٔ کتابهای کودک، در ازدحام فروشگاهی دختر خردسالش را گم میکند. اما فیلم بهسرعت روشن میسازد که مسئلهاش صرفاً جستوجوی یک کودک نیست؛ موضوع اصلی، زندگیای است که پس از فقدان ادامه مییابد، بیآنکه بتواند به شکل پیشین خود بازگردد.
غیبت کیت نه نقطهای در گذشته، بلکه نیرویی حاضر در هر روز است؛ نیرویی که زمان را برای استیون و همسرش، جولی، از نظم معمول بیرون میکشد. فیلم اقتباسی از رمان ایان مکیوون است و بهجای آنکه قصه را در قالب معمایی پرشتاب پیش ببرد، به تجربهٔ درونی شخصیتها نزدیک میشود. این انتخاب، هم سرچشمهٔ جذابیت اثر است و هم علت اصلی دشواری آن: تماشاگر بیش از آنکه با رشتهای روشن از رویدادها روبهرو باشد، در فضای ذهنی آدمهایی قرار میگیرد که سوگ، خاطره و امید را از هم تمیز نمیدهند.
روایت و ریتم؛ جریان داستان
بازیهایی بر لبهٔ فروپاشی بندیکت کامبربچ در نقش استیون، اجرایی کنترلشده و در عین حال زخمی ارائه میدهد. او اندوه را با فورانهای نمایشی بیان نمیکند؛ بیشتر اوقات، آن را در مکثها، نگاههای خیره و حرکات مرددی جای میدهد که گویی شخصیت هنوز نمیداند باید به کدام سوی زندگی قدم بگذارد.
این خویشتنداری به نقش اعتبار میبخشد، زیرا سوگ در بسیاری از لحظهها نه یک انفجار عاطفی، بلکه وضعیتی فرساینده و ممتد است. کلی مکدونالد نیز در نقش جولی، سویهای متفاوت از همان اندوه را مجسم میکند. او شخصیتی را میسازد که فاصلهگرفتنش از استیون نه نشانهٔ بیاحساسی، بلکه کوششی برای زندهماندن در برابر دردی طاقتفرساست.
« بازیهایی بر لبهٔ فروپاشی بندیکت کامبربچ در نقش استیون، اجرایی کنترلشده و در عین حال زخمی ارائه میدهد. »
شخصیتها و اجرا
تفاوت میان واکنشهای این دو، به رابطهشان عمق میدهد: هر یک در فقدانی مشترک گرفتارند، اما زبان عاطفیشان یکی نیست. کنار هم قرارگرفتن این دو بازیگر، فیلم را از تبدیلشدن به مطالعهای صرفاً ذهنی نجات میدهد و نیروی انسانی آن را حفظ میکند. سوگ بهمثابه وضعیت روزمره نقطهٔ قوت اثر، توجه به پیامدهای فقدان در زندگی معمول است.
خانه، کار و رابطهٔ زناشویی دیگر فضاهایی خنثی نیستند؛ هر کدام به یادآور چیزی تبدیل میشوند که غایب است. فیلم نشان میدهد چگونه یک حادثه میتواند معنای امور عادی را تغییر دهد و آدم را میان میل به ادامهدادن و ناتوانی از رهاکردن گذشته معلق نگه دارد. بااینحال، این پرداخت همیشه به ژرفای لازم نمیرسد.
« سوگ بهمثابه وضعیت روزمره نقطهٔ قوت اثر، توجه به پیامدهای فقدان در زندگی معمول است. »
فضا و فرم؛ لحن بصری
اثر موضوعی بهغایت سنگین را برمیگزیند، اما گاه بیش از آنکه جزئیات روانی سوگ را بکاود، بر نشانههای شاعرانه و حالوهوای کلی تکیه میکند. در نتیجه، برخی لحظات عاطفی اثرگذارند، اما پیوند میان آنها به اندازهای محکم نیست که تجربهٔ درونی شخصیتها را پیوسته و کامل بسازد. فیلم درد را بهخوبی به فضای تصویر و صدا منتقل میکند، ولی در بعضی بخشها کمتر از آنچه وعده میدهد، به لایههای متناقض و روزمرهٔ آن نزدیک میشود.
زمان؛ خاطره، انتظار و گسست عنوان فیلم راهی برای فهم ساختار آن پیش میگذارد. زمان در اینجا تنها پسزمینهٔ روایت نیست؛ خودش به موضوعی بدل میشود که شخصیتها با آن درگیرند. گذشته بازمیگردد، اکنون از قطعیت میافتد و آینده به وعدهای دور و دستنیافتنی میماند. برای استیون، خاطره صرفاً یادآوری نیست؛ تجربهای است که بارها در ذهن تکرار میشود و راه زندگی را مسدود میکند.
« زمان؛ خاطره، انتظار و گسست عنوان فیلم راهی برای فهم ساختار آن پیش میگذارد. »
قوتها و کاستیها
این مضمون در شکل روایت نیز بازتاب یافته است. فیلم میان لحظهها و دورههای مختلف حرکت میکند و گاه واقعیت را با تصاویری رؤیاگون یا دشوارفهم درمیآمیزد. این گسست میتواند حس آشفتگی ذهنی را تقویت کند، اما همیشه به سود اثر تمام نمیشود. وقتی نشانههای زمانی و روایی کافی در اختیار تماشاگر قرار نمیگیرد، دشواریِ درک ساختار از تجربهٔ شخصیتها جدا میشود و به سردرگمی بدل میگردد.
ابهام زمانی زمانی ثمربخش است که به معنایی عاطفی یا فکری راه ببرد؛ در این فیلم، گاهی این راه روشن و گاهی بیش از حد باریک است. فضاسازی و زبان دیداری فضای تصویری فیلم سرد، خاموش و اندوهبار است، اما این اندوه به نمایشگری آشکار تبدیل نمیشود. فاصلهٔ میان محیطهای شلوغ و فضاهای خلوت، تنهایی استیون را ملموستر میکند: جهان بیرون به حرکت خود ادامه میدهد، در حالی که او از درون در همان لحظهٔ فقدان متوقف مانده است.
« این مضمون در شکل روایت نیز بازتاب یافته است. »
جمعبندی
طراحی صدا نیز در ساخت این تقابل نقش دارد؛ ازدحام و همهمه میتوانند بهجای ایجاد سرزندگی، فشار و بیگانگی بر شخصیت تحمیل کنند. در عین حال، برخی انتخابهای تصویری و تدوینی ممکن است تماشاگر را از موقعیت عاطفی صحنه دور کنند. جابهجاییهای روایی و گذارهای نامتعارف، هرچند با ذهن ناآرام شخصیتها تناسب دارند، در پارهای لحظات چنان برجسته میشوند که خود به مانع بدل میگردند.
فیلم میخواهد تماشاگر را در تجربهای از بیثباتی شریک کند، اما میان بیثباتیِ معنادار و
« در عین حال، برخی انتخابهای تصویری و تدوینی ممکن است تماشاگر را از موقعیت عاطفی صحنه دور کنند. »
ثبت دیدگاه